شوق دیدار 5

6ام اسفند, 1390

خیلی خسته ام و به شدت خوابالو اما دلم نمی آید بخوابم … ساعت دو نیمه شب است … راهی حرم می شوم … هوا خیلی سرد است و من هم لباس گرم نیاورده ام و نتیجه این می شود که در طول مسیر از هتل تا حرم حسابی می لرزم !

به حرم می رسم درب ها بسته است مثل هر شب … گوشه ای می نشینم و سعی میکنم خوب به اطراف نگاه کنم تا همه جزئیات در ذهنم بماند !

امشب شب آخری است که در حرم امام علی هستم ! این فکر دیوانه ام میکند … بغض مثل دستی نیرومند گلویم را می فشارد … تاب نمی آورم … این بغض ٬ سکوت ِ مرا می شکند … اشک هایم سرازیر می شوند … هوا سرد ِ سرد است و من از هوا سردتر …

دستم را میزنم زیر چانه ام و خیره می شوم به اطراف ! انگار تمام غم دنیا را در این دل کوچک من ریخته باشند …

دور تا دور حرم راه می روم … ام پی تری ام را روشن میکنم … سینه زنی شب عاشورای نریمان پناهی که برای خیلی سال پیش است  …  ۲۰ دقیقه تمام همه سینه می زنند و میگویند : ” مکن ای صبح طلوع ” !

هیچ چیزی بهتر از این نوحه به حال الان من نمی خورد … گریه امانم نمیدهد … توی دلم فریاد میزنم : مکن ای صبح طلوع …

مکن ای صبح طلوع …

مکن ای صبح طلوع …

.

.

صدای اذان صبح دلم را از جا می کَنَد … ضریح را بغل میکنم … ای کاش این ساعت ها دیر بگذرند …

نماز صبح را می خوانم … به شدت خسته ام و خوابم می آید ! اما نمی توانم از حرم دل بکَنم !

ساعت ۷:۴۵ بیرون می آیم چون قرار است ساعت ۸ به مسجد کوفه برویم .

به موقع می رسم . همه جلوی درب هتل ایستاده اند و خیلی سریع سوار اتوبوس می شویم …

۲۰ دقیقه بعد می رسیم … اول به زیارت حرم میثم تمار می رویم … بعد هم به خانه ی حضرت علی (ع) …در کنار خانه حضرت اميرالمومنين عمارتي بزرگ قرار دارد که چيزي جز ديوارهاي خرابه از آن باقي نمانده و تنها مناره بلند آن نشان مي دهد که روزگاري در اين مکان جاه و جلالي برقرار بوده، آري اينجا منتسب به دارالعماره شهر کوفه است، همان مکاني که مسلم ابن عقيل بعد از خيانت کوفيان و دستگير شدن توسط خليفه وقت از بالاي آن به پايين انداخته شد و به شهادت رسيد.در و ديوارهاي شهر کوفه شده اند مصداق روزهاي تاريخ، امروز از کوفه و مردم خيانتکارش انگار خبري نيست از آن شکوه و جلال کوفيان هيچ چيز نمانده و اين نام و خاطره مسلم است که هنوز بر دارالعماره نفس مي کشد. 

و بعد راهی مسجد کوفه می شویم …

در مورد فضيلت هاي مسجد کوفه آورده اند که اين مسجد اعظم خانه آدم، نوح، ادريس، مصلاي ابراهيم، خضر، امام على و هزار پيامبر و هزار وصى بوده و يك ركعت نماز در آن معادل هزار ركعت نماز است. 

کفش هایم را به امانت به کفشداري مي سپارم و با سلام و صلوات از درب شمالي وارد مسجد اعظم کوفه مي شوم. اين درب، درب اصلي مسجد است و به باب الفيل شهرت دارد، البته پيش از اين به نام باب الثعبان شهرت داشته که يکي از کرامات حضرت امير را حکايت مي کند، ولي چون باب الثعبان يادآور کرامات حضرت علي بوده بني اميه نام آن را به باب الفيل تغيير داده اند.
مسجد اعظم کوفه همان جايي است که علي در محرابش به خون نشست در تاريخ و روايات آورده اند که مکان اين مسجد محل وقوف پيامبران زيادي بوده، اين مقام ها هر يک توسط نشاني در اين مسجد مشخص شده که زائران خود را موظف مي کنند آداب آن را به جاي آورند، مقام جبرئيل، مقام نوح، مقام ابراهيم، مقام اميرالمؤمنين، مقام امام سجاد و مقام امام صادق(عليهم السلام) از جمله مقاماتي هستند که هر يك نماز و دعاى مخصوص دارند.

از کاروان جدا می شوم … حال خرابی دارم … وقتی فکر میکنم در مسجد کوفه ایستاده ام گُر میگیرم … وجودم پر از نفرت می شود از کوفیان از ابن ملجم … اصلا از تاریخ حالم به هم می خورد …

یک گروه لبنانی را می بینم که بسیار مرتب در حال ورود هستند از نظمشان خوشم می آید از مسئولشان سوالی می پرسم و او مرا دعوت میکند که همراه گروه آنان اعمال مسجد کوفه را انجام دهم . خیلی خوشحال می شوم ! به هر حال از هر کدام از برکات رشته ی تحصیلی ام که بگذرم همین مرا بس که باعث شده این زبان عربیمان رشد چشمگیری داشته باشد و در اینجا مشکلی نداشته باشم از فهم عربی صحبت کردن مرشد لبنانی ها و رئیس کاروانشان !

ساعت ۹:۱۱ صبح اعمال را شروع میکنیم … و مرشد خیلی زیبا و خیلی کامل توضیح هر مقامی را می دهد … مرد میانسالی است حدود ۴۵ ساله که اطلاعات بسیار دقیقی دارد هم از تاریخ و هم از آیات قرآن و ادعیه ی هر مقامی را از بهر است !!!

يکي  از مقام هاي مسجد اعظم کوفه مقام بيت الطشت است، که داستاني درباب يکي از قضاوت هاي جالب حضرت علي(ع) دارد و دکة القضا، مکاني است که حضرت علي (ع) در آن مي نشستند و به امر قضاوت مي پرداختند. ! مرشد شروع میکند و داستان آن دختر عرب و قضاوت حضرت علی را بیان میکند … این داستان را وقتی بچه بودم از مادر بزرگ مرحومم شنیده بودم اما انگار لبنانی ها بار اولی بود که می شنیدند و با تعجب خاصی بعد از تمام شدن داستان الله اکبر می گفتند !

در صحن بزرگ مسجد که با کفپوش مرمر سفيد فرش شده مكانى حوض مانند وجود دارد که به گفته تاريخ دانان محل تنوري است که در زمان نزول عذاب براي قوم نوح از آن نقطه آب جوشيده و تمام زمين را فرا گرفته است و در پايان عذاب در همين مکان يعني مسجد کوفه کشتي نوح به زمين نشسته است.

مرشد توضیح می دهد و بعد می پرسد که کسی آیاتی که در باره کشتی نوح و حوادث رخ داده در آن لحظه است را میداند !؟ لبنانی ها که حدود ۱۵ نفر هستند سکوت میکنند !!! من دستم را بالا می برم ! مرشد می خواهد که آیات را با صدای بلند برای بقیه بخوانم !

من هم می خوانم :

بسم الله الرحمن الرحیم

حَتَّى إِذَا جَاء أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ (۴۰) وَقَالَ ارْكَبُواْ فِيهَا بِسْمِ اللّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ (۴۱) وَهِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبَالِ وَنَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِي مَعْزِلٍ يَا بُنَيَّ ارْكَب مَّعَنَا وَلاَ تَكُن مَّعَ الْكَافِرِينَ (۴۲) قَالَ سَآوِي إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاء قَالَ لاَ عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاَّ مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ (۴۳) وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (۴۴) وَنَادَى نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابُنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ (۴۵)

سوره هود

نمیدانم یه هو از کجا انقدر اعتماد به نفس پیدا کردم که در بین کسانی که نه می شناختمشان و نه هم زبانم بودند دستم را بالا بردم و این آیات را خواندم !!!

می رسیم به قسمت اصلی مسجد ! همانجا که محراب شهادت امام علی علیه السلام است … مرشد شروع می کند به خواندن مناجات امیر المومنین در مسجد کوفه … و من مثل مرغی پر کَنده …

داخل آن قسمت از مسجد می شوم … خیلی خلوت است … صدای گریه ام سکوت مسجد را می شکند … نزدیک محراب می روم … نمی دانم چه بگویم از احساس آن موقع ام ! گریه با صدای بلند … خیلی بلند …

.

.

بعد از اتمام اعمال مسجد کوفه به زیارت حرم مسلم بن عقیل می روم  جایگاه زیارتی  ديگري که در اين مسجد واقع شده مقبره مختار ثقفی است، کسي که به خونخواهي حضرت امام حسين (ع)بعد از واقعه عاشورا بلند شد و به شهادت رسيد.مکان حرم اين بزرگواران در طرف شرق مسجد قرار دارد،  چقدر زیارتنامه ی مختار شیرین است ! چند بار می خوانمش و هر بار مزه ی شیرین کلمات زیارت نامه اش را بیشتر حس میکنم …

روبه روی حرم مسلم با فاصله ای حدود ۵۰ متر حرم هانی بن عروه قرار گرفته … در این فضا که قدم می زنم تمام قسمت های کتاب قصه کربلا تووی ذهنم مرور می شود …

ساعت حدود ۱۱:۴۰ است . از حرم هانی که بیرون می آیم دوباره می روم مسجد نزدیک محراب ضربت خوردن حضرت علی … چقدر با صفاست این مسجد … یاد اعتکاف می افتم … چشم هایم را می بندم و یک نفس عمیق می کشم و آرزو میکنم که ای کاش می شد یک بار با دوستانم اینجا معتکف می شدیم … یاد دل آرام می افتم که چند سال پیش در اعتکاف ماه رجب دانشگاه با هم دوست شدیم و حالا یکی از بهترین دوستانم هست ! می نشینم گوشه ای و سعی میکنم خوب نگاه کنم تا تصویر اینجا برای همیشه در ذهنم بماند … روی دیوار های مسجد کوفه نزدیک سقف اشعار عربی ای نوشته شده که بسیار زیباست یک قسمت از اشعارش هنوز یادم مانده :

یا سید الشهدا            خامس اهل الکسا

علی عظیم البلا          نالک فی کربلا

طول الزمان بکایی        والهفتنا یا حسینا

یا سید الشهدا

فضی ایا نفس فضی     فضی ایا عین فضی

مولاک مقتول بیض       من ظلم ضد بعض

شر العدی اللعناء         والهفتنا یا حسینا

یا سید الشهدا

ابکو فهذ الرسول          یبقی و هدی البتول

وذا ابوه الجلیل             وذا اخوه النبیل

فی زمره الانبیا            والهفتنا یا حسینا

یا سید الشهدا

و صدای اذان ظهر مرا از حال خودم در می آورد … وای !!! اینجا مسجد کوفه است ! یکی از همان ۴ مسجد با فضیلت ! اینجا جای قدم های علی مرتضی است … اینجا یکی از همان جاهایی است که می شود نماز را کامل خواند ! و خدا مقدر کرده برای من امروز را که در این گوشه ی مقدس زمین نماز ظهر و عصرم را بخوانم … و پیش نماز تکبیره الاحرام میگوید …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 4

4ام اسفند, 1390

ساعت ۲ نیمه شب است . نشسته ام روبه روی حرم و انتظار میکشم تا درب حرم را باز کنند … محمد طاهری گوش میدهم … همان نوحه معروف و دلنشینش را که سالها پیش برای حضرت علی خوانده است … من هم زیر لب می خوانم : اول مظلوم یا علی … اول مظلوم یا علی …

هیچ نوحه ای به اندازه ی این اول مظلوم  ِ محمد طاهری  جگر سوز نیست برای مولا !

نزدیک اذان درب های حرم را باز میکنند و باز همان صف طولانی و زجر آور تفتیش …با زحمت بسیار و کلی معطلی وارد حرم می شوم … این مدت تمام ترددم از درب مسلم بن عقیل بوده تا وقتی وارد می شوم در مقابلم ایوان طلای بی مانندش را ببینم … و هر بار که وارد شدم و ایوان طلا را دیدم پاهایم سست شده از حرکت و دست هایم یخ کرده و قلبم بالا و پایین پریده !

در قسمت غربی حیاط می نشینم … صدای اذان می پیچد تووی صحن … به حرم نگاه میکنم … به کبوتر ها … به کاشی کاری ها … از زاویه ای که نشسته ام گنبد مشخص نیست اما پنجره کوچکی رو به رویم هست که حرم از آنجا دیده می شود !

نماز صبح را می خوانم و می روم داخل برای زیارت … حرم خلوت است … کنار ضریح می ایستم و نماز امیرالمومنین را می خوانم … با هیچ توصیفی نمی شود شیرینی نماز امیر المومنین را در حرم خودش بیان کرد … انقدر شیرین است که حاضری هر چه از عمر خدا برایت رقم زده همان جا بستاند و این روزها برایت تبدیل به خاطره نشود !

ساعت ۸ قرار است که به مسجد سهله برویم . به هتل می آیم تقریبا همه جمع شده اند . حرکت میکنیم به سمت مسجد سهله … راه زیادی نیست و ده دقیقه بعد به مسجد سهله میرسیم … اینجا هم مثل سایر جاها صف طولانی تفتیش و به امانت سپردن موبایل و دوربین اعصابم را خرد می کند .

جلوی درب مسجد سهله می ایستم … همه اعضای کاروان داخل می شوند اما جریان ها و حکایت هایی که من از مسجد سهله شنیده ام پاهایم را سست میکند از قدم بر داشتن … تمام حکایاتی که از مسجد سهله شنیده ام یک هو به ذهنم می ریزد : امام زمان (عج) پس از ظهورشان اینجا را خانه ی خود قرار می دهند … اینجا همان جایی است که آسد علی آقای قاضی و بسیاری دیگر از علما هر گاه می خواستند به محضر امام عصر برسند چله می گرفتند و حضرت را میدیدند … اینجا یکی از همان ۴ مسجدی است که فضیلت و شرافت بسیار دارد و اعتکاف در آن ها تاکید شده !

همه ی این فکر ها تووی ذهنم دلیلی می شود بر اینکه نگاهی به خود ِ سرتاپا گناهم بیندازم و شرم داشته باشم از حضور در چنین مکانی …

خیره به درب ورودی مسجد بودم و غرق در همین افکار که ناگهان صدای رئیس کاروان رشته افکارم را پاره میکند : دخترم پس چرا معطلی !؟

نمیدانم در جواب سوالش چه باید بگویم !!! اصلا نمی توانم حرفی بزنم … سرم را پایین می اندازم … بسم الله می گویم و وارد می شوم …

وارد بهشتی که خیلی وصفش را شنیده  و شرحش را در کتابهای مختلف خوانده بودم !

وارد بهشتی که آرزو داشتم ای کاش من هم می توانستم در آن چهله نشینی کنم !

میان مسجد مقام امام صادق است و اطراف آن هم پرا از مقام پیامبران و گوشه ای از آن هم مقام امام زمان (عج ) قرار دارد …

از کاروان جدا می شوم و به تنهای می روم و نماز هر مقام را می خوانم … به مقام امام زمان (عج ) می رسم … ضریح کوچکی هم آنجا هست و نور سبزی که آن قسمت را از سایر جاهای مسجد متمایز ساخته … نمیدانم چرا در این گوشه ی مسجد یاد مسجد شجره می افتم ! اصلا شباهتی بین اینجا و مسجد شجره نیست اما حال اینجای من خیلی شبیه حالی است که در مسجد شجره و هنگام اولین احرامم در سن ۱۸ سالگی داشتم !

احساس میکنم از کنار این ضریح کوچک به خدا خیلی نزدیک ترم … دست میگذارم روی رگ گردنم … باز هم خدا را نزدیک تر حس میکنم حتی از رگ گردن !!! کنار این ضریح کوچک و در این مقام بزرگ انگار خود ِ خدا را حس میکنی … یک حس ِ متفاوتی که شیرینی خاصی را به اشک های شورم می دهد …

دلم برای آن تیکه مداحی ترکی که جمعه ها تلویزیون برای امام زمان پخش میکند تنگ شده … آن طرف تر ِ ضریح یک آقایی با صدای سوزناکی شعر اباصالح التماس دعا را زمزمه می کند …این شعر را بلدم ٬ من هم با او تووی دلم می خوانمش…

مسجد ساکت است و تنها صدایی که می آید صدای جیک جیک گنجشک هاست !

اعمال کاروانیان که تمام می شود پرچم رئیس کاروان بالا می رود و من هم ناچارم که به دنبال پرچم از مسجد خارج شوم … اما دلم نمی آید … این جور مواقع همیشه فکر می کنم زندگی جبر است ! جبر !!!

سوار اتوبوس می شویم … پایم به شدت درد گرفته … از برکت همان پیچ مبارکی که روز اول ورود به نجف خورده و راه رفتن روی سنگ های سرد مسجد سهله و نماز های پی در پی دردش را بیشتر کرده … و توی اتوبوس مجال خوبی است که باز با تکه پارچه ای ببندمش تا شاید دردش را کمتر حس کنم !

اتوبوس حرکت میکند و چند دقیقه بعد روبه روی مقام کمیل می ایستد .

باز هم از کاروان جدا می شوم و به تنهایی وارد حرم کمیل می شوم . راجب کمیل و وفاداری هایش چیز های بسیاری شنیده ام اما از همه ی آنها همین یکی برای من بس که از عاشقان حضرت علی (ع) بوده و از یاران نزدیک ایشان و این خود مهم ترین دلیلی است که عاشق کمیل باشم ٬ مثل علاقه ای که به مالک اشتر دارم !

یک حرم بسیار زیبا  که تقریبا روی بلندی قرار دارد و یک ضریح کوچک اما با صفا . به شدت پای چپم درد میکرد اما یکی از دوستان(!) سفارش کرده بود که در حرم کمیل برایش نماز بخوانم … نماز را که می خوانم به حیات می آیم . کاروانیان که اکثرا خانوم های سن بالا هستند ولو شده اند روی پله های حرم و همه از درد پا و کمر و اعمال زیاد مسجد سهله می نالند و از رئیش کاروان می خواهند که نیم ساعتی وقت بدهد تا در حرم کمیل استراحت کنند … خنده ام میگیرد از این وضع اما خوشحال می شوم و به کنار ضریح با صفای کمیل بر میگردم … در داخل صحن کمیل  هم قبرهای زیادی وجود دارد که بعضی از آنها مربوط به علما و بزرگان نجف است… این توقف نیم ساعته فرصت خوبی بود برای بودن در کنار حرم کمیل و قدم زدن در صحن او و فاتحه خواندن برای علمای مدفون در آنجا …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 3

3ام اسفند, 1390

 

ساعت 2 نیمه شب است … راهی حرم می شوم درب های حرم را تا وقت اذان صبح باز نمیکنند … پشت درب می نشینم و دستم را میگذارم روی قلبم … دیشب فقط تونستم برم جلوی ایوون طلا ! اما الان می خوام برم نزدیک ضریح …

درب ها رو باز میکنند و جمعیت زیادی هم پشت درب ها ایستادن که به قول عربا باید تفتیش بشن !

صف تفتیش هم طولانی !!!!! خلاصه از اون مرحله رد میشم و وارد حرم میشم … باز سردم میشه … دستام یخه یخه … آروم آروم می رم جلو … وووووووووای که این قلبم کارمو سخت میکنه بسکه بالا پایین می پره !

از درب ورودی می رم توو … یه عطر خیلی آشنا … یه فضای خیلی آشنا تر … از کنار نرده ای که برای ورود گذاشتن می رم توو به آستانه ی در که می رسم سرمو میارم بالا … وای …!!!

هیچ وقت باورم نمیشد به این لحظه برسم … میرم نزدیک ضریح … دستامو تا جایی که می تونم باز میکنم و ضریح رو بغل میکنم …می چسبم به ضریح … نمیشه وصفش کرد که چقدر شیرینه این بغل کردن … نمیشه وصف کرد  …

سرمو میذارم روی ضریح و چشمام رو می بندم و نمیدونم این چشمه ی اشک از کجای بین دوتا پلکام می جوشه و میاد بیرون … اولین باره که انقدر بی صدا گریه میکنم ! انقدر بی صدا که خودمم صدای گریه خودمو نمی شنوم … یاد همه ی 13 رجب ها … یاد تمام عید غدیر ها … یاد تمام ماه رمضون ها …

زبونم بند اومده … من که این همه حرف آماده کرده بودم وقتی میرم دمه ضریح بگم … حالا هیچی یادم نمیاد … فقط یه عبارت توو ذهنم  می چرخه … ولایمکن الفرار من حکومتک !

شک ندارم که بهترین و شیرین ترین لحظه زندگیم همون موقه بود که ضریحش رو بغل کرده بودم و سرم رو گذاشته بودم روی شبکه هاش … از همه ی شیرینی های زندگیم شیرین تر بود حتی از وقتی که خونه ی خدا رو بغل کرده بودم …

.

.

.

بعد از نماز صبح یه دوری می زنم اطراف حرم و بعدم سریع یه کروکی از حرم میکشم ! از چند نفر سوال میکنم راجبه مزار علمایی که تووی حرم دفنن اما هیچ کسی با حوصله جوابمو نمیده ! از درب خروجی میام بیرون و همینطور گیج به اطراف نگاه میکنم … سعی میکنم حرفای دل آرام یادم بیاد که خیلی وقت پیش داشت برام توضیح میداد شیخ عباس قمی کدوم زاویه حرم دفنه ! اما کار سختیه ! خادمی که جلوی درب خروجی ایستاده ازم می خواد که سریع حرکت کنم ! منم تا می بینم که فارسی بلده میرم سراغش … نقشه ای رو که از حرم کشیدم نشونش میدمو ازش می خوام کروکی تمام علمایی رو که تووصحن حرم امیرالمومنین دفنن رو برام بکشه ! اولش تعجب میکنه ولی وقتی می بینه من خیلی جدی وایسادم جلوش بنده خدا شروع میکنه به کشیدن و توضیح دادن ! دستش درد نکنه انصافن مشتی برام کروکی کشید .

1-      مقبره علامه حلی و آیت الله سید مصطفی خمینی و شیخ محمد اصفهانی تووی ایوون طلا

2-      مقبره مقدس اردبیلی

3-      مقبره شیخ جعفر شوشتری

4-      مقبره شیخ انصاری –بحرالعلوم

5-      مقبره شیخ اسد الله شفتی و آیت الله خلخالی

6-      مقبره شیخ عباس قمی و محدث نوری

7-      مقبره آیت الله نائینی

8-      مقبره سید ابوالحسن اصفهانی

9-      مقبره آخوند خراسانی

10-   مقبره آیت الله خویی

11-   مقبره شیخ طوسی

12-   مقبره سید کاظم طباطبایی صاحب کتاب عروه الوثقی

13-   مقبره آیت الله حکیم ( خارج از صحن )

طبق کروکی راحت همه این مقبره ها رو پیدا میکنم و بیشتر از همه شون سر مزار شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان کیف میکنم ! عجب آدم پر برکتی بوده این شیخ عباس ! خوش به حالش .

به ساعتم نگاه میکنم ، 11 ظهر شده … به شدت خوابم گرفته اما چیزی تا نماز ظهر نمونده … توی صحن راه میرم تا اذان ظهر رو بگن و نماز ظهر رو توو حرم بخونم …

اشتراک گذاری این مطلب!

 
ویژه نامه شب یلدا