• خانه 
  • تماس  
  • ورود 

شوق دیدار 2

02 اسفند 1390 توسط ...

یک صبح متفاوت ! زیر آسمانی که قشنگ تر از همه جاست ! کوله ام را بر میدارم و سوار اتوبوس می شوم … جاده آشناست … شبیه جاده ی فکه … شبیه جاده ی طلاییه … قلبم شدید بالا و پایین می پرد … بغضم میگیرد … یاد شعرهای دسته جمعی اردوهای جنوب می افتم : کجایید ای شهیدان خدایی … اتوبوس در نوبت گذر از مرز ایستاده … خدایا بالی بده مرا که پر گشایم … بالی بده که آرامش سینه ام شود … بگذار نماز جعفر بخوانم … الله اکبر …

اصلا متوجه عبور از مرز نمیشوم … به خودم که می آیم می بینم که  روبه رویم پایانه مرزی مهران است ! دلم تنگ می شود برای مادرم اما مجالی نیست تا بتوانم زنگ بزنم … پاسبورتم را برای چک شدن به مامور میدهم … صدای کوبیدن مهر روی پاسبورت رشته افکارم را پاره میکند … مامور لبخند می زند و التماس دعا میگوید … سه چهار متر آنطرف تر یک سالن دراز که کنارش کلی ساک و چمدان است حسه غربتی عجیب به من میدهد … باز هم دلم برای مادرم تنگ می شود … بعد از کمی انتظار همه ی اعضای کاروان می آیند و می رویم تا سوار اتوبوس های عراقی شویم …

نمیدانم چرا اما یک بغض عجیبی گلویم را چنگ میگیرد … اولین بارم نیست که تنها سفر میکنم اما اولین بار است که اینقدر دلم برای مادرم بی تاب شده … آیت الکرسی می خوانم .. به خودم میگویم شاید برگشتی نباشد … خودت را از تعلقات رها کن … برای او باش … تنهای تنها برای او …

اتوبوس حرکت میکند … قصه ی کربلا همراه جدا نشدنی ام است . گاهی که از خواندن خسته می شوم ام پی تری را روشن میکنم و دلم را می سپارم به هیئت … همه خوابیده اند ساعت حدود 2 ظهر است  که اتوبوس برای نماز و ناهار نگه میدارد … مثل جت پیاده می شوم و زودتر از همه نمازم را می خوانم و 20 دقیقه ای قدم می زنم تا همه کاروان آماده شوند … رئیس کاروان که پیر مرد مهربانی است می آید کنارم و می پرسد : بار اولت است ؟ سرم را به اشاره تکان می دهم . می خندد و می گوید هر کاری داشتی بیا به خودم بگو بابا ! حرفش آرامم میکند ، نمیدانم چرا ! اما از نگرانی هایم کم میکند .

دوباره سوار اتوبوس می شویم و مناظر همراه ما می دوند … خسته می شوم از سکوت اتوبوس از کتاب خواندن هم … سرم را می گذارم روی شیشه و سوره انسان را آرام زمزمه می کنم … پیر زن کناری متوجه می شود سرش را میگذار روی شانه ام و می گوید بلندتر بخوان دخترم بذار من هم بشنوم … خجالت می کشم اما چشم هایم را می بندم و بلندتر می خوانم .هوا کم کم تاریک می شود …ساعت 9 شب است … از شدت تپش قلب از خواب می پرم … دو ساعتی است که خوابیده ام گویا !

چه اضطرابی وجودم را گرفته … بلند می شوم … از ریس کاروان می پرسم کجاییم !؟ می گوید یک ساعت دیگر می رسیم به نجف !!! تمام وجودم مثل قطره اشکی می شود و بی تاب برای فرو افتادن … چشم می دوزم به تاریکی جاده … یاد تمام ماه رمضان هایی می افتم که از عشقش بی تاب بک یا علی می گفتم … یاد تمام عید غدیر ها … یاد تمام اعتکاف های 13 رجب …

همه خوابند …ساعت 10 شب است … وارد نجف شده ایم …از دور گنبد زیبایش را می بینم … نفسم حبس می شود … بغضم می ترکد و بلند می زنم زیر گریه … از آن گریه هایی که دوست ندارم هیچ وقت تمام شود …

باید از خیابان تاریک و خاکی ای رد شویم تا به هتل برسیم  … جای کثیفی است … هم تاریک ، هم بد بو ، هم پر از پستی و بلندی …به زیبایی هر چه تمامتر پایم پیچ می خورد … یک لحظه تمام وجودم پر از درد می شود … چقدر صبوری کردن سخت است در برابر درد !!!

به زحمت خودم را به هتل می رسانم و وسایلم را میگذارم و آماده می شوم برای رفتن به حرم … رئیس کاروان با نگرانی میگوید که تنها نروم ! اما این دل بی تاب نمی گذارد که بمانم … تنها راه می افتم … ساعت 11 شب است و خیابان منتهی به حرم خالی از آدم ! آیت الکرسی می خوانم و می روم … از سه تا ایستگاه تفتیش بانوان میگذرم و به آستانه حرم می رسم … زاویه ایست که خوب گنبد مشخص نیست . جلوتر می روم … از درب مسلم بن عقیل وارد می شوم … چشم هایم را می بندم و قدم بر میدارم …

سوز عجیبی به صورتم می خورد … یخ کرده ام … انقدر سردم شده که به سختی چادرم را کنترل می کنم … می ترسم چشم هایم را باز کنم … می ترسم از دیدن آن همه ابهت سنگ کوب کنم و نتوانم شیرینی دیدارش را بچشم … نمیدانم به کجا رسیده ام … اطرافم صدای دعا و مناجات می آید … همه در حال خواندن دعا هستند … می ایستم سرم را بالا می آورم … توکل می کنم به خدا و چشم هایم را باز میکنم …

اینجا فقط اشک است که حرف میزند …

اینجا فقط گریه است که خود نمایی میکند …

اینجا حرم عشقی است که سالهای سال بی صبرانه آرزویش را داشتم

اینجا تمام دارایی من ٬ محبت توست

اینجا تمام هستی و زندگی من دیدن توست

اینجا محرم و نامحرم را نمیشناسم که آرام گریه کنم …

اینجا خویشتن داری ندانم که فریاد نکشم …

اینجا هیچ نمیدانم جز عشق …  جز تو  …

 4 نظر

شوق دیدار1

01 اسفند 1390 توسط ...

به منظره ها نگاه میکنم و گه گاه تابلوهای کنار جاده را می بینم … حس آشنایی دارم مثل سفرهایم به جنوب ! انگار جاده را می شناسم … علامت ها را و اسم شهر ها را … یادش بخیر سفرهای جهادی و اردوهای جنوب …

کتاب قصه ی کربلا را از کوله ام بیرون می آورم …جلد هفتم … فصل دشمنان …

عمر سعد تیری به سمت سپاه امام حسین پرتاب کرد و به سربازانش گفت : ” برای من پیش امیر شهادت بدهید که اولین کسی بودم که تیر پرتاب کردم .”

بعد تیر اندازان سپاه عمر سعد تیر باران را شروع کردند . آن قدر تیر پرتاب کردند که هیچ یاری از امام حسین بی نصیب نماند . امام به یارانش گفت : ” خدا رحمتتان کند . بلند شوید به سمت مرگی برویم که چاره ای از آن نداریم . این تیر ها پیک های این قوم هستند برای شما .”

و جنگی که امام دوست نداشت شروع شد …

اتوبوس هم چنان حرکت می کرد و من هم چنان می خواندم … کم کم خورشید پشت کوه ها قایم شد و خواندن در نور کم اتوبوس برای چشم های من سخت !

پیر زن با صفایی کنارم نشسته بود که با تمام پیرزنهایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت !!!

خیلی بشاش و بذله گو ٬ شیرین زبان و اهل دل ! هم صحبتی با او برایم یادآور خاطرات شیرین زبانی های مادر بزرگه مرحومم بود …

همدان برای نماز و شام توقف داشتیم …و بعد دوباره حرکت اما این بار همه ی چراغ های اتوبوس خاموش بود … جاده پر پیچ و خم و تاریکی داخل اتوبوس باعث میشد که راحت تر مناظر بیرون را ببینم … همه خواب بودند اما من یک حس شیرین همراه با دلهره داشتم که اجازه نمیداد پلک هایم را روی هم بگذارم ! اینجا بود که درود فرستادم بر روان پاک مخترع ام پی تری پلیر که من را از سکوت و تنهایی نجات داد !

تمام روضه هاو سینه زنی های محرم امسال هیئت را ریخته بودم روی ام پی تری …

سکوت سرنشینان اتوبوس ٬ تاریکی هوا ٬ و حال بارانی من زیباترین بستر بود برای گوش دادن نوحه و سینه زنی …

سرم را گذاشتم روی شیشه اتوبوس ٬ سوز عجیبی به صورتم می خورد …

ساعت ۳:۲۰ نیمه شب رسیدیم به مرز مهران . پیاده شدیم و به محل اسکانی که از قبل تدارک دیده شده بود رفتیم … باز همه راحت خوابیدند اما من هم چنان بیدار !

آسمان مهران چقدر با آسمان تهران فرق داشت ! ستاره های بیشتری داشت و هوای خنک تری ! و انگار لحظه های شیرین تری …

حیف بود که آن لحظه های ناب به خواب سپری شوند … به حیاط آمدم و مشغول قدم زدن … انقدر هوا دلچسب  بود که متوجه گذر زمان نشدم و صدای اذان مرا به خودم آورد که صبح شده !!!

 2 نظر

درود بر خمینی

11 بهمن 1390 توسط ...

بوی دود پیچیده بود در خیابان و چشم ها را می سوزاند
از طول خیابان به سختی رد شد
گلوله خورده بود به زانویش . راه رفتن برایش سخت شده بود . پایش را می کشید روی زمین . خون می رفت از جای گلوله
تعدادی سرباز با تفنگ از پشت سر او را نشانه گرفته بودند
خودش را به نزدیک ترین دیوار رساند
با محلول آب و زغالی که دیشب در خانه شان درست کرده بود روی دیوار نوشت
درود بر خمینی
مرگ بر شاه
سربازان ماشه تفنگ هاشان را فشردند .. گلوله ها رفت به سمت قلبش
خون می رفت از پایش
خون می رفت از قلبش
.
.
.
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده یاد شهیدان

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 13
  • 14
  • 15
  • ...
  • 16
  • ...
  • 17
  • 18
  • 19
  • ...
  • 20
  • ...
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
”جشنواره
شهریور 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

آرشیوها

  • دی 1391 (4)
  • آذر 1391 (1)
  • شهریور 1391 (13)
  • تیر 1391 (5)
  • خرداد 1391 (7)
  • اردیبهشت 1391 (4)
  • بیشتر...

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
    • بی بهانه ها
    • داستان کوتاه
      • در راستای کتابخوانی!
  • سفرنامه کربلا
    • امام هادی علیه السلام
      • کتابشناسی امام هادی(ع)
        • کرامات امام هادی (ع)
          • اصحاب و شاگردان امام هادی (ع)
      • فضیلت های اخلاقی امام هادی
      • زندگی نامه امام هادی (ع)
      • پاسخگویی به شبهات امام هادی (ع)
      • زیارتگاه امام هادی (ع) حرم سامرا

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس