من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقی ست ...

5ام اردیبهشت, 1391

کاش این کاش ها اقلیم داشت                آرزوها ی بشر تقویم داشت

برای کسانی که سالهای جنگ را حتی کم به یاد می آورند این نوع نامه ها آشناست ! کاغذ نامه های آشنایی که برای خانواده ها لذت خواندن دستخط عزیزانشان را به ارمغان می آورد !

نامه ها

جرعه ای سکوت می خواهم  …

سکوت را چهار دليل است که در خود کلمه سکوت مستتر است.

س : سوخته دلي
ک: کسالت
و : واماندگي
ت: تنهايي

و ساکنان عالم بزرگترين غمشان همان علت سکوتشان است.

گاهي که اين سکوت بدليل کم صبري يا بيقراري يا عصبانيت مي شکند مسکوت آرزو مي کند که اي کاش ساکت همان طور ساکت مي ماند که سکوت بسياري از محتويات دل را مخفي مي کند و همين شايد تنها حسن سکوت باشد !

دلنوشت :

این روزها میان روضه های بانوی بی حرم به یاد شهدای گمنام هم باشید . خاصه شهدایی که محل شهادتشان میان رودخانه ی اروند است ..

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 13

30ام فروردین, 1391

نماز صبح رو توو صحن حرم امام حسین (ع) خوندم … گیج بودم از شدت خوابالودگی … گوشه ی صحن نشستم که دعای عالیة المضامین بخونم ولی نفهمیدم که چطوری خوابم برده بود … یک ساعت بعدش از شدت سرما از خواب بیدار شدم … چه خواب شیرینی بود …

پا شدم که برم اطراف حرم رو ببینم .نقشه رو گرفتم دستم و گفتم اول از امام زمان شروع کنم . رفتم مقام صاحب الزمان (عج) که در نزدیکی رود فرات قرار دارد . هم کاروانی ها هم اونجا بودن ! روحانی کاروان گوشه ای ایستاده بود ٬ ازش خواستم راجب مقام امام زمان برام توضیح بده خیلی سرد نگاهم کرد و گفت اینا همش خرافاته !!! سندیت نداره ! با تعجب پرسیدم یعنی چی !!!!!!؟؟؟ گفت اینجا هم مثل مسجد جمکرانه ! هیچ سندیتی نداره و مردم الکی میرن جمع میشن اینجور جاها !!!!!!!! از شدت عصبانیت می خواستم جیغ بکشم !!!

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت شما برای مسجد جمکران سندی دیدی ؟ گفتم : اع ! خب مگه شما توو تاریخچه جمکران نخوندید که خود حضرت به حسن بن مثله جمکرانی دستور ساخت این مسجد رو دادن و … که حرفم رو قط کرد و گفت : یکی یه خوابی دیده و یه مسجدی ساختن و امثال شما هم میرید اینطور جاها ! این کجاش یعنی جمکران سند داره ؟؟؟؟ انقدر عصبانی شدم که خودم حس میکردم از گوشام داره دود میاد بیرون !!! راهمو ازشون جدا کردم و خودم تنها رفتم اطراف رو ببینم .

رفتم داخل مقام صاحب الزمان (عج) دلم می خواست بشینم و زار بزنم ! خیلی شلوغ بود . باسختی دو رکعت نماز خوندم و اومدم بیرون!

راه افتادم به سمت تل زینبیه ! تووی مسیرم چند تا کتاب فروشی خیلی بزرگ بود که کتب مرجع شیعه رو داشتن ! چقدر دلم میخواست می تونستم همه ی اون کتاب ها رو بگیرم !!!

به تل زینبیه رسیدم ! خیلی شلوغ بود ! تعداد زیادی لبنانی برای زیارت داخل تل شده بودن . با کلی سختی بالاخره وارد شدم اما انقدر جمعیت زیاد بود که ترجیح دادم وقتم رو تلف نکنم و بیام بیرون و توو یه فرصت دیگه برم زیارت تل زینبیه ! ام پی تریم روشن بود و این سینه زنی رو گوش میدادم … عجب جایی بود این تل زینبیه ! دلم برای برادرام در حد مرگ تنگ شد ! چی کشید حضرت زینب …

عکسهای بیشتری از تل زینبیه => + + +

راه افتادم به سمت خیمه گاه ! پام به شدت درد گرفته بود و بیشتر مسیر رو لی لی کنان رفتم ! به حدی پام درد گرفته بود که وقتی کف پام مماس میشد به زمین می خواستم داد بزنم از درد !!!

صف تفتیش خیمه گاه خیلی طویل بود … حدود ۲۰ دقیقه از وقتم توو صف تفتیش تلف شد !

خیمه گاه اصلن اونطوری که تصور میکردم نبود ! خیلی فضای غریبی بود برام ! رفتم توو خیمه حضرت قاسم نشستم ! شال سرم رو باز کردم و یه تیکه از گوشش پاره کردم و محکم بستم به پام که بتونم راه برم !

عکس های بیشتری از خیمه گاه => خیمه حضرت زینب ٬ خیمه حضرت قاسم

از خیمه گاه خارج شدم … رفتم به سمت کف العباس … رسیدم به میدانی که مشهور است به میدان مشک … مشکی که تووی میدون تعبیه شده خودش به اندازه یک روضه تمام و کمال است !

مقام دست چپ حضرت عباس … یاد تمام روضه های روزهای تاسوعا … همش تووی ذهنم داشتم معادله حل میکردم ! فاصله ی حرم حضرت عباس و نهر فرات و اینجا که کف العباس است ! و این سخت ترین معادله ای بود که عاجز بودم از حلش ! هر وقت می خواستم پارامتر های این معادله رو تووی ذهنم بچینم اشک نمیذاشت ! اصلا شاید بعضی معادله ها باید حل نشده بمانند …

راه افتادم به سمت مقام دست راست حضرت عباس … کوچه ی تنگی بود … بهتر است بگویم بازاری بود در کوچه ای تنگ ! اصلا اگر کسی دنبال کف العباس نمی گشت متوجه نمیشد آنجا کف العباس است !!!

کاملا متفاوت بود با محل قطع شدن دست چپ ! خیلی ها ساده عبور میکردند از کنارش بدون اینکه دقت کنند اینجا کجاست… این جایگاه قطع شدن دست راست حضرت خیلی غریب بود ! بیشتر از غربت خیلی سوزناک بود ! دلم سوخت ! انقدر که خودم بوی کباب شدنش را حس کردم ! میان بازار ! نه میشد بچسبی به دیوار و گریه کنی ! نه میشد جیغ بزنی ! نه میشد روضه گوش بدی ! نه میشد …. هیچ!

باید صاف گوشه ای می ایستادی و این دیوار راکه روزی جایگاه قطع شدن دست علمدار حسین بوده را خیره نگاه کنی !

از محل کف العباس (دست راست حضرت عباس ) تا هتل ما راه کمی بود … رفتم هتل تا کمی استراحت کنم و بقیه نذورات را بردارم و ببرم تحویل بدهم !

یک سری از نذورات مربوط به حرم امام حسین می شد و یک سری دیگر برای حرم حضرت عباس بود …

نذورات را برداشتم و راهی حرم امام حسین شدم … حرم نسبت به روزهای قبل شلوغ بود !

دفتر نذورات را پیدا کردم … مبلغ زیادی پول بود و مقداری طلا ! به مسئول مربوطه تحویل دادم . مشغول قبض نوشتن شد … گفتم قبض نمی خواهم ! دعوتم کرد که بنشینم و صبر کنم !

نشستم … چند تا بسته بندی کوچک خاک گذاشت جلوم بعدش هم قبض ها را داد ! گفت این خاک های تربت حرم است ! از روی مرقد مطهر جمع آوری اش میکنند … نگاهم خیره شد روی خاک ها … انگار قرمز میدیدمشون ! … منقلب شدم… بعد پرسید همسرت کجاست !!! نمیدانم چرا تووی این سفر همه سراغ همسر نداشته ی من را میگرفتند !!!!

محو تماشای خاک ها بودم که یک قبض گذاشت جلو و گفت : خواهر ! با همسرت دو سه ساعت دیگه برید مهمانسرای امام حسین (ع) ٬ ناهار امروز مهمان حضرتید !!!

برق از چشمام پرید !!! با صدای بلندبه نشانه تعجب و البته سوال گفتم : جوووووووون ؟؟؟؟ (بعضی تکه کلام ها ناخودآگاه گاهی بیان می شوند )

ساعت ۱۰ صبح بود ! روی فیش مُهر حرم خورده بود … خاک ها را برداشتم … فیش غذا را هم گذاشتم لای قرآنم … آمدم بیرون … رفتم حرم حضرت عباس که نذورات آنجا را هم بدهم .

وارد دفتر نذورات شدم … دفتر نذورات شلوغ بود … نشستم و منتظر شدم تا نوبتم بشود … چند تا النگوی طلا و مقدار زیادی پول باید میدادم … با اینکه از طلا بدم می آید اما النگوها رو انداخته بودم تووی دستم تا گم نشوند ! نوبتم شد … پولها را گذاشتم روی میز و النگوها رو از دستم در آوردم ! مسئول دفتر نذورات گریه اش گرفت ! نمیدانم چرا !

طلا ها را وزن کرد و تمام اطلاعاتشان را روی فیش ها نوشت … قبض ها را داد دستم و تشکر کردم که بیایم بیرون که صدایم زد ! خانم بیا لطفن بشین !

رفتم نشستم … خاک های تربت هنوز تووی دستم بود و بویشان میکردم …یک پوشه در آورد و یک کاغذ و رویش نوشت سه نفر ! و گذاشت تووی پوشه ! روی پوشه آرم حرم حضرت عباس چاپ شده بود !

پوشه را داد دستم و گفت فردا ظهر با همسر و فرزندت مهمان حضرت عباسید ! هنگ کرده بودم !

بابا من یک نفرم ! چرا اینها فکر می کردند من همسر و فرزند دارم !!!

خیره شده بودم به بنده خدا ! پوشه رو گرفته بود جلوی من ومن انگار توان نداشتم بگیرمش ! پرسید بیشتر از سه نفرید !؟ چند تا بچه داری ؟

آدم هنگ دیدید !؟ به خدا هنگ کرده بودم ! نمی تونستم جوابش رو بدم !!! دوباره پرسید چند تا بچه داری بگو براشون فیش غذا بدم !!!

همونطور که خاک ها رو بو میکردم پوشه رو از دستش گرفتم … زیر لب خوندم :

تمام عمر یا ایها الناس / تپش های دلم می گوید عباس

ظهر نماز را در صحن حرم امام حسین (ع) خوندم و بعد رفتم مهمانسرای امام حسین (ع) … مهمانسرای امام حسین هم در مقابل مهمانسرای مجلل حرم امام رضا مثل یک آپارتمان کوچک و ساده بود … اما چه صفایی داشت ! نمیدانم اسم غذا چه بود ! برنج بود که لوبیای سفید و چیزهایی شبیه رشته پلو قاطی اش بود به همراه زرد چوبه ! جای همه تان خالی خوشمزه بود !

از مهمانسرا آمدم بیرون …درب خروجی مهمانسرادقیقا در زاویه ای قرار داشت که هنگام خارج شدن از لای بافت های کاشیکاری ِ صحن میشد گنبد را دید … نمیدانستم چطوری باید تشکر کنم از میزبانی که این همه مرا مورد لطف خود قرار داده بود … نه فقط من بلکه همسر و فرزند نداشته ام را …

اگر زنده باشم ادامه خواهد داشت …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار12 / به بهانه ی دوست داشتن امام هادی علیه السلام

29ام فروردین, 1391

سحر میریم حرم امام کاظم ع و امام جوادع . نماز رو تو ایوون حرم می خونم. بعد میرم کنار ضریح. وای خدایا , امام رضا میدونه که چه قدر دلم تنگه این حرم بوده. حرم خلوت خلوت بود و میرم نزدیکه حرم و می چسبم به ضریح امام جواد ع . باور کنید هیچ جای دنیا نمی تونی این ارامش رو به دست بیاری مخصوصا اگه دل شکسته داشته باشی (خدایا این نعمت بزرگت رو از عاشقان این خاندان و دلشکستگان فراق یار دریغ نکن) .
خلاصه کنار ضریح میرم تو فکر! به راهی که پشت سر گذاشتم و به راهی که پیش رو دارم. ای وای بر من که روز ها رو پشت سر میگذارم و هر چی خدا تلنگر میرنه از خواب بیدار نمیشم!(اگه اصحاب کهف هم بوذم تا حالا باید بیدار میشدم!!!)
بگذریم , ایشالله شما برای من دعا کنین شاید به دعای شما خوبان……..
ساعت 6 صبحه باید سریع برم هتل که میخایم بریم سامرا. خیلی خوشحالم آخه یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که یه بار دیگه برم سرداب.

رفتن به سامرا اختیاری بود یعنی چون احتمال پرواز تو راه بود!!!!!!!!!!! قرار شد کاروان 2 قسمت بشه , یه گروه برن نجف یه گروه برن سامرا و رییس کاروان هم عضو پر پا قرص رفتن به کربلا و ترسوندن از راه پر خطر سامرا!. ولی بنده خدا غافل از اینکه ما از قبل غسل شهادتمونم کردیم(ولی ای دل غافل که بادمجونه بم آفت نداره!).
خلاصه با تاکسی های تاریخی عراق , منظورم همون گاری ها میریم طرف اتوبوس ها.اگه بدونین چی شد! در کمال ناباوری دیدیم همه زائرا میخوان برن سامرا!! به جز یه نفر اونم رییس کاروان! خلاصه به زور میبریمش.

تو اتوبوسمون یه ایرانی مسلطه مسلط به زبان عربی و خیلی شوخ بود . که کلی کارمون رو راه مینداخت و به تفتیش که میرسیدیم با 2 تا گپ وگفتگو ما رو بدون تفتیش رد میکرد!!!
برای نماز ظهر رسیدیم حرم .سریع رفتم تو صف نماز جماعت و نماز خوندم. حدود یک ساعت و ربع وقت داشتم.
اول رفتم تو حرم.باور کنین اگه دل سنگ هم داشتی تاب نمیوووردی. آخه ای مردم ای شیعیان جهان این جا میدونین کجا بود؟! این جا , این
ضریح چوبی که با یه پارچه سبز پوشیده شده بود ضریح 2 امام معصوم ,پدر و پدرپدر امام زمانمون بود . این جا خونه ی امام رمانمون بود . این جا ارامگاه مادر و عمه امام زمانمون بود . ای خدا چه میگذرد بر دل اقای ما؟!!!
مردم ادعا میکنیم شیعه ی او هستیم . ادعا می کنیم غمخوار درد های دل آقامون هستیم.پس مارا چه شده که عده ای از خدا بی خبر خانه اماممان را به این روز در آورده ولی من هنوز با بیخیالی تمام زنده ایم!!!
خلاصه بعد زیارت و … از حرم میام بیرون که برم
سرداب. دیگه دلم دست خودم نیست . هجوم فکر ها سیلاب اشک راه میندازه, راه نفس کشیدن رو تنگ میکنه,.
.
.
این جسم و روح آلوده و سیاه میخواد بره خونه امام زمان عج .با ظلمت تمام در حال قدم زدن به سمت خانه نوره. خداییش اگه شما به جای من بودین چه می کردین؟ آیا اصلا اذن دخول دارم ؟؟ آیا آقای من بر این بنده بیچاره و سر تا پا معصیت اذن ورود میدهد؟ اگر او ردم کنه چه کنم؟ آخر او آخرین امید منه . چه کنم چه جوری از پله های سردابش پایین برم در حالی که هنوز این دل شکسته جوابی نشنیده!!؟. . . .

خدایا گفته ای : فلا تدخلوها حتی یوذن لکم و ان قیل لکم ارجعوا فارجعوا …!
.
.
زمان به سرعت میگذردو من هنوز در آرزوی کسب اجازه ولی…

خلاصه با یاد آوری این که مهمانم!! و این که :عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم از پله های سرداب به آرامی پایین میروم. قدم در بهشت گذاشته بودم زیارتی کردم و دیگر فرصتی باقی نمانده بود. ……
.
باید میرفتیم ولی خدا میداند که دلم در همان سرداب باقی ماندو با دلی شکسته تر از قبل و در آرزوی دیدنش از پله های سرداب بالا آمدم.
اللهم ارزقنا زیاره مولانا صاحب الزمان

ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم …

اشتراک گذاری این مطلب!

 
ویژه نامه شب یلدا