و من به حوزه آمدم

19ام تیر, 1391

در سن 18سالگی با حال و هوای کاملا متفاوت و 18سال زندگی در یکی از محله های منطقه 2 تهران ( یا به قولی بالاشهر ) تصمیم گرفتم علیرغم مخالفت های خانواده به حوزه بیایم !
و این سر آغاز ورود یک نابغه بود به حوزه !
خلاصه بعد از ثبت نام و آزمون ورودی و مصاحبه ، منی که هیچ چی عربی بلد نبودم و حتی از عربی بدم میومد نمیدونم چطوری با دیپلم ریاضی سوالای عربی آزمون ورودی رو صد درصد درست زدم و خلاصه در نهایت قبول شدم و آمدم به حوزه !
و این سراغاز ورود مهندسان بالقوه بود به حوزه !(چراکه دوست میداشتم مهندسی مکانیک بخونم که قسمت شد و حوزه طلبید )
روز اول در بدو ورود اولین تیر را از مدیر حوزه ی وقت (خانم کاظمی ) خوردم مبنی بر اینکه : طلاب نباید جوراب صورتی بپوشند !و شما تصور کنید خیل مشتاقانی که همه سرشان را بردند پایین تا فرد جوراب صورتی را نظاره کنند و ما که خیلی راحت گفتیم اع چرا زحمت می کشید خب میگفتید من پامو بیارم بالا  !
در جلسه سخنرانی ورودی یکی از استاید که می گفتند خیلی کار درست است قرار شد برای ما سخنرانی کند . من هم در کنار 23 طلبه ی ورودی جدید حوزه نشستم در محل سخنرانی و طبق معمول آن روزها یک آدامس پی کی هم خوردم . خانم سخنران در میان سخنرانی که درباره زی طلبگی صحبت می کردند ناگهان خیلی یک هو فرمودند : طلبه نباید سقز بجوند چرا که کار لغوی است ! ما هم که بچه بودیم و نمی دونستیم این اصطلاحات یعنی چی وسط مجلس بلند گفتیم : اع مگه هنوز سقز می خورن !؟ الان که این همه آدامس اومده خب برا چی سقز میخورن !؟
خلاصه همه چیز تمام شد و مدیر وقت متوجه شد که یک عمر باید وقت بگذارد ما را شبیه طلبه ها کند .
شاید ادامه داشته باشد !

اشتراک گذاری این مطلب!

و ماه به نیمه رسید !

14ام تیر, 1391

چراغانی ها ، ایستگاه های صلواتی ، طاق نصرت ها هم آماده شده اند . انگار خیابان ها بیشتر از ما آدم ها منتظرت هستند . واقعیت هم همینطور است . خیابان ها بیشتر از ما سعادت دارند . حتمن یک روزی روی فرش آسفالتی شان قدم میزنی . نگاه میکنی بهشان . دل ِ مرده را اما میهمانی نیست .
چه احساس خوبی باید باشد که یک دنیا به یاد تولد آدم باشند . اما نه ! احساس بدی است که یک دنیا غافل از آدم باشند همه عمر الا همین چند روز !
حتما حس خوبی باید باشد که آدم شربت تولدش را در خیابان هایی که محل تولدش نیستند بخورد ! اما نه . حس خوبی نیست یک عمر هزار ساله را گمنام زندگی کردن !
راستش را بخواهی آقا برای ما هم حس خوبی نیست که این همه سال است پدرمان را گم کرده ایم . حس خوبی نیست شربت و چراغانی و طاق نصرت بدونه تو !
حس خوبی هست بین این همه شادی اما حس خوبی نیست بی تو ..
حس خوبی هست در اینکه میدانیم کنار همین آدم ها قدم میزنی اما حس خوبی نیست لحظه ای که غافلیم ما را ببینی و حتی حواسمان نباشد که شرمنده ی همان غفلت باشیم .
دلم میخواهد برایت ؛ برای تولدت شربت زعفرانی درست کنم .. شیرین است مخصوصا وقتی لیوان شربت را از بین آن همه مردم جور واجور بدهم دست خودتت . جالب می شود اگر خودت باشی و من بگویم آقا صلواتش یادتان نرود . با وعجل فرجهم !

یاعلی

اشتراک گذاری این مطلب!

بوسه به پای حضرت شه زاده واجب است

11ام تیر, 1391

هنوز همان نوار کاست قدیمی را دارم . بین آن همه سی دی و فلش و مموری کارت داخل کشو خیلی تابلو است ! هر وقت می خواهم یا حتی نمی خواهمش راحت می بینمش . یک چیزی متفاوت از بقیه ی محتویات کشو . یک طرف نوار وصیت نامه اش را با صدای خودش ضبط کرده بود و طرف دیگرش صدای حاج منصور ارضی است که در طول سی دقیقه ی نوار، نوحه اش تکرار می شود . انگار که ارادت خاصی به این نوحه داشته و با همان امکانات کم آن موقع ها نوحه را بریده و چند بار کنار هم قرار داده که در تمام مدت این یک روی نوار چند بار برایش تکرار شود ؛ ” علی اکبر عزیز بابا / غرق خون گشته ارباً اربا / …” گاهی هم فقط صدای خود حاجی است با بک گراند سینه زنی ؛اشبه الناس بر پیغمبر …
تمام طول مسیر را از در ورودی میله کشیده بودند . از همین داربست های فلزی و باید توی صف می ایستادیم که از بین میله ها رد شویم . ازدحام خیلی زیاد بود . صف خیلی آرام جلو می رفت . به وسیله داربست ها ناچار از در میانی وارد شدیم . از سمت حضرت ابراهیم مجاب دور زدیم و از دری که سمت پایین پا است دوباره صف گیر کرد . صدای هم همه ی قشنگی پیچیده بود . از پشت سرم یک نفر مدام صلوات می گفت . صلوا علی محمِد و آل محمِد (تمام صلوات ها به کسر دوم میم کلمه محمد !)؛ جمعیت بلند صلوات می فرستادند . صلوات های فارسی و عربی قاطی می شد . لشهداءِ صلوا علی محمِد و آل محمِد ، اللهم صل علی محمِد و آل محمِد … صلوات ها توی ذهنم می چرخیدند ، به در ورودی رسیدیم . قسمت شش گوشه ی پایین پای حضرت سیدالشهدا بود ؛ سمت ِ علی اکبر . بهشت زهرا خلوت بود . وسط هفته اموات آرامش بیشتری دارند !والاه . نه خبری از مردمی است که شلوغ کنند . نه خبری از بچه های تخس است که روی قبر ها بپر بپر کنند .. یک شیشه گلاب گرفته بودم که بریزم روی مزارش . از آن گلاب های ناب کاشان . واکمن هم برده بودم که همان نوحه ی حاج منصور را برایش بگذارم در بهشت ِ بالا حالش را ببرد . در شیشه ی گلاب را باز کردم . یک نفر از پشت سر زد روی شانه ام . دستش را آورد جلو و بلند گفت : صلوا علی محمِد و آل محمِد ؛ اللهم صل علی محمِد و آل محمِد .. کمی گلاب ریختم روی دستش . صلوا علی محمِد و آل محمِد …
همه چیز در همین قطعه شهدا عارض آدم میشود .. دلتنگی کربلا و حضرت علی اکبر . دلتنگی همان نوحه قدیمی . دلتنگی برای مزار تو .

شادی روح شهید غلامرضا نوری صلوات

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان یاوران حسینی