• خانه 
  • تماس  
  • ورود 

شوق دیدار 7

09 اسفند 1390 توسط ...

به دستور هارون الرشید، امام کاظم(ع) به دست سندی بن شاهک با خرمای زهرآلود در زندان مسموم و شهید شد و آنگاه پیکرش را روی «جسر بغداد» نهادند،سپس شکوهمندانه تشییع شد و در غرب بغداد، در مقابل قریش به خاک سپرده شد…

به خیابانی  که در انتهایش حرم است وارد می شوم از دور حرم مطهر امام موسی بن جعفر (ع) و امام جواد (ع) را می بینم . حرم دارای چهار گلدسته و دو گنبد است ٬ گنبد امام موسی کاظم(ع)  به همت مردم خراسان رضوی بازسازی شده و گنبد امام جواد(ع) هنوز در حال بازسازی می باشد.قرار است که یک ساعت در حرم کاظمین باشیم ، به سراغ رئیس کاروان می روم و خواهش میکنم که وقت زیادتری بدهد برای زیارت این دو بزرگوار ! با خنده نگاهم میکند و می گوید : چقدر وقت به نظرت خوب است  !؟ منم بدون تعارف می گویم 5 ساعت ! لبخندی می زند و میگوید باشد ! 5 ساعت وقت میدهم برای زیارت کاظمین !!! از خوشحالی بال در می آورم و می دوم به سمت بازرسی جلوی حرم .

به بازرسی جلوی حرم میرسم . در این بازرسی به سختی و با دقت بسیار تک تک وسایلمان را می بینند و خوشبختانه من وسایل زیادی ندارم که معطل بشوم به جز کوله پشتی ام که پر است از کتاب !!!

و بالاخره وارد حرم می شوم …خیلی احساس خوبی دارم ! انگار به حرم امام رضا (ع) وارد شدم ! هرچند که  فضای معماری حرم کاملا متفاوت است با حرم امام رضا (ع) ! یک صحن بزرگ است که دور تا دور حرم را در بر گرفته و یک ایوان بلند! و دل من که به یاد حرم امام رضا افتاده !

حرم مطهر امامین کاظمین تقریبا 20000 متر مربع و محیط آن تقریبا 650 متر می باشد.
ویژگی اصلی حرم که آن را از تمامی حرمین ائمه متمایز می کند داشتن دو گنبد طلایی رنگ می باشد، در حالی که بقیه حرمین - حتی حرم امام هادی و امام حسن عسگری(ع) که در آنها نیز دو امام به خاک سپرده شده اند – دارای یک گنبد می باشند.
حرم دارای درب های متعددی می باشد اما اصلی ترین درب آن جهت تردد زوار دو درب باب المراد و باب القبله می باشند.

صدای قرآن در صحن حرم پخش می شود … روی فرش هایی که در صحن انداخته اند می نشینم و منتظر صدای اذان می شوم … نماز ظهر و عصر را می خوانم و بلند می شوم که به زیارت برم …اذن دخول می خوانم و وارد می شوم … عطر حرم روحم را پرواز می دهد … سرم را پایین می اندازم و به نزدیک ضریح می روم و آرام سرم را بلند میکنم … ووووووووووووووای که چقدر این حرم برایم آشناست با اینکه تا به حال ندیده بودمش … داخل حرم مقبره  دو امام بزرگوار در یک ضریح  قرار دارند از سمت قبله قبر مطهر امام موسی کاظم (ع) و پشت آن قبر امام جواد(ع) قرار دارد…

از آنجایی که همیشه بالهای فکرم در حال پرواز است در حرم یاد کلاس صرف و نحو زمان تحصیل می افتم و یکی از درسهای کتاب صرف که : مثنای تغلیبیه است ! { مثنی تغلیبیه : غلبه پیدا کند یکی از دو اسم بر دیگری . بطوری که آن اسم دیگر هم نام اسم غالب شود .( مثلا به حضرت جواد هم کاظم بگوییم ) بعد آن اسم واحد( کاظم ) مثنی شود( یعنی میگوییم کاظمین ) و این اسم مثنی( کاظمین ) اشاره به هر دو اسم ( جواد و کاظم ) خواهد داشت }. و حالا من در کاظمین هستم ! همان جایی که اسمش به مثنای تغلیبیه خوانده می شود !!! گاهی خودم  هم خنده ام میگیرد از این پروازهای عجیب و غریب ذهنم به هزار لایه ی زمان و مکان !!!

خدا را شکر حرم بسیار خلوت است و انگار فقط کاروان ما در کاظمین است …یک دله سیر زیارت میکنم … می نشینم پای ضریح  … انگار نشسته ام کنار ضریح امام رضا ! چقدر دلم از کنار حرم کاظمین برای امام رضا تنگ شده !

خیلی خسته و خوابالو ام ! اما حیف است این لحظات ناب را از دست بدهم … مفایتح را بر میدارم و تند تند شروع میکنم به خواندن دعاهای وارده در حرم معصومین (ع) … از5 ساعت وقتی که رئیس کاروان داده فقط یک ساعتش باقیمانده ! از کنار ضریح  بلند می شوم که اطراف حرم را هم نگاهی بیندازم که متوجه  ضریحی می شودم در زاویه ای دیگر از حرم ! به آنجا می روم مزار دانشمند بزرگ خواجه نصیر الدین طوسی است ! مدتی هم آنجا می مانم  و بعد به حیاط می روم … دور تا دور صحن راه می روم …

از مدفونین در حرم مقدس کاظمین :

۱-«ابن قولویه قمی » (متوفای 368 ه) که پیش پای امام کاظم(ع) مدفون است.

۲- «شیخ مفید» (متوفای 413 ه) که استاد سید رضی و سید مرتضی و ازبرجسته ترین شخصیتهای شیعه بود.

۳- «خواجه نصیر طوسی » (متوفای 672 ه) که در سردابی در حرم موسی بن جعفر(ع) به خاک سپرده شد. و این بنا به وصیت خودش بود که درحرم کاظمین دفن شود.

۴- «فرهاد میرزا» (متوفای 1305 ه) مولف قمقام زخار در تاریخ شهادت امام حسین(ع).

۵ - مزار مطهر سید رضی گردآورنده نهج البلاغه و برادر گرامی و صاحب کرامتشان سید مرتضی علم الهدی.

و … بسیاری دیگر از چهره های با ایمان و نیکان و صالحان.نقشه حرم کاظمین 

 نسیم خنکی می وزد و کمی هم سردم شده اما کاپشنم در ماشین است !!!

رویه روی ایوان  در گوشه ای از صحن می نشینم و نگاهم را میدوزم به حرم . دقیق نگاه میکنم که این تصاویر برای همیشه در ذهنم ثبت بشوند و شروع میکنم به بردن اسم دوستان و آشنایان مخصوصن دوستان وبلاگی !

 خلاصه که این 5 ساعت مثل برق گذشت و از کاظمین تصویر آن ضریح  زیبا و دوست داشتنی برای من ماند !

خارج شدن از حرم برایم بسیار سخت است … دلم نمی آید از این فضا بروم … اینطور وقت ها حس میکنم که تمام زندگی جبر است ! ای کاش اختیاری هم بود که من اینجا بمانم !

با قدم هایی آرام از حرم بیرون می آیم … اما دلم تووی حرم جا می ماند … بیچاره دلم !

بیرون حرم کاروانیان منتظرند  … رئیس کاروان وقتی مرا می بیند می خندد و می پرسد یعنی 5 ساعت هم کم بود !؟ خنده ام میگیرد و تشکر میکنم بابت این 5 ساعت وقتی که دادند .

از حرم تا جایی که اتوبوس ها پارکند باید پیاده برویم ! مسیر طولانی است و هیچ ماشینی هم نیست که مارا ببرد ! پای چپم به شدت درد گرفته … در طول خیابان شروع به حرکت میکنیم ! کتاب فروشی هایی که در خیابان وجود دارند توجهم را جلب میکنند … وارد یکی از کتاب فروشی ها می شوم … تمام کتب مرجع را دارد و هر 110 جلد بحار الانوار را ! خیلی دلم می خواست که همه ی مجلدات بحار الانوار را از کاظمین برای خودم بگیرم اما برای حمل این 110 جلد حداقل به 7-8 تا چمدون  و ۳-۴ تا مرد جنگی احتیاج داشتم تا کتاب ها را برایم حمل کنند  !!!

خلاصه پیاده راهی پارکینگی می شویم که اتوبوسمان در آنجا پارک است … هوا هم روبه تاریکی است …پایم به شدت درد گرفته انقدر که قدم برداشتن برایم غیر ممکن شده … مسیر هم طولانی است …چند قدمی را لِی لِی میکنم … اما فایده ندارد ! دردش تمام توانم را گرفته … کنار خیابان می نشینم و گوشه ای از شال سرم را پاره میکنم و محکم می بندم به پایم تا بتوانم این راه را تا پارکینگ طی کنم !!!

با هزار زحمت به پارکینگ می رسم و سوار اتوبوس می شوم … و حرکت میکنیم به سمت جایی که قلب همه ی شیعیان برای آنجا می تپد … حرکت میکنیم به سمت کربلا …

 

 1 نظر

یک مشت دل

07 اسفند 1390 توسط ...

گاهی وقت ها دلی که به قاعده یک مشت است انقدر میگیرد ؛
سوزشش هیچ قاعده و قانون فیزیکی ای را شامل نمی شود .
دردش انقدر جانکاه است که با کپسول آتش نشانی اشک هم خاموش نمی شود .
انقدر بالا و پایین می پرد در همین یک وجب قفسی که درونش گیر کرده و خودش را می کوبد به دنده ها و شش ها که آخر سر مثل یک قناری له شده آرام میگیرد سر جایش و آرام می سوزد و دودش مثل شعله ی شمعی کم کم آبت میکند …
می سوزی و نمی توانی دم بر آوری ..

اینطور وقت ها نماز امام زمان لازم می شوم !

 2 نظر

شوق دیدار 6

07 اسفند 1390 توسط ...

تمام دیشب را بیدار نشسته بودم جلوی حرم حضرت علی (ع)!

غم عجیبی تووی دلم افتاده ! غم جدایی از نجف و حرم حضرت امیر که تمام عشق و آرزوی این روزهای زندگی ام بود !

هیچ بهانه ای سکوت لبهایم را نمی شکست حتی زیارتنامه خواندن !!! یک حال عجیبی که توصیفش بسیار سخت است ! حال کسی که انگار از عزیزترین ِ زندگی اش میخواهد جدا بشود ! تمام غم دنیا ریخته بود تووی این دله کوچک ِ من ! نزدیک اذان صبح است !و من باید ساعت 6 هتل باشم که حرکت کنیم به سمت کاظمین . آرزو میکنم ثانیه ها به اندازه ساعت ها طولانی بشوند . می نشینم جلوی ضریح و خیره می شوم ! انقدر با دقت نگاه میکنم تا هیچ وقت این صحنه ها از یادم نروند … عطر حرم  بیقرارم میکند … بغضم می ترکد و صدای گریه ام … خادمه ی  کنار ضریح که این روزها زیاد مرا دیده ٬ در آغوشم میکشد … صدای اذان صبح بلند می شود … قلبم مثل یک گنجشک می تپد … ضریح را محکم بغل میکنم …

به حیاط می آیم نماز صبح را می خوانم ساعت دقیقا 6 است ! و من باید ساعت 6 جلوی هتل می بودم ! بیخیال همه چیز می شوم … آرام به نزدیک درب خروجی می آیم … ایوان طلا … وای نه ! دلم نمی آید به همین راحتی بروم ! چادرم را محکم میگرم و میدوم ! یک بار دیگر به سرعت سر مزار شیخ عباس قمی میروم … یک بار دیگر جلوی ضریح …نگاهی به ساعتم می اندازم 6:20 شده است ! از حرم بیرون می آیم اما نه مثل بقیه ! با هق هق گریه … هق هق گریه ای که انقدر حلاوت داشت که حالا دلتنگ همان گریه هایم !

کفش هایم را از کفش داری میگیرم و میدوم به سمت هتل ، خیلی دیر شده تمام مسیر را می دوم … همه نگاهم میکنند اما برایم مهم نیست ! حتی برام مهم نیست که چقدر پایم درد میکند ! به هتل می رسم تقریبن همه آماده هستند … رئیس کاروان می خندد ! تعجب میکنم از اینکه دعوایم نمیکند که چرا دیر کرده ام ! پیر مرد مهربانی است که در این سفر حق پدری را بر من تمام کرد ! با خنده میگوید : نگران نباش دخترم چمدانت را گذاشتم تووی ماشین . وداع کردی ! یک هو جا میخورم ! وداع !!! نه ! چرا باید وداع کنم با امامی که لحظه ای عشقش از قلبم بیرون نمیرود … وداع نکردم … امید آن دارم که دوباره بیایم …

سوار اتوبوس ها می شویم … حرکت میکنیم به سمت کاظمین … اتوبوس از نزدیک حرم عبور میکند گنبد را می بینم … اشک هایم مثل سیل می ریزند  …

زیر لب این شعر را زمزمه میکنم :

دلم را از عدم خاک تو کردند               حریم سینه ام چاک تو کردند

تو را در حمد مالک نام دادند               مرا هم جز املاک تو کردند

تو را با ناز لولاک آفریدند                     مرا اعراب لولاک تو کردند

تو فهمیدی گدایت مستحق است        مرا ممنون ادراک تو کردند

کم کم گنبد پشت ساختمان ها گم می شود … و از همین شهر نجف از کمی آنطرف تر از حرم دوباره دلتنگ حضرتش می شوم …

نمی فهمم کی خوابم میبرد ! ناگهان خانم رضایی (پیر زن مهربانی که کنارم نشسته ) بیدارم میکند ! نمیدانم کجاست اما ظاهرا ده دقیقه توقف است برای نماز ظهر و عصر .

به سرعت نماز را می خوانم …فضا را نا آرام حس میکنم !!! حسم همیشه قوی عمل میکند ! سوار اتوبوس می شویم . یک تویوتا با تعدادی سرباز عراقی جلوی اتوبوس حرکت میکنند ! از رئیس کاروان جویای اوضاع می شوم ، میگوید در بغداد چند بمب منفجر شده که به کشته شدن بعضی سران دولت منجر شده و نگران است از اینکه ما نتوانیم به کاظمین برویم ! و از من می خواهد که به سایرین درباره بمب گذاری چیزی نگویم .

نزدیک ورودی بغداد میرسیم  ترافیک سنگینی ایجاد شده  اتوبوس یک ساعت پشت ترافیک می ایستد و همین امر باعث می شود که همه ازعلت  این ترافیک سوال کنن و رئیس کاروان ناچار می شود جریان بمب گذاری و اینکه شاید نتوانیم به زیارت کاظمین برویم را توضیح دهد .

کاروان ما که به جز من همه رده سنی 60سال به بالا بودند شروع میکنند به داد و هوار !!! یکی از پیر زن ها با صدای بلند میگه : وا ! خب در چنین شرایطی برای چی باید به کاظمین بریم !اینطوری خودمان  را در دام مرگ انداختیم !!!

دیگری می گوید من از این مدل مردن توو کشور غربت خوشم نمیاد !!!

و از همه بدتر یکی میگه اصلا این زیارت که ما با ترس بیایم و رضایت نداشته باشیم قبول نیست !

جمله این نفر آخر به شدت عصبانی ام میکند ! نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و این حرصم را قورت بدهم ! بلند می شوم و یک منبر اساسی میگذارم برای هم کاروانیان ! از اینکه مرگ هر جا که تقدیر باشه به سراغمان خواهد آمد

وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ (اعراف/۳۴)

پس چه بهتر که در رختخواب نباشد و در راه زیارت عزیزی باشد که خود  غریب زندانهای هارون الرشید بوده !

خلاصه میگویم که با این سنو سالشان باید برای من که جوانم الگو باشند نه اینکه از ترس دم بزنند !

صدای یکی از پیر مردها بلند می شه و میگه برای سلامتی دخترمون صلوات !

هنوز هم نمیدانم چطور شد که برایشان منبر رفتم !!!

خندم میگیره ! توی دلم میگم ای کاش همه انقدر زود توجیه می شدن !

که یک هو اتوبوس به شدت دور میزند و در باند برگشت قرار میگیرد و راننده با لحنی خیلی عصبانی میگوید : کاظمین خلاص!

انگار کسی متوجه حرفش نمی شود جز من و رئیس کاروانمان که سریع می پرسیم چرا !!!؟؟؟

و او شروع میکند تند تند به عربی حرف زدن ! بعضی کلماتش را متوجه نمیشدم اما  از حرفهایش فهمیدم که از نا امنی بغداد ترسیده و برای همین حاضر نیست ما را به کاظمین ببرد !!!

راننده پیاده می شود و به دنبالش رئیس کاروان و من ! و ما اصرار که باید ما را ببری و او هم همش فریاد میزند و میگوید که می ترسم !!!

دیدن سربازان و ماشین های امریکایی که در ورودی بغداد مستقر بودند راننده را دچار وحشت کرده بود …

خلاصه بعد از یک ساعت جرو بحث و خواهش و التماس ، ما راننده را راضی میکنیم که حرکت کنیم  !

از کنار گذر بغداد به سمت کاظمین می رویم . کاظمین قبلا شهری نزدیک بغداد محسوب می شده است ولی الان با گسترش شهر بغداد یکی از محلات بغداد محسوب می گردد. چیزی که به نظرم جالب می آید دیوار  امنیتی شهر بغداد است بطوری که دور تادور شهر را این دیوار بلند بتنی احاطه کرده است و ورود و خروج از شهر فقط از گذرگاه هایی است که شدیدا هم کنترل می شود. به نظر می آید با توجه به قدیمی بودن دیوارها، در زمان صدام ساخته شده باشد. هرچند قدم ایست و بازرسی وجود دارد ماشینها با دستگاه های مخصوص کنترل می شوند و تقریبا شهر حالت یک شهر جنگی که احتمالا صبح در آن کودتا شده است را دارد.

ورودی شهر کاظمین یک ایست وبازرسی بسیار مسخره ای وجود دارد . در این ایست و بازرسی همه افراد باید پیاده شوند و تفتیش بدنی گردند اما وسایل همراه کنترل نمی شود . این نوع ایست و بازرسی  در هیچ شهر دیگری وجود نداشت.

وارد شهر می شویم در چهار راهی دقت می کنم زندگی کاملا در جریان است مردم مشغول کسب وکار هستند و در رفت و آمد. به نزدیکی های حرم کاظمین که می رسیم اتوبوس ها نگه می دارند پیاده که می شوم بوی تفن زباله زیاد است دقت می کنم تمام خیابان پر از زباله است انقدر که فکر می کنی اینجا محل تخلیه زباله است . اما نه ! بیشتر خیابانهای عراق همین گونه است از محل توقف اتوبوس ها تا حرم فاصله زیادی است . یک ماشین می آید که نسبتا کوچک است و گنجایش ندارد همه هم کاروانی ها سوار شوند . ماشین 14 تا صندلی دارد و پیرزن های کاروان ما بالای 20 نفرند! و این مسئله مشکل ساز می شود ! خلاصه باز هم من در این امر مشارکت میکنم و سوار ماشین می شوم و هر دو سه نفر را روی یک صندلی می نشانم و بعد خودم پیاده می شوم ! من و رئیس کاروان و روحانی کاروان و دوتا از آقایون در ماشین جا نمیشویم !

پای چپم به شدت درد میکند و اصلن توان این پیاده روی را در خودم نمی بینم هم از شدت پا درد و هم از شدت خستگی ! ولی راننده ماشین هم نمیگذارد کسی در ماشین بایستد … یک لحظه از سواره رفتن ناامید می شوم که یک هو راننده میگوید اگر یک نفری بیا و جلوی در بایست ! انگار دنیا را بهم داده باشند می پرم بالا و در را می بندم ماشین حرکت میکند به سمت حرم …

وقتی به خیابان روبری حرم می رسیم اولین بازرسی وجود دارد همه تفتیش بدنی می شوند و وسایلمان با دستگاه کوچکی که شبیه کنترل اسباب بازی ها است چک می شود. این دستگاه تقریبا در همه ورودی ها وجود دارد و مواد منفجره و شیمیایی را کشف می کند و حتی اگر حساسیت آنرا زیاد کنند به خمیر دندان هم حساس می شود. واقعا اگر این دستگاه ها نبود نمی دانم چگونه می شد وسایل را چک کرد.از سربازی که دستگاه را در دست دارد  سوال می کنم می گوید قیمت این دستگاه ها هرکدام 45 میلیون تومان است!!!

یک بازرسی دیگر باقی مانده تا وارد حرم امام کاظم و امام جواد علیهما السلام بشوم …

ادامه دارد …

 3 نظر
  • 1
  • ...
  • 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 14
  • ...
  • 15
  • 16
  • 17
  • ...
  • 18
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 24
”جشنواره
شهریور 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

آرشیوها

  • دی 1391 (4)
  • آذر 1391 (1)
  • شهریور 1391 (13)
  • تیر 1391 (5)
  • خرداد 1391 (7)
  • اردیبهشت 1391 (4)
  • بیشتر...

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
    • بی بهانه ها
    • داستان کوتاه
      • در راستای کتابخوانی!
  • سفرنامه کربلا
    • امام هادی علیه السلام
      • کتابشناسی امام هادی(ع)
        • کرامات امام هادی (ع)
          • اصحاب و شاگردان امام هادی (ع)
      • فضیلت های اخلاقی امام هادی
      • زندگی نامه امام هادی (ع)
      • پاسخگویی به شبهات امام هادی (ع)
      • زیارتگاه امام هادی (ع) حرم سامرا

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس