همســــــــــــــــــــــــــــــ(ف)ـــــــر

25ام اردیبهشت, 1391

باران تندی گرفته بود . از آن باران های دانه درشت که در چند ثانیه حسابی آدم را خیس می کند . از پیاده رو کوچه رد می شدم . بوی برگ های باران خورده ی درخت های توت کوچه مستم کرده بود . ای کاش تو هم بودی . بوی زمین باران خورده و هوای خنکی که می خزید زیر چادرم بهترین حال صبح را برایم به ارمغان آورد .
آنطرف تر نزدیک همان مسجد سر کوچه ی قادری که چند بار آنجا نماز خوانده بودیم دلم برایت تنگ شد . انقدر تنگ که نمی توانستم قدم از قدم بردارم . میخواستم بنشینم روی زمین کنار دیوار مسجد و گریه کنم و اسم تو را صدا بزنم …
سر کلاس تمام فکرم پیش ” تو ” بود و اس ام اس های قدیمی ات را مرور میکردم . استاد درس میداد و هر چند لحظه یکبار منحنی شیرینی خاطرات می نشست روی لب هایم و استاد فکر میکرد که من از حلاوت کتاب خدا لبریزم حال آنکه من از حلاوت “نشانه ی خدا” شادم که نعم العون این روزهای ساکتم شده .

اشتراک گذاری این مطلب!

به کجا می کشانی ام !؟

19ام اردیبهشت, 1391

 

الله اکبر می گوید و سکوت فضا را پر میکند خوب که دقت میکنم یک بوی عطر ِ بسیار مدهوش کننده هم می آید..

بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب را ورق میزنم . نزد اهل عرفان ب٬ بهار خدا و سین سنای خدا و میم ٬ مُلک خدا . کریم ٬ ملک او عظیم .بهاء او با جلال ٬ سناء او با جمال ٬ و مُلک او بی زوال . بهاء او دلربا ٬سنای اون مهر فزا ٬ مُلک او بی فنا …

غرق می شوم میان صفحات کتاب و شیرینی کلمات مسجّعی که پی در پی ردیف شده اند و هم معنی می بخشند ودل می برند و هم مرا از خود بی خود کرده اند.

هوای بی نظیری است . نازعات می خواند . نسیم حرم پیامبر می خورد بر صورتم . از همان نسیم هایی که هُرم ِ گرمایش بیشتر غلبه دارد بر وجه ِنسیمش !
تحریر می زند و نشاط مرا بیشتر میکند . غرق میشوم میان ناز ِ نازعات .

چون تو مولا که راست ؟ چون تو دوست کجاست ؟ آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست ٬ نشانت بی قراری دل و غارت ِ جان است و خلعت وصال در مشاهده ی جمال ٬ چه گویم که چون است ؟
روزی که سر از پرده برون خواهی کرد                  دانم که زمانه را زبون خواهی کرد
گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد                 یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد

ورق میزنم و قدم ! این دو را شاید شباهتی نباشد در این میان ولی حال عارض ِ بر من است وقتی که نازعات اوج میگیرد و من با اشتیاق قدم میزنم میان صحن پیامبر!

أَبْصَارُهَا خَاشِعَةٌ .. چشم هایم شرمگینند و سبزی گنبد تو دلنشین ! این میان در بند کدام باشم ؟ شرمم یا دلنشینی تو !؟ حیف نیست ٬ چشم فرو بیندازم و تو را نبینم ٬ حالا که میان این همه رجس لحظه ای تو را یافته ام !؟
أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا نَّخِرَةً .. من اهل معامله ام ! نقد را ول نمیکنم !نه اینکه فردا نسیه باشد ! بلکه من میان این سبزی خیره کننده استخوان سست کرده ام و توان حرکتم نیست ! بگذار بمانم ! شاید اعجاز تو مرا درمان کند .. مرا به فردا نیازی نیست حالا که نقدم تویی!
هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَىٰ .. من پای برهنه ام ! دست ِ خالی . اما چشم هایم پر است ٬ حتی از دلم پر تر ! بگذار ببارم . هرچند که لَن ِ نفی ِ اَبَدِ تو هم مرا درمان است !
اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ .. خودم آمده ام ! فرعونی که با پای خویش آمده تا در زنجیرش بکشی . اما ته ِ دلش بیشتر “رجا” دارد تا خوف ! بیشتر نادم است تا طاغی ..

بگذار این چشم های پُر٬ بار زمین بگذارند اینجا که خبری از اغیار نیست ! شنیده ای که بار چشم از شیشه است ! وقتی فرو می افتد می شکند ! اَعنی وقتی که بار زمین میگذارند دل اگر ” دل ” باشد جلویشان تاب نمی آورد ! می شکند . کنایه از اینکه به رحم می آید ! بگذار بار زمین بگذارم و تو مرحمت کنی که بسیار محتاجم و کرامت تو مرا در این حال خوش است نه در سایر احوالات که هم از خود دورم و هم از تو !

هنوز نمیدانم این اکسیر ِ بارش چیست که هرچه کوه هم باشی مثل کاهی پَرَت می دهد .
تقدیر را می بینی !؟ میان این دایره ی وسیع دنیا دنبال مجال ِ “قال” ی بودم که عریضه بنویسم : خواهان زیارت شما ام و حال بدون هیچ مقدمه ی اداری ای شرفیاب ِ بارگاه خضرایت شده ام !

جایی ایستاده ام که روبه رویم هم قبله و هم گنبد خضرا را می شود در امتداد هم  با گُل ِ نگاه بوسه باران کرد .. بااین حال٬ شاید هم با این “قال” ٬خیلی می چسبد سوره ی “مدثر” در رکعت دوم !


پ.ن :علیکم به خواندن حداقل یک نماز جماعت مغرب و عشا در مسجد ” سیدالشهدا ” واقع در خیابان حبیب الهی (نزدیک متروی شریف)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

رقعه ای با واسطه !

9ام اردیبهشت, 1391


یادش بخیر قدیم ها که چیزی به نام ” ایمان ” داشتم هر روز صبح به محض چشم باز کردن با خودم تکرار میکردم : ” اول العلم معرفه الجبار ٬ و آخر العلم تفویض الامر الیه ”
شاید در قسمت اول این عبارت لنگ می زدم ولی در خصوص عبارت دوم هیچ شک و شبه ای نداشتم !
یعنی میخاهم بگویم که هر چه نداشتم یک “توکلی ” بود که بری ام کرده بود از پریشانی .
شاید هم خاصیت روزهای نوجوانی “ایمان تر و تازه ” است و خاصیت روزهای جوانی پس رفت ! نمیدانم .


آنجا ٬ سمت چپ ِ همان کمد شیشه ای که پر است از کتابهایی که این روزها برایم خیلی عجیب و غریب شده اند یک کتاب سبز رنگ است که ” فقط ” برای وقت های دلتنگی است ! برای مواقع خیلی خاص که
” و انتم لا تدرکون ! ”

اصلا میدانی آدم بلخره باید برای روزهای خاصش یک چیزهایی داشته باشد دیگر ! نمیشود که هر روزش تکرار گذشته باشد ! هرچه باشد از لسان معصوم است که خسران دیده است کسی که دو روزش مثل هم باشد ! (یعنی شما خیال کن که ما خیلی اِهِم و اصلا دچار روزمرگی و یک نواختی نمی شویم ٬ خدا پدر و مادر شکلک سوت زدن را هم بیامرزد !) خلاصه فلسفه ی این کتاب سبز رنگ همین است که ما را از یکنواختی به در آورد که شاید حیاتی مستولی شود بر این ممات ظاهری و باطنی ما !

- حالا تصور کن که این کتاب سبز را هم گرفتم دستم !؟ بعدش چه ؟

نشد دیگر ! هر کاری آدابی دارد ! مقدماتی دارد . نمیخاهم برایت منبر بروم ها ! ولی خب باید بدانی که مقدمه ی واجب ٬ واجب است ! نه از آن حیث که این کتاب ِ سبز وجوبی داشته باشد ! لا ! بلکه یک چیزی عارض شده بر این کتاب که وجود یک مقدمه ی واجبی را برایش ضروری ساخته !

شک نکن که فهمیده ام سر در نیاورده ای ! این را کاملن می توان از چشم هایت که اندازه عدس شده اند فهمید واز چهره ات که دقیقن شده شبیه “علامت سوال” دانشجویان و ” لماذا ” ی طلاب!

اصلا بیا بی خیال این همه فلسفه های آنچنانی و اینچنینی بشویم ! بیا با هم رو راست باشیم .
آدم یک جاهایی انقدر تمیز خراب میکند که خودش هم باورش نمی شود این کاری که صورت گرفته با این حد افتضاحاتش مصنوع دست مبارک وی بوده یا که این فعل بی نظیر (!) از شخص دیگری صادر شده است !؟ اگر متوجه منظورم نشده ای در همین پاراگراف : فتامل خفنا” !

خلاصه اش می شود اینکه این بنده ی خدا باید رقعه ای بنویسد با الفاظ دعا و زیرش را امضا بزند :
” العبد المذنب ” و روانه اش کند به سمت خدا ! حالا این میان تو که با این نَفَس آلوده ات اصواتت از سیبیل های مبارکت هم بالاتر نمی رود چه برسه به عالم لاهوت !!! باید متنبه شوی و در پی آن واسطه ای بر دست بگیری …

یا من یسمی بالغفور الرحیم … یا من یسمی بالغفور الرحیم…*

*(قسمتی از دعای مخصوص پس از زیارت امام رضا )


اشتراک گذاری این مطلب!

 
ویژه نامه شب یلدا