زیارت در زیارت

5ام تیر, 1391

می گفت زیارت ساده است . ساده ی ساده !
چشم هایت را می بندی و تمرکز می کنی . بعد کم کم باذن الله می گویی و قدم بر میدادی . حتی گشت ها و تفتیش ها را هم از قلم نمی انداخت . توی صف می ایستی تا تفتیش شوی . بالاخره حق الناس است . باید رعایت کرد همه جا به نوبت را !
وارد حرم که شدی در همان کنج مورد علاقه که حسابی تصویرش در خیال زنده است می نشینی . 
می شود باب قبله روی پله هایش که به علت تعمیر رفت و آمد کمی دارد . بعد هرچه دلت خواست بخوان . البته شک نداشته باش که حال روحی هیچ نیست الا مداحی . جالبترش می دانی چیست ؟ حال هیچ مداحی ای هم نیست الا همان ترکت معروف که مدام می گوید : کربلا .. کربلا .. اللهم ارزقنا …
یعنی کربلا هم که باشی ، حتی روی پله های باب قبله هم که بنشینی ، باز عاشق را گریزی نیست از طلب معشوق .. هیاتی باشی چیزی جز حسین نمیخواهی … اصلا همه ی کیف دنیا همین است که توی کربلا هم که باشی باز کربلا را بخواهی دیگر چه رسد به سایر نقاط این دنیا …  همین حالا چشم هایت را ببند و زیارت حسین را بخواه …

اشتراک گذاری این مطلب!

تو آمدی و من کجایم ؟

3ام تیر, 1391

دیدی آخر وسط این همه شلوغی های بازار دنیا تو آمدی و من نمیدانم در کدام کوچه گیر کردم که هرچه دویدم نرسیدم به تو..
گوشه ی چند تا از ورق های قرآنم را تا زده بودم که بخوانم .. برای هدیه به تو . دست های خالی ام را که قبلا  نشانت داده بودم ؟ با خودم فکر کرده بودم بنشینم گوشه ای و برایت قرآن بخوانم . با همین صدای نازیبا ولی پر احساس .
دیشب پاسبورتم را گذاشتم توی کیفم و راه افتادم . آن جلوی اتوبوس نشسته بودم که جاده را خوب ببینم . قرآن زیپی کوچکم را با دست چپم گرفته بودم و چسبانده بودم به قلبم . با دست راستم هم چادرم را محکم گرفته بودم . میدانی فرق این سفر با سفرهای هوای کوی تو چه بود ؟ چمدان نداشتم !
وتمام غم عالم توی دلم بود که چمدان ندارم .. که سفرم راستکی نیست .. که می روم به جایی که هوای تو را دارد اما خودت را نه ..
آخر های راه دلم تاب نیاورد .. سوار تاکسی شدم .. این هم دومین فرق این سفر ..
پشت حوض وسط حیاط می ایستم . این هم فرق سوم … آنجا حوض نیست … شیر های آب کنار صحن را هم تازه داشتند می ساختند چه برسد به حوض .. اما اینجا حوض است .. آب است .. ماهی قرمز است .. آخ ! یادم نبود .. ماهی قرمز آنجا هم بود . خودت یاد همه ما انداختی که ماهی قرمز داری . همان موقع که گفتی اما ترون کیف یتلظی عطشا …
می ایستم پشت حوض .. سلامت میکنم .. صدای بال کفتر چاهی قشنگی رشته افکارم را پاره میکند .. بغضم می ترکد .. قرآنم را باز میکنم . والفجر ولیال عشر ..
دیدی آخر برایت قرآن خواندم ؟ همان چند صفحه ای را که بالایش را تا زده بودم ..
حالم بد است .. کاش یک دستی بکشی روی سرم . حضرت عبدالعظیم اگر نبود امروز از دلتنگی هوای تو دق می کردم ..
راستی از خانه تا اینجا چطوری آمدم !؟

اشتراک گذاری این مطلب!

بوی اسپند می آید ...

30ام خرداد, 1391

بوی اسپند می آمد . 
فکر کردم زائری آمده ..
دویدم سمت کوچه 
همسایه ها اسپند دود کرده بودند . کوچه را آب پاشی کرده بودند .
فاطمه خانم همسایه ی دوتا خانه آنطرف تر نشسته بود روی زمین . روبرویش یک جعبه بود که میان پرچم پیچیده شده بود .
جلو رفتم . روی یک کاغذ سبز نوشته شده بود :
شهید گمنام 
فرزند روح الله 
شاید این شهید گمنام همان سید هادی فاطمه خانم باشد که سالهاست همه ی اهل محل منتظر آمدنش بودیم .. 


+ همه ی اهل محل شهید گمنام را تشییع کردیم .. به سمت حرم امام

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان یاوران حسینی