• خانه 
  • تماس  
  • ورود 

وجه شبه !

13 اسفند 1390 توسط ...

هر چه تلاش میکنی و هر چه به خدا و پیغمبر و ائمه آویزان می شوی و نذر می کنی که یک معضل بزرگ زندگی ات حل شود ، آخرش باز می بینی سرت می خورد به یک جایی و وقتی آن گنجشک هایی که بالای سرت جیک جیک می کردند ساکت می شوند و به خودت می آیی متوجه می شوی که دنیا با این همه عظمت و کهکشان راه شیری و غیر شیری و این همه طبقات آسمان و زمین و احیانن بهشت و  جهنم دقیقن مثل یک تُنگ است و تو هم مثل یک گُلد فیش ،و هی ناچاری در همین تُنگ کوچک دور خودت بچرخی و هی سرت محکم بخورد به دیواره های تُنگ و قبل از اینکه بخواهی بگویی آخ ، باید صبر کنی صدای گنجشک های بالای سرت خاموش شود تا تازه فکر کنی این سَر خوردن به این طرف و آن طرف درد هم دارد ! خیلی !
گاهی دقیقن خودم را میگذارم جای گلد فیش . تُنگ آب کوچکی که تویش شنا میکنم هیچ امامزاده ای ندارد که دخیل ببندم …
خدایا هیچ گلد فیشی را از دریا جدا نکن !

 4 نظر

به گیرنده های خود دست نزنید !

11 اسفند 1390 توسط ...

دور رو برم خیلی خالی شده .
یک روزهایی بود چند تا دوست همیشگی داشتم . چپ و راست با هم حرف میزدیم و مشورت و گعده و قرار های بیرون و امامزاده و …
این روزها هر وقت دلم میگیرد یا هر وقت هوس بیرون رفتن میکنم ، دفتر چه تلفن گوشی را هرچه میگردم کسی را پیدا نمیکنم که بگویم بیاید یک قدمی بزنیم . که تنهایی ام را با او نصف کنم . که امامزاده برویم . که حتی بستنی قیفی بخریم و لیس بزنیم .
این روزها خیلی ها را می بینم . با خیلی ها سلام و علیک دارم . اما هیچ کدام برایم جای آن دوست های قدیمی ِ بی معرفت نمی شوند که هر کدام حالا سرشان گرم شده به خوشبختی هایشان .
این است که گاهی حس بدبختی به آدم می دهد حتی !
اینکه بین 500 نفر اد لیست گوشی باز هم تنهایی و همان کلمه ی نافرم (!) قسمت من است ..
خیلی وقت است که دلم لک زده یکی از آن دوست های قدیمی را ببینم و تمام این غصه های این سالها را روی شانه اش خالی کنم .
شانه ام زیر غم عالم و آدم اما / یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد …

 4 نظر

شوق دیدار 8

10 اسفند 1390 توسط ...

سوار اتوبوس می شویم … از کاظمین حرکت میکنیم به سمت کربلا ! از پنجره به دو گنبد زیبای حرم کاظمین خیره می شوم و کم کم گنبد پشت ساختمان ها پنهان می شود …

همه از شدت خستگی خوابشان می برد ولی من یک دلشوره ی عجیبی دارم ! کتاب قصه کربلا ( فصل یاران ) را شروع به خواندن میکنم ! …

” عبد الرحمن پسر عبد رب از پیرمردهای محشر عاشورا بود .

او از پیامبر حدیث نقل کرده و شاهد ماجرای غدیر بود . خود حضرت علی به او قرآن یاد دادو تربیتش کرد . وقتی علی برای ماجرای روز عید غدیر و چیزی که پیامبر درباره خلافت و ولایت گفته بود شاهد خواست ، یکی از کسانی که از جایش بلند شد و شهادت داد عبدالرحمن بود .

عبد الرحمان در حمله اولیه جنگید تا شهید شد .

بعید نیست از یک ولی شناس که جانش را سر پیری کف دست بگیرد و در بیابانی بی آب و علف تقدیم خدا و ولی اش کند ..".

.

.

.

” ابوالشعثا تیر انداز ماهری بود بین لشکر عمر سعد . از آن هایی بود که وقتی دید امام حق است و عمرسعد باطل ، باطل را ول کرده و رفت سمت حق . توی جنگ روی دو زانو نشسته بود و تیر می انداخت . امام دعایش میکرد و می گفت : ” خدایا در تیر انداختن نیرو به او بده و ثوابش را بهشت .”

تیرهای ابوالشعثا که تمام شد ، بلند شد و با شمشیر حمله کرد . چند نفری را کشت و بعد شهید شد . لابد بعد از شهادت رفته بود سراغ  ثواب تیرهایی که انداخته بود … دعای امام که رد نمی شد ! “

.

.

.

” یک نفر به اسب حر تیری زد و اسب افتاد . حر پیاده به جنگ ادامه داد . چهل نفری را به درک فرستاده بود که لشکر پیاده عمر سعد با هم به او حمله کردند و از پا انداختندش . یاران امام تن نیمه جان حر را آوردند کنار خیمه شهدا . امام آمد بالای سرش . خون ها را از سر و صورت حر پاک کرد و گفت : ” تو واقعا آزاد مردی همانگونه که مادرت اسمت را حر گذاشت . تو آزادمردی توی دنیا و آخرت .”

شاید امام می خواست عوض جمله ی آن روزی را در بیاورد که حر با سپاهش جلوی امام را گرفت و امام گفت ” مادرت به عزایت بنشیند !”

به هر حال آزاد مرد لشکر امام هم از دنیا آزاد شد …”

قصه کربلا (جلد۶ فصل یارا )

” فصل یاران”  را می خواندم و چشم هایم می بارید و دلم می جوشید … می جوشید برای کربلا … برای خاکی که سالها آرزوی بوسیدنش را داشتم … خوابم نمی برد … دلم بی تاب بود … خیلی بی تاب …راننده چراغ های اتوبوس را خاموش کرد ! و مجال خواندن کتاب شیرین قصه ی کربلا را از من گرفت ! ساعت نزدیک 9 شب بود و همه ی هم کاروانیان خواب بودند …

یاد تمام لحظه هایی می افتم  که توی هیئت آرزوی کربلا را میکردم ! یاد تمام شعر ها و سینه زنی ها … یاد تمام روضه ها … نگاهم خیره بود به لباس مشکی ام !

هنوز محرم است ! هنوز اربعین سالار شهیدان فرا نرسیده … هیچ وقت باورم نمیشد محرمی از عمرم را در حرمش باشم … یاد یکی از شعر های قدیمی هیئت می افتم که گاهی به یاد کربلا می خواندیم …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا …

سرم را می گذارم روی شیشه اتوبوس و  این شعر را زمزمه میکنم … انگار روی زمین نیستم … انگار قلبم را به زور تووی سینه ام نگه داشته ام …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا…

کم کم از دور چراغ های حرم را میبینم … و نخل ها را …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا…

دیگر هیچ چیزی دست خودم نیست … رئیس کاروان با صدای بلند می گوید که به کربلا رسیده ایم …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا …

دیگر حال خودم را نمی فهمم …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا…

صدای گریه هم کاروانی ها بلند می شود … آنها هم با من می خوانند …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا …

اگر زنده باشم ادامه دارد …

 

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 13
  • ...
  • 14
  • 15
  • 16
  • ...
  • 17
  • ...
  • 18
  • 19
  • 20
  • ...
  • 24
”جشنواره
شهریور 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

آرشیوها

  • دی 1391 (4)
  • آذر 1391 (1)
  • شهریور 1391 (13)
  • تیر 1391 (5)
  • خرداد 1391 (7)
  • اردیبهشت 1391 (4)
  • بیشتر...

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
    • بی بهانه ها
    • داستان کوتاه
      • در راستای کتابخوانی!
  • سفرنامه کربلا
    • امام هادی علیه السلام
      • کتابشناسی امام هادی(ع)
        • کرامات امام هادی (ع)
          • اصحاب و شاگردان امام هادی (ع)
      • فضیلت های اخلاقی امام هادی
      • زندگی نامه امام هادی (ع)
      • پاسخگویی به شبهات امام هادی (ع)
      • زیارتگاه امام هادی (ع) حرم سامرا

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس