موضوع: "بی بهانه ها"

و من به حوزه آمدم

19ام تیر, 1391

در سن 18سالگی با حال و هوای کاملا متفاوت و 18سال زندگی در یکی از محله های منطقه 2 تهران ( یا به قولی بالاشهر ) تصمیم گرفتم علیرغم مخالفت های خانواده به حوزه بیایم !
و این سر آغاز ورود یک نابغه بود به حوزه !
خلاصه بعد از ثبت نام و آزمون ورودی و مصاحبه ، منی که هیچ چی عربی بلد نبودم و حتی از عربی بدم میومد نمیدونم چطوری با دیپلم ریاضی سوالای عربی آزمون ورودی رو صد درصد درست زدم و خلاصه در نهایت قبول شدم و آمدم به حوزه !
و این سراغاز ورود مهندسان بالقوه بود به حوزه !(چراکه دوست میداشتم مهندسی مکانیک بخونم که قسمت شد و حوزه طلبید )
روز اول در بدو ورود اولین تیر را از مدیر حوزه ی وقت (خانم کاظمی ) خوردم مبنی بر اینکه : طلاب نباید جوراب صورتی بپوشند !و شما تصور کنید خیل مشتاقانی که همه سرشان را بردند پایین تا فرد جوراب صورتی را نظاره کنند و ما که خیلی راحت گفتیم اع چرا زحمت می کشید خب میگفتید من پامو بیارم بالا  !
در جلسه سخنرانی ورودی یکی از استاید که می گفتند خیلی کار درست است قرار شد برای ما سخنرانی کند . من هم در کنار 23 طلبه ی ورودی جدید حوزه نشستم در محل سخنرانی و طبق معمول آن روزها یک آدامس پی کی هم خوردم . خانم سخنران در میان سخنرانی که درباره زی طلبگی صحبت می کردند ناگهان خیلی یک هو فرمودند : طلبه نباید سقز بجوند چرا که کار لغوی است ! ما هم که بچه بودیم و نمی دونستیم این اصطلاحات یعنی چی وسط مجلس بلند گفتیم : اع مگه هنوز سقز می خورن !؟ الان که این همه آدامس اومده خب برا چی سقز میخورن !؟
خلاصه همه چیز تمام شد و مدیر وقت متوجه شد که یک عمر باید وقت بگذارد ما را شبیه طلبه ها کند .
شاید ادامه داشته باشد !

اشتراک گذاری این مطلب!

و ماه به نیمه رسید !

14ام تیر, 1391

چراغانی ها ، ایستگاه های صلواتی ، طاق نصرت ها هم آماده شده اند . انگار خیابان ها بیشتر از ما آدم ها منتظرت هستند . واقعیت هم همینطور است . خیابان ها بیشتر از ما سعادت دارند . حتمن یک روزی روی فرش آسفالتی شان قدم میزنی . نگاه میکنی بهشان . دل ِ مرده را اما میهمانی نیست .
چه احساس خوبی باید باشد که یک دنیا به یاد تولد آدم باشند . اما نه ! احساس بدی است که یک دنیا غافل از آدم باشند همه عمر الا همین چند روز !
حتما حس خوبی باید باشد که آدم شربت تولدش را در خیابان هایی که محل تولدش نیستند بخورد ! اما نه . حس خوبی نیست یک عمر هزار ساله را گمنام زندگی کردن !
راستش را بخواهی آقا برای ما هم حس خوبی نیست که این همه سال است پدرمان را گم کرده ایم . حس خوبی نیست شربت و چراغانی و طاق نصرت بدونه تو !
حس خوبی هست بین این همه شادی اما حس خوبی نیست بی تو ..
حس خوبی هست در اینکه میدانیم کنار همین آدم ها قدم میزنی اما حس خوبی نیست لحظه ای که غافلیم ما را ببینی و حتی حواسمان نباشد که شرمنده ی همان غفلت باشیم .
دلم میخواهد برایت ؛ برای تولدت شربت زعفرانی درست کنم .. شیرین است مخصوصا وقتی لیوان شربت را از بین آن همه مردم جور واجور بدهم دست خودتت . جالب می شود اگر خودت باشی و من بگویم آقا صلواتش یادتان نرود . با وعجل فرجهم !

یاعلی

اشتراک گذاری این مطلب!

بوسه به پای حضرت شه زاده واجب است

11ام تیر, 1391

هنوز همان نوار کاست قدیمی را دارم . بین آن همه سی دی و فلش و مموری کارت داخل کشو خیلی تابلو است ! هر وقت می خواهم یا حتی نمی خواهمش راحت می بینمش . یک چیزی متفاوت از بقیه ی محتویات کشو . یک طرف نوار وصیت نامه اش را با صدای خودش ضبط کرده بود و طرف دیگرش صدای حاج منصور ارضی است که در طول سی دقیقه ی نوار، نوحه اش تکرار می شود . انگار که ارادت خاصی به این نوحه داشته و با همان امکانات کم آن موقع ها نوحه را بریده و چند بار کنار هم قرار داده که در تمام مدت این یک روی نوار چند بار برایش تکرار شود ؛ ” علی اکبر عزیز بابا / غرق خون گشته ارباً اربا / …” گاهی هم فقط صدای خود حاجی است با بک گراند سینه زنی ؛اشبه الناس بر پیغمبر …
تمام طول مسیر را از در ورودی میله کشیده بودند . از همین داربست های فلزی و باید توی صف می ایستادیم که از بین میله ها رد شویم . ازدحام خیلی زیاد بود . صف خیلی آرام جلو می رفت . به وسیله داربست ها ناچار از در میانی وارد شدیم . از سمت حضرت ابراهیم مجاب دور زدیم و از دری که سمت پایین پا است دوباره صف گیر کرد . صدای هم همه ی قشنگی پیچیده بود . از پشت سرم یک نفر مدام صلوات می گفت . صلوا علی محمِد و آل محمِد (تمام صلوات ها به کسر دوم میم کلمه محمد !)؛ جمعیت بلند صلوات می فرستادند . صلوات های فارسی و عربی قاطی می شد . لشهداءِ صلوا علی محمِد و آل محمِد ، اللهم صل علی محمِد و آل محمِد … صلوات ها توی ذهنم می چرخیدند ، به در ورودی رسیدیم . قسمت شش گوشه ی پایین پای حضرت سیدالشهدا بود ؛ سمت ِ علی اکبر . بهشت زهرا خلوت بود . وسط هفته اموات آرامش بیشتری دارند !والاه . نه خبری از مردمی است که شلوغ کنند . نه خبری از بچه های تخس است که روی قبر ها بپر بپر کنند .. یک شیشه گلاب گرفته بودم که بریزم روی مزارش . از آن گلاب های ناب کاشان . واکمن هم برده بودم که همان نوحه ی حاج منصور را برایش بگذارم در بهشت ِ بالا حالش را ببرد . در شیشه ی گلاب را باز کردم . یک نفر از پشت سر زد روی شانه ام . دستش را آورد جلو و بلند گفت : صلوا علی محمِد و آل محمِد ؛ اللهم صل علی محمِد و آل محمِد .. کمی گلاب ریختم روی دستش . صلوا علی محمِد و آل محمِد …
همه چیز در همین قطعه شهدا عارض آدم میشود .. دلتنگی کربلا و حضرت علی اکبر . دلتنگی همان نوحه قدیمی . دلتنگی برای مزار تو .

شادی روح شهید غلامرضا نوری صلوات

اشتراک گذاری این مطلب!

زیارت در زیارت

5ام تیر, 1391

می گفت زیارت ساده است . ساده ی ساده !
چشم هایت را می بندی و تمرکز می کنی . بعد کم کم باذن الله می گویی و قدم بر میدادی . حتی گشت ها و تفتیش ها را هم از قلم نمی انداخت . توی صف می ایستی تا تفتیش شوی . بالاخره حق الناس است . باید رعایت کرد همه جا به نوبت را !
وارد حرم که شدی در همان کنج مورد علاقه که حسابی تصویرش در خیال زنده است می نشینی . 
می شود باب قبله روی پله هایش که به علت تعمیر رفت و آمد کمی دارد . بعد هرچه دلت خواست بخوان . البته شک نداشته باش که حال روحی هیچ نیست الا مداحی . جالبترش می دانی چیست ؟ حال هیچ مداحی ای هم نیست الا همان ترکت معروف که مدام می گوید : کربلا .. کربلا .. اللهم ارزقنا …
یعنی کربلا هم که باشی ، حتی روی پله های باب قبله هم که بنشینی ، باز عاشق را گریزی نیست از طلب معشوق .. هیاتی باشی چیزی جز حسین نمیخواهی … اصلا همه ی کیف دنیا همین است که توی کربلا هم که باشی باز کربلا را بخواهی دیگر چه رسد به سایر نقاط این دنیا …  همین حالا چشم هایت را ببند و زیارت حسین را بخواه …

اشتراک گذاری این مطلب!

تو آمدی و من کجایم ؟

3ام تیر, 1391

دیدی آخر وسط این همه شلوغی های بازار دنیا تو آمدی و من نمیدانم در کدام کوچه گیر کردم که هرچه دویدم نرسیدم به تو..
گوشه ی چند تا از ورق های قرآنم را تا زده بودم که بخوانم .. برای هدیه به تو . دست های خالی ام را که قبلا  نشانت داده بودم ؟ با خودم فکر کرده بودم بنشینم گوشه ای و برایت قرآن بخوانم . با همین صدای نازیبا ولی پر احساس .
دیشب پاسبورتم را گذاشتم توی کیفم و راه افتادم . آن جلوی اتوبوس نشسته بودم که جاده را خوب ببینم . قرآن زیپی کوچکم را با دست چپم گرفته بودم و چسبانده بودم به قلبم . با دست راستم هم چادرم را محکم گرفته بودم . میدانی فرق این سفر با سفرهای هوای کوی تو چه بود ؟ چمدان نداشتم !
وتمام غم عالم توی دلم بود که چمدان ندارم .. که سفرم راستکی نیست .. که می روم به جایی که هوای تو را دارد اما خودت را نه ..
آخر های راه دلم تاب نیاورد .. سوار تاکسی شدم .. این هم دومین فرق این سفر ..
پشت حوض وسط حیاط می ایستم . این هم فرق سوم … آنجا حوض نیست … شیر های آب کنار صحن را هم تازه داشتند می ساختند چه برسد به حوض .. اما اینجا حوض است .. آب است .. ماهی قرمز است .. آخ ! یادم نبود .. ماهی قرمز آنجا هم بود . خودت یاد همه ما انداختی که ماهی قرمز داری . همان موقع که گفتی اما ترون کیف یتلظی عطشا …
می ایستم پشت حوض .. سلامت میکنم .. صدای بال کفتر چاهی قشنگی رشته افکارم را پاره میکند .. بغضم می ترکد .. قرآنم را باز میکنم . والفجر ولیال عشر ..
دیدی آخر برایت قرآن خواندم ؟ همان چند صفحه ای را که بالایش را تا زده بودم ..
حالم بد است .. کاش یک دستی بکشی روی سرم . حضرت عبدالعظیم اگر نبود امروز از دلتنگی هوای تو دق می کردم ..
راستی از خانه تا اینجا چطوری آمدم !؟

اشتراک گذاری این مطلب!

بوی اسپند می آید ...

30ام خرداد, 1391

بوی اسپند می آمد . 
فکر کردم زائری آمده ..
دویدم سمت کوچه 
همسایه ها اسپند دود کرده بودند . کوچه را آب پاشی کرده بودند .
فاطمه خانم همسایه ی دوتا خانه آنطرف تر نشسته بود روی زمین . روبرویش یک جعبه بود که میان پرچم پیچیده شده بود .
جلو رفتم . روی یک کاغذ سبز نوشته شده بود :
شهید گمنام 
فرزند روح الله 
شاید این شهید گمنام همان سید هادی فاطمه خانم باشد که سالهاست همه ی اهل محل منتظر آمدنش بودیم .. 


+ همه ی اهل محل شهید گمنام را تشییع کردیم .. به سمت حرم امام

اشتراک گذاری این مطلب!

قاب عکس امام

3ام خرداد, 1391

من خراباتی ام از من سخن یار مخواه    گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

مرا قلمی است ضعیف و ناپخته ٬ لیک این چند خط اجابت دعوت دوستان عزیزم در سامانه حوزه های علمیه در طرح “نامه ای به روح الله” است  . باشد که رستگار شویم !

بچه که بودم ٬ مادرم این عکس امام را قاب کرده بود و زده بود روی دیوار خانه !

نماد محبت بود برایم !

بچه های اوایل دهه شصت کودکی هایشان با امام بود ! گاهی مثل این عکس مهربانی اش را می دیدیم و گاهی در تلویزیون سخنرانی های کوبنده شان را .گاهی شوق و ذوق مردم را که امام دستشان را برایشان بلند میکردند ( و من چقدر عاشق آن صحنه هایی هستم که امام دستشان را برای مردم بلند میکردند )٬ گاهی گریه هایشان را وقتی که مرحوم فلسفی در جماران برایشان روضه می خواند !

روزهایی هم بود که با تمام کودکی مان منتظر می نشستیم جلوی تلویزیون ٬ امام را نشان میداد در بیمارستان ! سِرُم به دست که به سختی وضو میگرفتند و نماز و قرآن می خواندند . در همان دوران کودکی هم برایم عجیب بود که امام با آن حالش روی تخت بیمارستان هم ” کتاب ” دستشان بود و مطالعه میکردند .

گاهی هم از تلویزیون “امن یجیب” پخش میشد ! مبهوت نوای قرآنی امن یجب میشدیم و در دنیای کودکانه مان برای سلامتی امام دعا میکردیم !

مدتی بود که همه ؛پیر و جوان و کودک اخبار مربوط به سلامتی امام را دنبال میکردند . یک روز صبح زود مادرم تلویزیون را روشن کرد ٬ صدای گوینده اخبار ( آقای حیاتی ) با بغض گفت : روح خدا به خدا پیوست !!!

ما بچه های اوایل دهه شصت روزی را دیدیم که وسط مصلای تهران ( که آن روزها بیابانی بیش نبود) امام را در یخچالی گذاشته بودند ٬ پارچه ای سبز رویش کشیده بودند و عمامه مشکی اش را روی سینه اش قرار داده بودند !

چند روز را در مصلا همراه  خانواده مان با امام بودیم ! شمع روشن میکردیم و به صوت قرآن پدر و گریه های مادرمان گوش میدادیم .

مادرم در جواب سوال های پی در پی و کودکانه من راجع به امام فقط میگفت : امام خوابیده !

دوران کودکی ما بچه های اوایل دهه شصت با بچه های این روزها فرق داشت .خیلی هم !

دوران جوانی مان هم فرق دارد !

حالا جوانان امروز (بچه های اوایل دهه شصت) لحظات دلتنگی شان در مرقد امام میگذرد و گلزار شهدا …

خدایش بیامرزد …

من خراباتـــــی ام از من سخن یار مخواه / گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

من که با کوری و مهجوری خود سر گرمم / از چنین کور تو بینایی و دیدار مخـــــــواه

چشــــم بیمار تو بیمار نموده ســـــت مرا /غیر هـذیان سخنی از من بیــمار مخواه

با قلنـــــدر منشین گر که نشستی هرگز / حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخـــــــواه

مستم از باده ی عشق ِ تو و از مست چنین /پند مردان جهان دیده و هشیار مخــواه

اشتراک گذاری این مطلب!

همســــــــــــــــــــــــــــــ(ف)ـــــــر

25ام اردیبهشت, 1391

باران تندی گرفته بود . از آن باران های دانه درشت که در چند ثانیه حسابی آدم را خیس می کند . از پیاده رو کوچه رد می شدم . بوی برگ های باران خورده ی درخت های توت کوچه مستم کرده بود . ای کاش تو هم بودی . بوی زمین باران خورده و هوای خنکی که می خزید زیر چادرم بهترین حال صبح را برایم به ارمغان آورد .
آنطرف تر نزدیک همان مسجد سر کوچه ی قادری که چند بار آنجا نماز خوانده بودیم دلم برایت تنگ شد . انقدر تنگ که نمی توانستم قدم از قدم بردارم . میخواستم بنشینم روی زمین کنار دیوار مسجد و گریه کنم و اسم تو را صدا بزنم …
سر کلاس تمام فکرم پیش ” تو ” بود و اس ام اس های قدیمی ات را مرور میکردم . استاد درس میداد و هر چند لحظه یکبار منحنی شیرینی خاطرات می نشست روی لب هایم و استاد فکر میکرد که من از حلاوت کتاب خدا لبریزم حال آنکه من از حلاوت “نشانه ی خدا” شادم که نعم العون این روزهای ساکتم شده .

اشتراک گذاری این مطلب!

به کجا می کشانی ام !؟

19ام اردیبهشت, 1391

 

الله اکبر می گوید و سکوت فضا را پر میکند خوب که دقت میکنم یک بوی عطر ِ بسیار مدهوش کننده هم می آید..

بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب را ورق میزنم . نزد اهل عرفان ب٬ بهار خدا و سین سنای خدا و میم ٬ مُلک خدا . کریم ٬ ملک او عظیم .بهاء او با جلال ٬ سناء او با جمال ٬ و مُلک او بی زوال . بهاء او دلربا ٬سنای اون مهر فزا ٬ مُلک او بی فنا …

غرق می شوم میان صفحات کتاب و شیرینی کلمات مسجّعی که پی در پی ردیف شده اند و هم معنی می بخشند ودل می برند و هم مرا از خود بی خود کرده اند.

هوای بی نظیری است . نازعات می خواند . نسیم حرم پیامبر می خورد بر صورتم . از همان نسیم هایی که هُرم ِ گرمایش بیشتر غلبه دارد بر وجه ِنسیمش !
تحریر می زند و نشاط مرا بیشتر میکند . غرق میشوم میان ناز ِ نازعات .

چون تو مولا که راست ؟ چون تو دوست کجاست ؟ آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست ٬ نشانت بی قراری دل و غارت ِ جان است و خلعت وصال در مشاهده ی جمال ٬ چه گویم که چون است ؟
روزی که سر از پرده برون خواهی کرد                  دانم که زمانه را زبون خواهی کرد
گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد                 یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد

ورق میزنم و قدم ! این دو را شاید شباهتی نباشد در این میان ولی حال عارض ِ بر من است وقتی که نازعات اوج میگیرد و من با اشتیاق قدم میزنم میان صحن پیامبر!

أَبْصَارُهَا خَاشِعَةٌ .. چشم هایم شرمگینند و سبزی گنبد تو دلنشین ! این میان در بند کدام باشم ؟ شرمم یا دلنشینی تو !؟ حیف نیست ٬ چشم فرو بیندازم و تو را نبینم ٬ حالا که میان این همه رجس لحظه ای تو را یافته ام !؟
أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا نَّخِرَةً .. من اهل معامله ام ! نقد را ول نمیکنم !نه اینکه فردا نسیه باشد ! بلکه من میان این سبزی خیره کننده استخوان سست کرده ام و توان حرکتم نیست ! بگذار بمانم ! شاید اعجاز تو مرا درمان کند .. مرا به فردا نیازی نیست حالا که نقدم تویی!
هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَىٰ .. من پای برهنه ام ! دست ِ خالی . اما چشم هایم پر است ٬ حتی از دلم پر تر ! بگذار ببارم . هرچند که لَن ِ نفی ِ اَبَدِ تو هم مرا درمان است !
اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ .. خودم آمده ام ! فرعونی که با پای خویش آمده تا در زنجیرش بکشی . اما ته ِ دلش بیشتر “رجا” دارد تا خوف ! بیشتر نادم است تا طاغی ..

بگذار این چشم های پُر٬ بار زمین بگذارند اینجا که خبری از اغیار نیست ! شنیده ای که بار چشم از شیشه است ! وقتی فرو می افتد می شکند ! اَعنی وقتی که بار زمین میگذارند دل اگر ” دل ” باشد جلویشان تاب نمی آورد ! می شکند . کنایه از اینکه به رحم می آید ! بگذار بار زمین بگذارم و تو مرحمت کنی که بسیار محتاجم و کرامت تو مرا در این حال خوش است نه در سایر احوالات که هم از خود دورم و هم از تو !

هنوز نمیدانم این اکسیر ِ بارش چیست که هرچه کوه هم باشی مثل کاهی پَرَت می دهد .
تقدیر را می بینی !؟ میان این دایره ی وسیع دنیا دنبال مجال ِ “قال” ی بودم که عریضه بنویسم : خواهان زیارت شما ام و حال بدون هیچ مقدمه ی اداری ای شرفیاب ِ بارگاه خضرایت شده ام !

جایی ایستاده ام که روبه رویم هم قبله و هم گنبد خضرا را می شود در امتداد هم  با گُل ِ نگاه بوسه باران کرد .. بااین حال٬ شاید هم با این “قال” ٬خیلی می چسبد سوره ی “مدثر” در رکعت دوم !


پ.ن :علیکم به خواندن حداقل یک نماز جماعت مغرب و عشا در مسجد ” سیدالشهدا ” واقع در خیابان حبیب الهی (نزدیک متروی شریف)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

رقعه ای با واسطه !

9ام اردیبهشت, 1391


یادش بخیر قدیم ها که چیزی به نام ” ایمان ” داشتم هر روز صبح به محض چشم باز کردن با خودم تکرار میکردم : ” اول العلم معرفه الجبار ٬ و آخر العلم تفویض الامر الیه ”
شاید در قسمت اول این عبارت لنگ می زدم ولی در خصوص عبارت دوم هیچ شک و شبه ای نداشتم !
یعنی میخاهم بگویم که هر چه نداشتم یک “توکلی ” بود که بری ام کرده بود از پریشانی .
شاید هم خاصیت روزهای نوجوانی “ایمان تر و تازه ” است و خاصیت روزهای جوانی پس رفت ! نمیدانم .


آنجا ٬ سمت چپ ِ همان کمد شیشه ای که پر است از کتابهایی که این روزها برایم خیلی عجیب و غریب شده اند یک کتاب سبز رنگ است که ” فقط ” برای وقت های دلتنگی است ! برای مواقع خیلی خاص که
” و انتم لا تدرکون ! ”

اصلا میدانی آدم بلخره باید برای روزهای خاصش یک چیزهایی داشته باشد دیگر ! نمیشود که هر روزش تکرار گذشته باشد ! هرچه باشد از لسان معصوم است که خسران دیده است کسی که دو روزش مثل هم باشد ! (یعنی شما خیال کن که ما خیلی اِهِم و اصلا دچار روزمرگی و یک نواختی نمی شویم ٬ خدا پدر و مادر شکلک سوت زدن را هم بیامرزد !) خلاصه فلسفه ی این کتاب سبز رنگ همین است که ما را از یکنواختی به در آورد که شاید حیاتی مستولی شود بر این ممات ظاهری و باطنی ما !

- حالا تصور کن که این کتاب سبز را هم گرفتم دستم !؟ بعدش چه ؟

نشد دیگر ! هر کاری آدابی دارد ! مقدماتی دارد . نمیخاهم برایت منبر بروم ها ! ولی خب باید بدانی که مقدمه ی واجب ٬ واجب است ! نه از آن حیث که این کتاب ِ سبز وجوبی داشته باشد ! لا ! بلکه یک چیزی عارض شده بر این کتاب که وجود یک مقدمه ی واجبی را برایش ضروری ساخته !

شک نکن که فهمیده ام سر در نیاورده ای ! این را کاملن می توان از چشم هایت که اندازه عدس شده اند فهمید واز چهره ات که دقیقن شده شبیه “علامت سوال” دانشجویان و ” لماذا ” ی طلاب!

اصلا بیا بی خیال این همه فلسفه های آنچنانی و اینچنینی بشویم ! بیا با هم رو راست باشیم .
آدم یک جاهایی انقدر تمیز خراب میکند که خودش هم باورش نمی شود این کاری که صورت گرفته با این حد افتضاحاتش مصنوع دست مبارک وی بوده یا که این فعل بی نظیر (!) از شخص دیگری صادر شده است !؟ اگر متوجه منظورم نشده ای در همین پاراگراف : فتامل خفنا” !

خلاصه اش می شود اینکه این بنده ی خدا باید رقعه ای بنویسد با الفاظ دعا و زیرش را امضا بزند :
” العبد المذنب ” و روانه اش کند به سمت خدا ! حالا این میان تو که با این نَفَس آلوده ات اصواتت از سیبیل های مبارکت هم بالاتر نمی رود چه برسه به عالم لاهوت !!! باید متنبه شوی و در پی آن واسطه ای بر دست بگیری …

یا من یسمی بالغفور الرحیم … یا من یسمی بالغفور الرحیم…*

*(قسمتی از دعای مخصوص پس از زیارت امام رضا )


اشتراک گذاری این مطلب!

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقی ست ...

5ام اردیبهشت, 1391

کاش این کاش ها اقلیم داشت                آرزوها ی بشر تقویم داشت

برای کسانی که سالهای جنگ را حتی کم به یاد می آورند این نوع نامه ها آشناست ! کاغذ نامه های آشنایی که برای خانواده ها لذت خواندن دستخط عزیزانشان را به ارمغان می آورد !

نامه ها

جرعه ای سکوت می خواهم  …

سکوت را چهار دليل است که در خود کلمه سکوت مستتر است.

س : سوخته دلي
ک: کسالت
و : واماندگي
ت: تنهايي

و ساکنان عالم بزرگترين غمشان همان علت سکوتشان است.

گاهي که اين سکوت بدليل کم صبري يا بيقراري يا عصبانيت مي شکند مسکوت آرزو مي کند که اي کاش ساکت همان طور ساکت مي ماند که سکوت بسياري از محتويات دل را مخفي مي کند و همين شايد تنها حسن سکوت باشد !

دلنوشت :

این روزها میان روضه های بانوی بی حرم به یاد شهدای گمنام هم باشید . خاصه شهدایی که محل شهادتشان میان رودخانه ی اروند است ..

اشتراک گذاری این مطلب!

ببار ای بارون ببار

27ام فروردین, 1391

هوا دونفره است . ای کاش دست هایت در دستم بود ..
عطر بهار پیچیده در پیاده روی کنار پارک ملت …
بی بهانه نوشت است دیگر !


اشتراک گذاری این مطلب!

پرچم تو بی قراره

21ام فروردین, 1391

سقف صحن را ساخته اند . حالا سایه تکان نمیخورد از روی سر زائران . حیاط ، خلوت و کوچک است . صدای گنجشک ها دم سحر غوغا میکند . بالای دیوارهای ورودی حرم را تا سقف شیشه زده اند . روی پله های ورودی می نشینم . گنبد پیداست . کمی که خم می شوم. پرچم هم مشخص است .
زائرها از کنارم رد می شوند و رد پایشان را که دنبال میکنم همه جلوی در ورودی حرم می ایستند و دوباره به راه می افتند . کم کم تکیه می دهم به دیوار کناری . زانوهایم را ستون میکنم و سرم را میگذارم روی پاهایم . خیره می شوم به پرچم . اباعبدالله الحسین
نسیم می وزد .. پرچم تکان می خورد .. انگار رنگ سرخ می پاشد به چشمهایم .. نسیم می وزد … پرچم تکان می خورد .. روحم می پرد از دستم .. جسمم بی جان می افتد … پر میزنم تا بهشت ِ حسین …

اشتراک گذاری این مطلب!

اوست گرفته شهر دل

24ام اسفند, 1390

روز نوشت های کربلا دلم را شدید هوایی کرده .
شب های بین الحرمین . شب های کربلا …
تقویمی که برای سال 91 گرفتم ، تقویم سرداران است . صفحه اولش عکس شهید مصطفی ابراهیمی مجد است و صفحه روبه رویش عکس شهید سید محمدرضا دستواره . همین حالا که سال جدید شروع نشده کلی با شهید دستواره حرف زده ام . استاد حفظ قرآنم میگفت که شهدا زنده اند بر اساس آیه ی بل احیا عند ربهم یرزقون . یک مسئله ای بود که به شهید دستواره گفتم . سر دو دقیقه مسئله حل شد و رفع مشکل شد ! حالا با خودم عهد کرده ام بروم سر مزارش و برایش گل ببرم . الحق که زنده اند و گوارایشان باد رزقی که در پیشگاه خداوند برایشان محیاست .
حالا هر روز صفحه ی اول تقویم 91 ام را باز میکنم و سلام میکنم به شهید دستواره .
ان شا الله جمعه راه جهادی در سال 90بر من و آقای همسر گشوده می شود و ششم فروردین 91 برمیگردیم . بعدش هم زیارت تاج هستی ! لحظه های ناب این روزهایم را ثبت خواهم کرد . هم در وبلاگ و هم در دفتر.
حیف است بوی اسپند امسال در هوای سالهای عمر گم شود . باید با نوشتن حفظش کرد .. مولا هم همینطور فرموده اند..
سفره هفت سین نچیده ام . قرار است آیه های قرآنی را آقای همسر بنویسد و بگذاریم میان سفره هفت سین . ماهی قرمز نمی خریم . دلم می شکند وقتی که عمرشان تمام می شود و مظلومانه می غلطند روی آب .. دلم می گیرد از دنیایی که ماهی قرمزش فدای لحظه های ما می شود .
سبزه قشنگ است اما فرصت سبز کردنش را نداشتم . به جایش یک بشقاب گندم میگذارم توی سفره . سبزه بالقوه است بالاخره :) کنارش هم سجاده و جا نماز و تسبیح فیروزه ای ام . خیلی دلم هوای “ایاک نعبد و ایاک نستعین” دارد …
خدا را شکر برای همه ی نعمت هایش . وان تعدوا نعمت الله لا تحصوها !
وجاری باد اللهم عجل لولیک الفرج بر لبانمان که طولانی گشته مسیر آمدن مولایمان وطناب انتظار ما دیگر بریده …

اشتراک گذاری این مطلب!

وجه شبه !

13ام اسفند, 1390

هر چه تلاش میکنی و هر چه به خدا و پیغمبر و ائمه آویزان می شوی و نذر می کنی که یک معضل بزرگ زندگی ات حل شود ، آخرش باز می بینی سرت می خورد به یک جایی و وقتی آن گنجشک هایی که بالای سرت جیک جیک می کردند ساکت می شوند و به خودت می آیی متوجه می شوی که دنیا با این همه عظمت و کهکشان راه شیری و غیر شیری و این همه طبقات آسمان و زمین و احیانن بهشت و  جهنم دقیقن مثل یک تُنگ است و تو هم مثل یک گُلد فیش ،و هی ناچاری در همین تُنگ کوچک دور خودت بچرخی و هی سرت محکم بخورد به دیواره های تُنگ و قبل از اینکه بخواهی بگویی آخ ، باید صبر کنی صدای گنجشک های بالای سرت خاموش شود تا تازه فکر کنی این سَر خوردن به این طرف و آن طرف درد هم دارد ! خیلی !
گاهی دقیقن خودم را میگذارم جای گلد فیش . تُنگ آب کوچکی که تویش شنا میکنم هیچ امامزاده ای ندارد که دخیل ببندم …
خدایا هیچ گلد فیشی را از دریا جدا نکن !

اشتراک گذاری این مطلب!

به گیرنده های خود دست نزنید !

11ام اسفند, 1390

دور رو برم خیلی خالی شده .
یک روزهایی بود چند تا دوست همیشگی داشتم . چپ و راست با هم حرف میزدیم و مشورت و گعده و قرار های بیرون و امامزاده و …
این روزها هر وقت دلم میگیرد یا هر وقت هوس بیرون رفتن میکنم ، دفتر چه تلفن گوشی را هرچه میگردم کسی را پیدا نمیکنم که بگویم بیاید یک قدمی بزنیم . که تنهایی ام را با او نصف کنم . که امامزاده برویم . که حتی بستنی قیفی بخریم و لیس بزنیم .
این روزها خیلی ها را می بینم . با خیلی ها سلام و علیک دارم . اما هیچ کدام برایم جای آن دوست های قدیمی ِ بی معرفت نمی شوند که هر کدام حالا سرشان گرم شده به خوشبختی هایشان .
این است که گاهی حس بدبختی به آدم می دهد حتی !
اینکه بین 500 نفر اد لیست گوشی باز هم تنهایی و همان کلمه ی نافرم (!) قسمت من است ..
خیلی وقت است که دلم لک زده یکی از آن دوست های قدیمی را ببینم و تمام این غصه های این سالها را روی شانه اش خالی کنم .
شانه ام زیر غم عالم و آدم اما / یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد …

اشتراک گذاری این مطلب!

یک مشت دل

7ام اسفند, 1390

گاهی وقت ها دلی که به قاعده یک مشت است انقدر میگیرد ؛
سوزشش هیچ قاعده و قانون فیزیکی ای را شامل نمی شود .
دردش انقدر جانکاه است که با کپسول آتش نشانی اشک هم خاموش نمی شود .
انقدر بالا و پایین می پرد در همین یک وجب قفسی که درونش گیر کرده و خودش را می کوبد به دنده ها و شش ها که آخر سر مثل یک قناری له شده آرام میگیرد سر جایش و آرام می سوزد و دودش مثل شعله ی شمعی کم کم آبت میکند …
می سوزی و نمی توانی دم بر آوری ..

اینطور وقت ها نماز امام زمان لازم می شوم !

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان یاوران حسینی