موضوعات: "سفرنامه کربلا" یا "امام هادی علیه السلام" یا "کتابشناسی امام هادی(ع)" یا "کرامات امام هادی (ع)" یا "اصحاب و شاگردان امام هادی (ع)" یا "فضیلت های اخلاقی امام هادی" یا "زندگی نامه امام هادی (ع)" یا "پاسخگویی به شبهات امام هادی (ع)" یا "زیارتگاه امام هادی (ع) حرم سامرا"

شماره 1451 !

27ام آذر, 1391

اربعین نزدیک است و به یقین جاده ی کربلا پر است از زائرانی که پیاده عزم زیارت دارند .
حال و هوای وصف ناشدنی ای دارد پیاده سفر کردن به کربلا . در مسیر کربلا که پیاده رفته باشی دیگر بهشت دنیا و آخرتت می شود زیارت کربلا با پای پیاده !
تمام جذابیت زیارت پیاده ی کربلا شروع این نیت از حرم امام علی .ع. است .
از میان شهر نجف ، درست در ابتدای شارع کوفه به فاصله ی هر ۵۰ متر یک تیر گوشه ی پیاده رو نصب شده و بالایش یک شماره ای نوشته شده .
اول راه شاید این شماره ها دقت آدم را تحریک نکند اما با هر قدم که جلوتر می روی و تب و تاب رسیدن به حرم را بیشتر حس میکنی ، کم کم اعداد نصب شده روی این تیر ها بیشتر جلوه گری میکنند .
شهر را که طی میکنی و وارد جاده می شوی و بیابان می شود و جاده ای طولانی و قدم های تو و صدای باد آن وقت عاشقانی را می بینی که در مسیر انتظار تو را می کشند . درست هنگامی که تشنه شده ای و خستگی بر جسمت مستولی شده ” موکب ” هایی که در جاده ساخته شده اند می شوند همان حسینیه های دم به دمی که میروی و زیر سایه ی پرچم حسینشان نفس تازه میکنی .
انسان هایی انتظارت را می کشند که به حرمت پای پیاده زیارت کردنت ، به عشق ِ امام حسین .ع. پذیرایی ات می کنند و حتی گاهی پاهایت را ماساژ می دهند و کفش هایت را واکس میزنند و خلاصه هر کاری که از دستشان بر میاید برایت انجام میدهند تا در ثواب قدم زدن هایت شریک باشند !
و باور کن که زمین میگردد که تو می رسی به نزدیک کربلا و گرنه هیچ پایی را یارای آن نیست که قدم بر دارد در راهی که حسین .ع. قدم برداشته .

آفتاب میان آسمان می تابد و گرمایش می نشیند بر جان زائران . بطری آبم تقریبا خالی شده . موکب حضرت عباس .ع. اتاق کوچک و ساده ای است که وقتی به آن می رسیم تعدادی از خانم ها با بطری های آبمیوه ی خنک به استقبالمان می آیند و ما یک نفس آبمیوه را سر میکشیم !
بعد از رفع تشنگی تازه یادمان می آید که گرسنه ایم و بیسکوییت هایی که لب جاده گذاشته شده برای تغذیه ی زائران نجات بخشمان می شود !

           

در چشم بر هم زدنی با دوستان بیسکوییت ها را تارو مار میکنیم و جان میگیریم برای ادامه ی مسیر . سنگین ترین وسیله ی مان دوربین فیلم برداری است که قرار میگذاریم نوبتی هر چند دقیقه یکی مسئولیتش را به عهده بگیرد و آنرا بگذارد روی دوشش .
در طول مسیر با آدم های بومی زیادی صحبت میکنم و از تجربیات و خاطراتشان می آموزم .
مسیر ِ شیرین ِ جاده زیر پایمان می گردد و می رسیم به ورودی شهر کربلا . جاده پر است از جمعیت و ورودی شهر به علت تفتیش هر چند دقیقه یکبار بسته می شود و صف طویلی بیرون کانتینر تفتیش ایجاد می گردد .
بعد از حدود سه ساعت معطلی از ایستگاه تفتیش عبور میکنیم و وارد شهر کربلا می شویم .
به تیر های کنار پیاده رو دقت میکنم . حالا اعداد چهار رقمی شده اند !

          

قدم به قدم ایستگاه صلواتی است و چای میدهند و آب خنک . با تمام وسواسی که دارم در یکی از ایستگاه های صلواتی می ایستم و به قصد بیمه شدن یک چای می خورم ! و بهترین چایی که در عمرم خوردم همان چایی می شود که ابوحامد پیرمرد خوش برخورد کربلایی برایم ریخت …

           

اعداد روی تیرها هم به نفس نفس افتاده اند . وقتی که در راه بودم به آرزوی رسیدن به کربلا قدم میزدم و حالا که به کربلا رسیده ام به آرزوی تمام نشدن ثانیه های این سفرم .
کوله ام را می اندازم گوشه ای کنار خیابان . مال حلال گم نمی شود ! دوربین را می گذارم روی دوشم و با بچه های گروه سعی میکنیم بهترین قسمت فیلم همین قدم های آخرمان بشود .

         

هر چه به بین الحرمین نزدیک تر می شویم گرمای وجودم بیشتر می شود . سعی میکنم چشم هایم را خیره کنم به عدسی دوربین و هرچه می بینم از طریق دوربین باشد . تاب ِ دیدن حرم را بدون واسطه ی دوربین ندارم ! به هر تیر که می رسم زوم میکنم روی عدد نوشته شده و تا ۵۰ قدم بعد دوباره کادر را بسته می کنم روی پاهای برهنه ی زائران .
آدم تشنه ی اشک می شود وقتی که می رسد به میدان مشک ! کادر دوربین را می برم روی زاویه ای آخرین تیر که آخرین شماره رویش نوشته شده و نزدیک میدان مشک نصب شده و در قاب دوربین حرم حضرت عباس .ع. جا میگیرد …

         

۱۴۵۱ آخرین تیری است که به زائران پیاده ی امام حسین مژده می دهد که رسیده اند به نزدیک بین الحرمین و همان جایی است که مرد و زن به خاک می افتند . همانجایی است که به سرعت دلت تنگ می شود برای اولین قدمی که برداشته بودی . برای اولین تیری که دیدی و شماره “۱” رویش نوشته شده بود .. دلت تنگ لحظه هایی می شود که خداوندبرایت مقدر کرده بود تا طعم بهشت واقعی را بچشی . و صد حیف پای ثانیه ها تیز رو تر از پای انسان است و قدرتش چنان عظیم است که  لحظات نابت را در چشم برهم زدنی به خاطره ای گوشه ی دلت تبدیل میکند !

ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم





اشتراک گذاری این مطلب!

کتابشناسی امام هادی (ع) / کتابهای فارسی

29ام شهریور, 1391

 

 

 

                        
در مورد امام هادي(ع)، کتاب‌هاي مختلفي نوشته شده است که در اين مجال مروري کوتاه بر برخي از اين کتاب‌ها خواهيم داشت.

کتاب‌هاي فارسي
1.امام على النقى(ع)، سيد کاظم ارفع، تهران، مؤسسه انتشارات فيض کاشانى، 1370، رقعى، 63 ص.

2. امام هادى(ع)، گروه کودکان و نوجوانان بنياد بعثت، بازنويسى: مهدى رحيمى، تهران، بنياد بعثت، 1373، رقعى، 110ص (از سلسله کتاب‌هاى برگزيدگان ـ12).

3. امام هادى(ع)، ترجمه واحد تدوين و ترجمه، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1368، جيبى، 138ص (از سرى کتاب‌هاى سرچشمه‌هاى نور ـ12)

4. امام هادى قهرمان شکست ناپذير عصر متوکل، محمد رسول دريايى، (مؤلف در آخر کتاب امام هادى و نهضت علويان، اين کتاب را ضمن آثار چاپ شده‌اش معرفى نموده است، اما اطلاعات ديگري پيدا نشد.)

5. امام هادى(ع) و نهضت علويان، محمد رسول دريايى، تهران، انتشارات رسالت قلم، 1361، رقعى، 293 ص.

6. پيشواى دهم، حضرت امام على بن محمد الهادى(ع)، گروه نويسندگان، قم، مؤسسه در راه حق، 1371، رقعى، 70ص (اين کتاب به عربى و اردو ترجمه شده است.)

7. تحليلى از تاريخ دوران دهمين خورشيد امامت، امام هادى، على رفيعى، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1370، وزيرى، 163ص.

8. تحليلى از زندگانى امام على النقى(ع)، گروه نويسندگان، زير نظر قوام‌الدين وشنوى قمى (1325 ـ 1418ق)، قم، مؤسسه احياء و نشر ميراث اسلامى، 1359، جيبى، 111ص.

9. تحليلى از زندگانى امام هادى(ع)، باقر شريف قرشى، ترجمه محمدرضا عطايى، مشهد، کنگره جهانى امام رضا، 1371، وزيرى، 528 ص.

10. حضرت امام على‌النقى، فضل‌الله کمپانى (م1414ق)، تهران، انتشارات مفيد، 1360.

11. حضرت امام على‌النقى(ع)، عبدالامير فولاد زاده، تهران، انتشارات اعلمى، 1359، وزيرى، 40 ص (مصور، ويژه نوجوانان)

12. حضرت امام على نقى، سيد‌مهدى آيت‌اللهى (دادور)، تهران، انتشارات جهان آرا، 1368، وزيرى، 24 ص (مصور، ويژه نوجوانان) (اين کتاب به زبان‌هاي عربى، ترکى، اردو، انگليسى، فرانسه و تاجيکى ترجمه شده است.) (از سلسله کتاب‌هاى آشنايى با معصومين ـ 12)

13. حضرت امام هادى [ميرابوالفتح دعوتى]، قم، انتشارات شفق، بى‌تا، وزيرى، 32 ص (مصور، ويژه نوجوانان) (اين کتاب به زبان عربى ترجمه شده است.)

14. دهمين ستاره (داستان زندگى امام هادى)، رضا شيرازى، تهران، انتشارات پيام آزادى،1373، رقعى، 119ص (مصور، ويژه نوجوانان) (اين کتاب مشتمل بر چهارده داستان از زندگى امام است.)

15. زندگانى امام دهم حضرت امام هادى، نوشته هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، ساده نويسى، دفتر تحقيق و تأليف کتب درسى، چاپ سوم، تهران، سازمان نهضت سواد‌آموزى، 1375، رقعى، 17ص.

16. زندگانى امام على الهادى، باقر شريف قرشى، ترجمه سيد حسن اسلامى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1371، وزيرى، 398 ص.

17. زندگانى پيشواى دهم امام هادى، عبدالرحيم عقيقى بخشايشى، قم، انتشارات نسل جوان، 1357، جيبى، 112 ص.

18. زندگانى حضرت امام على النقى، ابوالقاسم سحاب (1304ـ 1376ق)، تهران، انتشارات اسلاميه، 1375ق، وزيرى، 187 ص.

19. زندگانى حضرت امام على النقى الهادى، حسين عمادزاده اصفهانى (1325ـ 1410ق)، تهران، شرکت سهامى طبع کتاب، 1341ش1382/ق، وزيرى، 404 ص.

20. زندگانى دهمين پيشواى شيعه حضرت امام هادى، مرتضى مدرسى چهاردهى، تهران، انتشارات غدير، 1352ش1393/ق، جيبى، 250 ص.

21. زندگى و سيماى حضرت امام هادى، سيد‌محمد‌تقى مدرسى، ترجمه محمد‌صادق شريعت، تهران، مؤسسه فرهنگى انصارالحسين(ع)، 1370.

22. ستارگان درخشان سرگذشت حضرت امام على النقى(ج12)، محمدجواد نجفى، چاپ پنجم، تهران، انتشارات اسلاميه، 1361، جيبى، 176ص.

23. معصوم دوازدهم امام هادى، جواد فاضل (1335ـ 1386ق) تهران، انتشارات علمى، 1338 (ضمن کتاب معصوم نهم تا معصوم سيزدهم)

24. ناسخ‌التواريخ (زندگانى حضرت امام على‌النقى)، عباسقلي‌خان بن ميرزا محمدتقى خان سپهر (م1341ق)، تهران، کتابفروشى اسلاميه، 1355ـ 1358، وزيرى، 1ج (اين کتاب گسترده‌ترين و پرمطلب‌ترين کتاب پيرامون امام است.)

25. نگاهى بر زندگى امام هادى، محمد محمدى اشتهاردى، تهران، نشر مطهر، 1374، رقعى، 144ص.

26. نگرشى کوتاه به زندگى امام هادى، على محمدعلى دخيل، ترجمه مؤسسه اهل بيت(ع)، تهران، بنياد بعثت، 1361، رقعى، 70ص.

27.تحليلي از دوران دهمين خورشيد امامت امام هادي، سيد محمد حسيني، علي رفيعي، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1370ش، 630 ص.

28.صحيفه امام هادي(ع)، جواد قيومي اصفهاني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1381ش، 431 ص.

29. چهارده نور پاک، عقيقي بخشايشي، ج12، زندگي امام هادي(ع) قم، انتشارات نويد اسلام،1381، 139ص.

30. تحليلي از زندگاني امام هادي(ع)، باقر شريف قرشي، مشهد، کنگره جهاني حضرت رضا عليه‌السلام، 1371ش، 528 ص.

31.زندگاني دهمين پيشواي شيعه حضرت امام هادي(ع)، مرتضي مدرسي چهاردهي، تهران، انتشارات غدير، 1352ش، 250ص.

32.خورشيد هدايت پيشواي دهم امام علي بن محمد الهادي(ع)، هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، قم، موسسه در راه حق، 69ص.

33.فرهنگ جامع سخنان امام هادي(ع)، همراه با متن کتاب موسوعه کلمات الامام الهادي، گروه حديث پژوهشکده باقرالعلوم(ع)، ترجمه علي مويدي، نشر معروف 1380، 590ص.

34.سيره عملي اهل بيت(ع) حضرت امام علي النقي الهادي(ع)، کاظم ارفع، قم، فيض کاشاني، 63ص.

35.چشمه‌هاي نور: امام هادي(ع)، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1368ش، 138ص.

36.مشکات هدايت: پژوهشي در زندگاني امام هادي(ع)، ابوالفضل هادي‌منش، قم، مرکز پژوهش‌هاي اسلامي صدا‌و‌سيما، 136ص.

37.امام هادي(ع) قهرمان شکست‌ناپذير عصر متوکل، محمد رسول دريائي، انتشارات وهاج، 1336ه. 294 ص.

38.امام هادي و نهضت علويان، محمد رسول دريائي، رسالت قلم، 361،293 ص.

39.ستارگان درخشان، ج12: سرگذشت حضرت امام علي النقي(ع)، محمد جواد نجفي، قم کتابفروشي اسلاميه، 176ص.

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کرامات امام هادی (ع)/ احترام پرندگان به امام هادي(علیه السلام)

29ام شهریور, 1391

                 
ابوهاشم جعفري مي‌گويد:

متوکل تالار آفتابگيري درست کرده بود که پنجره‌هاي مشبک داشت و داخل آن پرندگان خوش آواز را رها ساخته بود. روزهايي که سران حکومت براي سلام رسمي و تبريک نزد او مي‌آمدند، متوکل درون همين تالار مي‌نشست اما بر اثر سر و صداي پرندگان، نه حرف ديگران را مي‌شنيد و نه ديگران حرفش را مي‌شنيدند.
فقط وقتي که امام هادي عليه السلام وارد مي‌شدند تمام پرندگان ساکت و آرام مي‌شدند و تا وقتي امام هادي از آنجا خارج نمي‌شد سر و صدايي شنيده نمي‌شد.

بحار الانوار، ج 50، ص 148، ح 34.

اشتراک گذاری این مطلب!

کرامات امام هادی (ع)/تبديل كردن خاک به طلا

28ام شهریور, 1391

 

                                       
داود بن قاسم جعفري مي‌گويد:

يک سال پيش از سفر حج، براي وداع با امام هادي عليه السلام وارد شهر سامرا شدم. امام مرا تا بيرون شهر بدرقه کرد. آنگاه از مرکب خويش پياده شد و روي زمين با دست خود دايره‌اي کشيد و فرمود: «اي عمو، آنچه را در اين دايره هست براي مخارج و هزينه سفر حج‌ات بردار.»
همين که دست بر خاک گذاشتم، شمشي به وزن دويست مثقال از طلا به دستم آمد.

 بحارالانوار، ج 50، ص 172، ح 52.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کرامات امام هادی (ع)/نجات جان يونس نقاش

27ام شهریور, 1391

                                      

روزي يونس نقاش با دل ترسان و مضطرب نزد امام هادي عليه السلام رفت و گفت: «اي آقاي من، تو را درباره خانواده‌ام سفارش به نيکي مي‌کنم.»

امام فرمود: «چه خبر شده؟»
يونس گفت: «تصميم گرفتم از اين جا بروم.»
امام هادي عليه السلام در حالي که تبسمي بر لب داشت فرمود: «چرا؟»
يونس گفت: «موسي بن بغا (يکي از مقامات حکومت بني‌عباس) نگيني به من سپرد که بسيار ارزشمند و قيمتي است و از من خواست روي آن نقشي حک کنم. موقع کار اين نگين دو نيم شد. فردا قرار است آن را تحويل بدهم و در اين صورت يا هزار تازيانه مي‌خورم يا مرا مي‌کشند.»
حضرت هادي عليه السلام فرمود: «به منزلت برگرد. تا فردا جز خير چيزي نخواهد بود.»
فردا يونس دوباره ترسان و لرزان خدمت امام هادي عليه السلام رسيد و اظهار داشت: «مامور آمده و نگين را مي‌خواهد.»
امام فرمود: «برگرد که جز خير نخواهي ديد.»
يونس پرسيد:«اي آقاي من، به او چه بگويم؟»
امام تبسمي کرد و فرمود: «برگرد و به آنچه به تو مي‌گويد گوش بده. جز خير نخواهد بود.» يونس رفت و پس از مدتي با لبان خندان بازگشت. به امام گفت: «اي سيد من! مامور مي‌گويد کنيزانم با هم اختلاف دارند. آيا مي‌تواني اين نگين را دو نيمه کني تا ما نيز تو را بي‌نياز کنيم؟»
امام هادي عليه السلام خشنود شد و رو به آسمان عرض کرد: «خدايا حمد از آنِ توست که ما را از آن گروهي قرار دادي که تو را ستايش کنند.»


- بحارالانوار، ج 50، ص 125، ح 3.

اشتراک گذاری این مطلب!

از کرامات و فضایل امام هادی علیه السلام

27ام شهریور, 1391

                                         
شخصی شعبده باز و بی نظیر از هند آمده بود و متوکل که خود فردی بازیگر و عیاش بود، تصمیم گرفت تا در مجلسی، حضرت هادی را شرمنده کند. پس به آن شعبده باز گفت:

اگر علی بن محمد را خجل کنی “هزار دینار” پاداش خواهی گرفت. شعبده باز گفت: دستور بده نان نازک و سبک بپزند و آن ها را بر سر سفره بچینند و جای مرا در کنار علی بن محمد قرار ده.

به دستور متوکل سفره آماده شد و در سمت چپ حضرت هادی پشتی قرار داده شده بود که بر آن تصویر شیری بود و آن دلقک نیز در کنار سفره و نزد این پشتی نشست.

حضرت هادی دست به سفره بردند تا نانی بردارند، ناگهان نان پرید دست حضرت هادی به نان نرسید، دست به سمت نان دوم بردند، آن نیز پرید و نان سوم هم به دست حضرت هادی نرسید و صدای قهقهه جمع حاضر برخاست.حضرت هادی دست مبارک خود را بر پشتی زده و به آن تصویر اشاره نموده و گفتند:«او را بگیر» آن تصویر همانند شیری پرید و دلقک را بلعید و باز بر جای خود برگشت. همه حاضران از این واقعه متحیر شدند. حضرت هادی از جای خود بر خاست. متوکل التماس نمود که بنشین و آن مرد را بر گردان.

حضرت امام هادی علیه السلام فرمود: به خدا دیگر او را نخواهی دید، آیا تا به این حد جرات یافته ای که دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط گردانی؟!

حضرت هادی از خانه بیرون آمد و آن شعبده باز “هیچ گاه” دیده نشد…
ابن حمزه از زرافه [زراره] پرده دار متوکل نقل کرده است.

الثاقب فی المناقب: 555 ح 497،
الخرائج و الجرائح 1: 400 ح 6، کشف الغمة 2:393، مدینة المعاجز 7: 472 ح 2474، حیلة الابرار 2: 473،
اثبات الهداة 6: 243 ح 41، البحار 50: 146 ح 30.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

فضیلت های اخلاقی و رفتاری امام نهم حضرت علی التقی الهادی علیه السلام

26ام شهریور, 1391

امام هادی(ع) نمونه ای از انسان کامل و مجموعه سترگی از اخلاق اسلامی بود. «ابن شهر آشوب» در این باره می نویسد:

«امام هادی(ع) خوش خوترین و راست گوترین مردم بود. کسی که او را از نزدیک می دید، خوش برخوردترین انسان ها را دیده بود و اگر آوازه اش را از دور می شنید، وصف کامل ترین فرد را شنیده بود. هرگاه در حضور او خاموش بودی، هیبت و شکوه وی تو را فرا می گرفت و هرگاه اراده گفتار می کردی، بزرگی و بزرگواری اش بر تو پرده در می انداخت. او از دودمان رسالت و امامت و میراث دار جانشینی و خلافت بود و شاخساری دل نواز از درخت پربرگ و بار نبوت و میوه سرسبد درخت رسالت …».(1)

                          

امام در تمام زمینه های فردی، اعم از ظاهری و اخلاقی، زبانزد همگان بود. «ابن صباغ مالکی» در این راستا می نگارد:

«فضیلت ابوالحسن، علی بن محمد الهادی(ع) بر زمین پرده گسترده و رشته هایش را به ستاره های آسمان پیوسته است. هیچ فضیلتی نیست که به او پایان نیابد و هیچ عظمتی نیست که تمام و کمال به او تعلق نگیرد. هیچ خصلت والایی بزرگ نمی نماید مگر آنکه گواه ارزش آن در وی آشکار است. او شایسته، برگزیده و بزرگوار است که در سرشت والا پسندیده شده است … هر کار نیکی با وجود او رونق یافته. او از نظر شکوه، آرامش، پاکی و پاکیزگی بر اساس روش نبوی و خلق نیکوی علوی آراسته شده که هیچ فردی از آفریدگان خدا به سان او نیست و به او نمی رسد و امید رسیدن به او را هم ندارد».(2)

نیکو و به جاست این قسمت از نوشتار، به زیبایی های طبع او آراسته گردد:

1. عبادت

ایجاد ارتباط عاشقانه با معبود و معشوق ازلی و عبادت فراوان، از ویژگی های برجسته امام هادی(ع) است. در این باره نوشته اند: «همواره ملازم مسجد بود و میلی نیز به دنیا نداشت. عبادتگری فقیه بود. شب ها را در عبادت به صبح می رساند بی آنکه لحظه ای روی از قبله برگرداند. با پشمینه ای بر تن و سجاده ای از حصیر زیر پا به نماز می ایستاد. شوق به عبادتش به شب تمام نمی شد. کمی می خوابید و دوباره برمی خاست و مشغول عبادت می شد. آرام زیر لب قرآن را زمزمه می کرد و با صوتی محزون آیاتش را می خواند و اشک می ریخت که هرکس صدای مناجات او را می شنید، می گریست. گاه بر روی ریگ ها و خاک ها می نشست. نیمه شب ها را مشغول استغفار می شد و شب ها را به شب زنده داری می گذراند.(3) شبانگاه به سجده و رکوع می افتاد و با صدایی محزون و غمگین می گفت: خداوندا، این گناهکار پیش تو آمده و این نیازمند به تو روی آورده، خدایا، رنج او را در این راه بی پاداش مگذار! بر او رحمت آور و او را ببخش و از لغزش هایش درگذر».(4)

2. ساده زیستی

از دیگر ویژگی های برجسته اخلاقی امام هادی(ع)، ساده زیستی و دوری از دنیا بود. در این زمینه نیز آمده است: «از دنیا چیزی در بساط زندگی نداشت. بنده ای وارسته از دنیا بود. در آن شبی که به خانه اش هجوم آوردند، او را تنها یافتند با پشمینه ای که همیشه بر تن داشت و خانه ای که در آن هیچ اسباب و اثاثیه چشم گیری دیده نمی شد. کف خانه اش خاک پوش بود و بر سجاده حصیری خود نشسته، کلاهی پشمین بر سر گذاشته و با پروردگارش مشغول نیایش بود».(5)

3. دانش

یکی از محورهای اساسی و از سترگ ترین پشتوانه های امامت، دانش امام است که بر اساس آن بشریت از کوره راه های نابودی رهایی می یابد. شخصیت علمی امام هادی(ع) از همان دوران کودکی و پیش از امامت ایشان شکل گرفته بود. مناظره های علمی، پاسخ گویی به شبهه های اعتقادی و تربیت شاگردان برجسته نمونه های برجسته ای از جایگاه والای علمی امام هادی(ع) است. او در همان کودکی مسائل پیچیده فقهی را که بسیاری از بزرگان و دانشمندان در حلّ آن فرو می ماندند، حل می کرد. گنجینه ای پایان ناپذیر از دانش و چکاد نشینی در بلندای بینش بود. دشمن ساده اندیش به خیال در هم شکستن وجهه علمی ایشان، مناظره های علمی تشکیل می دهد، ولی جز رسوایی و فضاحت ثمره ای نمی بیند. از این رو، به بلندی مقام امام اعتراف می کند و سر تسلیم فرود می آورد.(6)

با این همه، متوکل، مانع نشر و گسترش علوم از سوی ایشان می شده همواره در تلاش بود تا شخصیت علمی امام بر مردم

آشکار نشود. از این رو، امام را تحت مراقبت شدید نظامی گرفته بود و از ارتباط دانشمندان علوم و حتی مردم عامی با ایشان جلوگیری می کرد. دشمنان، پرتو گیتی فروز آن آفتاب علم و معرفت را می دیدند و خفاش صفت با چشمانی شب زده به خیال شب پرستی، از فروزندگی اش چشم فرو می بستند و با شمعی به جنگ آفتاب می رفتند و مناظره به راه می انداختند. با این حال، امام با صبری بی پایان، لحظه ها را به کار می گرفت و تیرگی جهل را با نور دانش خود می زدود. او در بیان پرتوافشانی چهارده خورشید تابنده علم می فرمود:

اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است. تنها یک حرف آن نزد آصف [بن برخیا] بود که وقتی خدا را بدان خواند، زمین برای او در هم پیچیده شد و تخت بلقیس را نزد سلیمان نبی آورد. آن گاه زمین گسترده شده و به حال اول خود برگشت. تمام این ها در یک چشم برهم زدن انجام گرفت، ولی نزد ما هفتاد و دو حرف از آن وجود دارد که یک حرف آن نزد خدا مانده [و بقیه را به ما داده[ که در خزانه دانش غیب او به خودش اختصاص دارد.(7)

او به تمامی زبان های عصر خود از قبیل هندی، ترکی، فارسی و… آگاه بود و حتی نوشته اند که در جمع فارسی زبانان به زبان خودشان سخن می گفت.(8)

اظهار نظرهای «یزداد نصرانی»، شاگرد «بختیشوع» درباره دانش امام هادی(ع) بسیار مهم است. او پزشک مخصوص دربار معتصم بود. چیرگی امام در دانش، به اندازه ای او را مجذوب خود کرده که در توصیف مقام علمی ایشان گفته بود: «اگر بنا باشد آفریده ای را نام ببریم که از جهان غیب آگاهی داشته باشد، او (امام هادی(ع)) خواهد بود». این سخن نتیجه تنها دیدار کوتاه او با امام بود.(9)

4. آگاهی از اسرار

براساس روایات فراوان، امام معصوم(ع) هر گاه بخواهد از چیزی که بر او پوشیده است، آگاه شود، خداوند او را بدان آگاه خواهد ساخت. امام علی النقی(ع) نیز به سان دیگر پیشوایان، از غیب خبر می داد، آینده را به وضوح می دید. از درون افراد آگاه بود و زمان مرگ افراد را می دانست.

«ابوالعباس احمد ابی النصر» و «ابو جعفر محمد بن علویه» می گویند: «شخصی از شیعیان اهل بیت(ع) به نام عبدالرحمان در اصفهان می زیست. روزی از او پرسیدند: سبب شیعه شدن تو در این شهر چه بود؟ گفت: من مردی نیازمند، ولی سخنگو و با جرئت بودم. سالی با جمعی از اهل شهر برای دادخواهی به دربار متوکل رفتم. به در کاخ او که رسیدیم، شنیدیم دستور داده امام هادی(ع) را احضار کنند. پرسیدم: علی بن محمد کیست که متوکل چنین دستوری داده؟ گفتند: او از علویان است و رافضی ها او را امام خود می خوانند. پیش خود گفتم شاید متوکل او را خواسته تا به قتل برساند. تصمیم گرفتم همان جا بمانم تا او را ملاقات کنم. مدتی بعد سواری آهسته به کاخ متوکل نزدیک شد. باوقار و شکوهی خاص بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهی می کردند. به چهره اش که نگاه کردم، محبّتی عجیب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقه مند شدم و از خدا خواستم که شرّ دشمنش را از او دور گرداند. او از میان جمعیت گذشت تا به من رسید. من در سیمایش محو بودم و برایش دعا می کردم. مقابلم که رسید، در چشمانم نگریست و با مهربانی فرمود: خداوند دعاهای تو را در حق من مستجاب کند، عمرت را طولانی سازد و مال و اولادت را بسیار گرداند.

وقتی سخنانش را شنیدم، از تعجب ـ که چگونه از دل من آگاه است؟ ـ ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمین افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسیدند چه شد. من کتمان کردم و گفتم: خیر است ان شاء اللّه و چیزی به کسی نگفتم تا این که به خانه ام بازگشتم. دعای امام هادی(ع) در حق من مستجاب شد. خدا دارایی ام را فراوان کرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نیز اکنون از هفتاد سال فزون شده است. من نیز امامت کسی را که از دلم آگاه بود، پذیرفتم و شیعه شدم.(10)

«خیران اسباطی» نیز در زمینه آگاهی امام از اسرار می گوید: نزد ابوالحسن الهادی(ع)، در مدینه رفتم و خدمت ایشان نشستم. امام پرسید: از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بیشتر و نزدیک تر است. اما الآن حدود ده روز است که او را ندیده ام. امام فرمود: مردم مدینه می گویند: او مرده است. گفتم: ولی من از همه او را بیشتر می بینم و اگر چنین بود، باید من هم آگاه می بودم. ایشان دوباره فرمودند: مردم مدینه می گویند او مرده! از تأکید امام براین کلمه فهمیدم منظور امام از مردم، خودشان هستند.

سپس فرمود: جعفر (متوکل عباسی) چه؟ عرض کردم: او در زندان و در بدترین شرایط است. فرمود: بدان که او هم اکنون خلیفه است. سپس پرسید: ابن زیّات(11) (وزیر واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتیبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: این قدرت برایش شوم بود. پس از مدتی سکوت فرمود: دستور خدا و فرمان های او باید اجرا شوند و گزیری از مقدّرات او نیست. ای خیران، بدان که واثق مرده، متوکل به جای او نشسته و ابن زیات نیز کشته شده است. عرض کردم: فدایت شوم، چه وقت؟! با اطمینان فرمود: شش روز پس از اینکه از آنجا خارج شدی».(12)

5 . سخنوری

گفتار امام، شیرین و سرزنش ایشان تکان دهنده بود. به گونه ای که آموزگارش در کودکی شیفته سخنوری او گردید. آن گاه که لب به سخن می گشود، روح شنونده اش را تازگی می بخشید و چون او را عتاب می کرد، کلامش چون شمشیری آتشین از جمله های نغز، پیکره دشمنش را شرحه شرحه می کرد.

آن گاه که خصم برای عشرت طلبی خود از او می خواهد شعری بخواند تا بزم خود را با آن کامل کند، لب به سخن می گشاید، چند بیت می خواند و آن چنان آتشی از ترس در وجود او می اندازد که بزم و عیش اش را تباه می سازد و جهان را پیش چشمان شب پرست دشمن تیره و تار می کند. امام می سراید:

ـ بر بلندای کوهسارها شب را به صبح آوردند، در حالی که مردان نیرومند از آنان نگهبانی می کردند، ولی کوه های بلند هم به آنان کمکی نکرد.

ـ سرانجام پس از دوران شکوه و عزت از جایگاه های خویش به زیر کشیده شده و در گودال های قبر افتادند و در چه جای بد و ناپسندی منزل گرفتند.

ـ پس از آن که به خاک سپرده شدند و فریادگری فریاد برآورد: کجاست آن دستبندها، تاج ها و زیور آلات و آن لباس های فاخرتان؟

ـ کجاست آن چهره های ناز پرورده و پرده نشین تان؟

ـ قبرهاشان به جای آنها ندا در می دهد: بر آن چهره های ناز پرورده اکنون کرم ها می خزند.

ـ چه بسیار خوردند و آشامیدند، ولی اکنون پس از آن همه شکم بارگی ها، خود، خوراک کرم ها می شوند.

مستی از سر متوکل پرید. جام شراب از دستش به زمین افتاد. تلوتلوخوران از ترس فریاد می کشید. حاضران می گریستند و متوکل، سخت حیران و وحشت زده، آن قدر گریست که ریشش خیس شد و دستور داد بزم بر هم خورده را برچینند.(13)

6. مهربانی

امام بسیار مهربان بود و همواره در رفع مشکلات اطرافیان تلاش می کرد و حتی گاه خودرا به مشقّت می انداخت. آن هم در دورانی که شدت سخت گیری های حکومت بر شیعیان به اوج خود رسیده بود. «محمد بن علی» از «زید بن علی» روایت می کند: «من به سختی بیمار شدم و شبانه، پزشکی برای درمان من آوردند. او نیز دارویی برایم تجویز کرد. فردای آن روز هر چه گشتند، نتوانستند آن دارو را بیابند. پزشک دوباره برای مداوای من آمد و دید حالم وخیم تر شده است، ولی چون دید دارو را به دست نیاورده ام، ناامیدانه از خانه ام بیرون رفت.

اندکی بعد فرستاده امام هادی(ع) به خانه ام آمد. او کیسه ای در دست داشت که همان دارو در آن بود. آن را به من داد و گفت:

ابوالحسن به تو سلام رساند و این دارو را به من داد تا برایت بیاورم. او فرمود: آن را چند روز بخور تا حالت بهبود یابد.

دارو را از دست او گرفتم و خوردم و چندی بعد به کلی بهبود یافتم».(14)

7. احترام به اهل دانش

امام، به مردم به ویژه دانشمندان و اهل علم احترام فراوان می گذاشت. در تاریخ آمده است: روزی امام در مجلسی نشسته بودند و جمعی از بنی هاشم، علویان و دیگر مردم نیز در آن مجلس حضور داشتند که دانشمندی از شیعیان وارد شد. او در مناظره ای اعتقادی و کلامی، تعدادی از ناصبیان و دشمنان اهل بیت: را مجاب و رسوا ساخته بود. به محض ورود این شخص به مجلس، امام از جای خود برخاست و به نشانه احترام به سویش رفت و او را نزد خود در بالای مجلس نشانید و با او مشغول صحبت شد. برخی از حاضران از این رفتار امام ناراحت شده و اعتراض کردند. امام در پاسخ آنان فرمود: اگر با قرآن داوری کنم، راضی می شوید؟ گفتند: آری. امام تلاوت فرمود: (ای کسانی که ایمان آورده اید، هنگامی که به شما گفته شد: در مجلس جا برای دیگران باز نمایید، باز کنید. تا خداوند [رحمتش را [برایتان گسترده سازد. و چون گفته شد برخیزید، برخیزید تا خداوند به مراتبی [منزلت [مؤمنانتان و کسانی را که علم یافته اند بالا برد)(15) و نیز فرموده است: (آیا کسانی که دانشمند هستند با آنان که نیستند برابرند؟)(16) خداوند مؤمن دانشمند را بر مؤمن غیر دانشمند مقدم داشته، همچنان که مؤمن را بر غیر مؤمن برتری داده است. آیا به راستی آنکه می داند و آنکه نمی داند، مساوی است؟ پس چرا انکار و اعتراض می کنید؟ خدا به این مؤمن دانشمند برتری داده است. شرف مرد به دانش اوست، نه به نسب و خویشاوندی اش. او نیز با دلایلی محکم که خدا به او آموخته، دشمنان ما را شکست داده است.(17)

8 . بخشش

بخشندگی با خون و گوشت اهل بیت: آمیخته بود. آنان همواره با بخشش های خود، دیگران را به شگفتی وا می داشتند. گاه آن قدر می بخشیدند که رفتارشان در شمار معجزه به شمار می آمد، تا آنجا که در این مقام در توصیف حضرت هادی(ع) می گفتند: «انفاق امام هادی(ع) به قدری بود که جز پادشاهان کسی توانایی انجام آن را نداشت و مقدار بخشش های ایشان تا آن زمان از کسی دیده نشده بود و در جغرافیای اندیشه ها نمی گنجید».(18)

اسحاق جلاب می گوید: «برای ابوالحسن(ع) گوسفندان بسیاری خریدم. سپس مرا خواست و از منزلش مرا به جایی برد که بلد نبودم و فرمود تا تمامی این گوسفندان را میان افرادی که خود دستور داده بود، پخش کنم».(19)

بی آنکه دیگران متوجه شوند، آنان را از نسیم بخشندگی خود می نواخت و مورد تفقد

(20)

ای ابا هاشم! علّت آنکه من سخن آغاز کردم، آن است که گمان کردم می خواهی از برخی مشکلات خود شکایت کنی. دستور داده ام دویست دینار طلا به شما بدهند که با آن مشقت را بر طرف سازی. آن را بگیر و به همان مقدار بسنده کن».(21)

9. سخت کوشی

امام علی النقی(ع) پیشوای بزرگ شیعیان و بزرگ خاندان هاشم بود. درآمدهای اسلامی همه به دست او می رسید و می توانست از آن بهره مند شود؛ چرا که حق او بود، ولی به سان پدران خود دوست داشت از حاصل دسترنج خود بهره گیرد و نیازهای زندگی اش را با زحمت خود فراهم آورد. «علی بن حمزه» می گوید: «ابوالحسن(ع) را دیدم که به سختی مشغول کشاورزی است؛ به گونه ای که عرق از سر و رویش جاری است. از ایشان پرسیدم: فدایت شوم! کارگران شما کجایند [که شما این گونه خود را به زحمت انداخته اید]؟

در پاسخ فرمود: ای علی بن حمزه! آن کس که از من و پدرم برتر بود، با بیل زدن در زمین خود روزگار می گذراند. دوباره عرض کردم: منظورتان کیست؟ فرمود: رسول خدا، امیرمؤمنان و همه پدران و خاندانم خودشان کار می کردند. کشاورزی ازجمله کارهای پیامبران، فرستادگان، جانشینان آنها و شایستگان درگاه الهی است».(22)

10. بردباری

شکیبایی از برجسته ترین صفات مردان بزرگ الهی است؛ زیرا برخوردهای آنان با مردم نادان بیشتر از همه است و آنان برای هدایت شان باید صبر پیشه سازند تا این گونه دروازه ای از رستگاری را به رویشان بگشایند.

«بریحه عباسی»، گماشته دستگاه حکومتی و امام جماعت دو شهر مکه و مدینه بود. او از امام هادی(ع) نزد متوکل سخن چینی و سعایت کرد و برای او نگاشت: «اگر مکه و مدینه را می خواهی، علی بن محمد(ع) را از این دو شهر دور ساز؛ زیرا مردم را به سوی خود فرا خوانده و گروه بسیاری نیز به او گرایش یافته و از او پیروی می کنند».

در اثر سعایت های بریحه، متوکل امام را از جوار پر فیض و ملکوتی رسول خدا(ص) تبعید کرد و ایشان را به سامرا فرستاد. در طول این مسیر، بریحه نیز با ایشان همراه شد.

در بین راه رو به امام کرد و گفت: «تو خود بهتر می دانی که من عامل تبعید تو بودم. سوگندهای محکم و استوار خورده ام که چنانچه شکایت مرا نزد امیرالمؤمنین (متوکل) و یا حتی یکی از درباریان و فرزندان او کنی، تمامی درختانت را در مدینه به آتش کشم و خدمت کارانت را بکشم و چشمه ها و قنات های مزرعه ات را ویران سازم. بدان که در تصمیم خود مصمم خواهم بود». امام(ع) با چهره ای

گشاده در پاسخ بریحه فرمود: «نزدیک ترین راه برای شکایت از تو، این بود که دیشب شکایت تو را به درگاه خدا عرضه کنم و من شکایتی را که نزد خدا کرده ام، نزد غیر خدا و پیش بندگانش عرضه نخواهم کرد».

بریحه که رأفت و بردباری امام را در مقابل سعایت ها و موضع زشتی که در برابر امام گرفته بود دید، به دست و پای حضرت افتاد و با تضرع و زاری از امام درخواست بخشش کرد. امام نیز با بزرگواری تمام فرمود: «تو را بخشیدم!»(23)

11. شکوه و هیبت

از آنجا که امام معصوم، کانون تجلی قدرت و عظمت پروردگار و معدن اسرار الهی و قطب عالم امکان است، قداست معنوی و شکوه و وقار بسیار دارد. در زیارت جامعه کبیره از زبان امام هادی(ع) می خوانیم:

«هر بزرگ و صاحب شرافتی در برابر بزرگواری شما و شرافتتان سر فرود آورده و هر خود بزرگ بینی به اطاعت شما گردن نهاده است. هر زورگویی در برابر برتری شما فروتن شده و همه چیز در برابر شما خوار و ذلیل است».(24)

«محمد بن حسن اشتر» می گوید: «من همراه پدرم، بیرون کاخ متوکل با جمعی از علویان، عباسیان و جعفریان ایستاده بودیم که امام هادی(ع) آمد. تمام مردم برای ادای احترام و بزرگداشت ایشان از مرکب های خود پایین آمدند و صبر کردند تا ایشان وارد کاخ شود. پس از آن، برخی زبان به گلایه گشودند و گفتند: چرا ما باید به این پسر بچه احترام بگذاریم و از مرکب هایمان به احترامش پیاده شویم؟ نه شرافت او از ما بیشتر است و نه بزرگ سال تر از ماست. به خدا سوگند که وقتی بیرون آمد، دیگر از مرکب هایمان پیاده نمی شویم.

ابو هاشم جعفری در رد سخن آنها گفت: به خدا سوگند که همگی شما با خواری و خفت پیاده خواهید شد. پس از مدتی، امام از کاخ متوکل بیرون آمد. صدای تکبیر و تهلیل مردم به آسمان برخاست و همگی مردم، حتی آنان که گله مند بودند، از اسب هایشان پیاده شدند. آن گاه ابو هاشم رو به آنان کرد و گفت: شما که گفتید به او احترام نمی گذارید

(25)

پی نوشت ها:

1. مناقب آل ابی طالب، ابو جعفر محمد بن علی ابن شهر آشوب السروی المازندرانی، بیروت، دار الاضواء، بی تا، ج 4، ص 401.

2. فصول المهمة فی معرفة الائمة، ابن صباغ مالکی، بیروت، دارالاضواء، 1409 ق، ج 2، ص 268.

3. ائمتنا، علی محمد علی دخیلّ، بیروت، دار مکتبة الامام الرضا، چاپ ششم، 1402 ق، ج 2، ص (ع)21.

4. همان، ص 257.

5. همان، ص 217 ؛ اصول کافی، محمد بن یعقوب الکلینی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ق، ج 1، ص 502؛ بحار الانوار، محمد باقر المجلسی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ق، ج 50، ص 211.

6. الفصول المهمة، ص 267.

7. دلائل الامامة، محمد بن جریر بن رستم الطبری، نجف، منشورات المطبعة الحیدریة، 1369 ق، ص 219 ؛ اصول کافی، ج 1، ص 230 ؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4 ص 406.

8. بحار الانوار، ج 50، ص 130.

9. دلائل الامامة، ص 221.

10. سفینة البحار، شیخ عباس قمی، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بی جا، ج 2، ص 240.

11.او وزیر معتصم و واثق بود که مخالفان را در تنوری می انداخت که کف آن میخ های آهنی بزرگی قرارداشت. مردم به شدت از او متنفر بودند. متوکل بعد از به قدرت رسیدن او را در همان تنور انداخت. علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، برگردان: ابوالقاسم پاینده، تهران،انتشارات علمی و فرهنگی، 0(ع)13، چاپ چهارم، ج 2، ص 489.

12. الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان المفید، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378 ش، ج 2، ص 424؛ کشف الغمة فی معرفة الائمه، علی بن عیسی الاربلی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، بی تا، ج 3، ص 236.

13. تذکرة الخواص، ابن الجوزی، تهران، مکتبة النینوی الحدیثه، ص 361 ؛ بحار الانوار، ج 50، ص 211.

14. الارشاد، ج 2، ص 433.

15. مجادلة: 11.

16. زمر: 9

17. الإحتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، قم، انتشارات اسوه، 1416، چاپ دوم، ج 2، ص309.

18. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 409.

19. اصول کافی، ج 1، ص 498.

20. اعیان الشیعة، سید محسن امین، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بی تا، ج 2، ص 37.

21. بحار الانوار، ج 50، ص 129.

22. من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، بیروت، دارالصعب، بی تا، ج 3، ص 216.

23. اثبات الوصیة، علی بن الحسین المسعودی، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، 1343 ش، ص 196.

24. مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، قم، انتشارات اسوه، 1379 ش، چاپ چهارم، زیارت جامعه کبیره.

25. حیاة الامام علی الهادی(ع)، باقر شریف قرشی، بیروت، دار الاضواء، چاپ اول، 1402 ق، ص 24.

اشتراک گذاری این مطلب!

شهادت امام هادی علیه السلام

25ام شهریور, 1391

 


                                                                   
امام دهم ، حضرت هادی (ع ) در سال 254هجری به وسیله زهر به شهادت رسید . در سامرا در خانه ای که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکری بر بالین او بود . معتمد عباسی امام دهم را مسموم کرد . از این سال امام حسن عسکری پیشوای حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه ای که در آن بیست سال زندانی و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

صورت و سیرت حضرت امام هادی علیه السلام

24ام شهریور, 1391

حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هایش اندکی برآمده و سرخ و سفید بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسیار می کرد . امام آن چنان شکوه و هیبتی داشت که وقتی بر متوکل خلیفه جبار عباسی وارد می شد او و درباریانش بی درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمی خاستند .

                                          

خلفایی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعین ، معتز ، همه به جهت شیفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنیای فریبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی دیرینه داشتند و کم و بیش دشمنی خود را ظاهر می کردند ولی همه ، به خصال پسندیده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و این فضیلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نیاکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را دیده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پیوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نیاز با معبود می گذشت . لباس وی جبه ای بود خشن که بر تن می پوشید و زیر پای خود حصیری پهن می کرد . هر غمگینی که بر وی نظر می کرد شاد می شد . همه او را دوست داشتند . همیشه بر لبانش تبسم بود ، با این حال هیبتش در دلهای مردم بسیار بود .

اشتراک گذاری این مطلب!

اصحاب و یاران امام هادی علیه السلام

23ام شهریور, 1391



در میان اصحاب امام دهم ، برمی خوریم به چهره هایی چون ” علی بن جعفر میناوی ” که متوکل او را به زندان انداخت و می خواست بکشد . دیگر ادیب معروف ، ابن سکیت که متوکل او را شهید کرد . و علت آن را چنین نوشته اند که دو فرزند متوکل خلیفه عباسی در نزد ابن سکیت درس می خواندند . متوکل از طریق فرزندان خود کم کم ، متوجه شد که ابن سکیت از هواخواهان علی (ع ) و آل علی (ع ) است .

 

متوکل که از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود روزی ابن سکیت را به حضور خود خواست و از وی پرسید : آیا فرزندان من شرف و فضیلت بیشتر دارند یا حسن و حسین فرزندان علی (ع ) ؟ ابن سکیت که از شیعیان و دوستداران باوفای خاندان علوی بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسین (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سید جنت ابدی الهی اند قابل قیاس و نسبت نیستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم دیده مصطفی کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمی توان سنجید . متوکل از این پاسخ گستاخانه سخت برآشفت .

 

در همان دم دستور داد زبان ابن سکیت را از پشت سر درآوردند و بدین صورت آن شیعی خالص و یار راستین امام دهم (ع ) را شهید کرد . دیگر از یاران حضرت هادی (ع ) حضرت عبدالعظیم حسنی است . بنا بر آنچه محدث قمی در منتهی الآمال آورده است : ” نسب شریفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام منتهی می شود … ” از اکابر محدثین و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و یاران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادی (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله ای مختصر در شرح حال آن جناب نوشته .

 

نوشته اند : ” حضرت عبدالعظیم از خلیفه زمان خویش هراسید و در شهرها به عنوان قاصد و پیک گردش می کرد تا به ری آمد و در خانه مردی از شیعیان مخفی شد … ” . ” حضرت عبدالعظیم ، اعتقاد راسخی به اصل امامت داشت . چنین استنباط می شود که ترس این عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حدیث گفتن وی نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سیاسی او بوده است . او نیز مانند دیگر داعیان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، برای نشر فرهنگ سیاسی صحیح و تصحیح اصول رهبری در اجتماع اسلامی می کوشیده است ، و چه بسا از ناحیه امام ، به نوعی برای این کار مأموریت داشته است .

 

زیرا که نمی شود کسی با این قدر و منزلت و دیانت و تقوا ، کسی که حتی عقاید خود را بر امام عرضه می کند تا از درست بودن آن عقاید ، اطمینان حاصل کند - به طوری که حدیث آن معروف است - اعمال او ، به ویژه اعمال اجتماعی و موضعی او ، بر خلاف نظر و رضای امام باشد . حال چه به این رضایت تصریح شده باشد ، یا خود حضرت عبدالعظیم با فرهنگ دینی و فقه سیاسی بدان رسیده باشد ” .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کتابشناسی امام هادی (ع) / کتابهای عربی

22ام شهریور, 1391

       
· سبع الدجیل السید محمد بن الامام علی الهادی(ع)، برهان البلداوی، قم، مکتبه الامین، 168ص.

· موسوعة الامام الهادی(ع)، چهار جلد، ابوالفضل طباطبائی اشکذری، مهدی اسماعیلی، قم، موسسه ولی العصر(ع)، 1424ق، 2109ص.

· الامام علی الهادی(ع) مع مروق القصر و قضاه العصر، کامل سلیمان، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1421ق، 352ص.

· فی رحاب رسول الله و اهل بیته 13 ـ 16، هاشم موسوی، تهران، المشرق للثقافة و النشر، 1380، 66ص.

· الامام الهادی(ع) قدوة و اسوة، سید محمد تقی المدرسی، تهران، مکتب العلامه المدرسی، 1420ق، 71ص.

· حیاة الامام الهادی(ع)، محمد جواد الطبسی، قم، فیض کاشانی 1426ق، 511ص.

· فی رحاب الامامین الجواد و الهادی(ع)، فوزی آل سیف، عربستان سعودی، دار المحجة البیضاء، 2005.

· سلسلة حیاة الرسول و اهل بیته(ع) سیره الائمه علی الهادی(ع)، الامام العسکری(ع)، المهدی المنتظر(ع)، باسلوب قصصی میسر، محمد رضا عباس محمد الدباغ، بیروت، دار المحجة البیضاء، 2004م.

· سیرة الامام العاشر علی الهادی(ع)، عبدالرزاق شاکر البدر، بغداد، دیوان، 100ص.

· لمحات من حیاة الامام الهادی، محمدرضا سیبویه، مشهد، آستان قدس رضوی، 1413ق، 134ص.

·اعلام الهدایه، ج12: الامام علی بن محمد الهادی، گروه نویسندگان، قم، المجمع العالمی لاهل البیت، 1422ق، 244ص.

· مسند الامام ابی الحسن علی بن محمد، عزیزالله عطاردی، مشهد، کنگره جهانی حضرت رضا(ع)، 1414ه، 400ص.

· منهاج التحرک عند الامام الهادی(ع)، نجف علی مهاجر، وزارت ارشاد اسلامی، 183ص.

· الامام الهادی(ع)، لجنة التألیف، موسسه البلاغ، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی،103ص.

· موسوعة المصطفی و العترة، ج14: الهادی علی(ع)، حسین الشاکری، قم، نشر الهادی، 1418.

· النور الهادی الی اصحاب الامام الهادی(ع)، عبدالحسین الشبستری، قم المکتبة التاریخیة المختصه، 1421ق، 360ص.

· ابوجعفر محمد بن الامام الهادی(ع)، محمد علی الغروی الاردوبادی، نجف اشرف، مخزنة الامینی، 1956م، 176ص.

اشتراک گذاری این مطلب!

زیارتگاه امام هادی (ع)/ حرم سامرا

21ام شهریور, 1391

                          
حرم سامرا، شامل دو بارگاه منوّر امام هادی و امام عسکری(ع) است که زمین آن را امام هادی (ع) از شخصی به نام «دلیل بن یعقوب» خریداری کرده است. پس از شهادت امام حسن عسکری (ع) در سال 260 ق و دفن ایشان در جوار آرامگاه پدر، این خانه از وضعیت مسکونی خارج شد و زیارتگاه عاشقان و دوستان گردید. در سال 333 ق به دستور «ناصر الدّوله هَمْدانی» بر گرداگرد خانه، دیواری کشیدند و بر روی هر دو قبر، گنبدی برافراشتند. در دوران آل بویه، نخست، معزّالدّوله هزینه زیادی را برای توسعه و عمران این بقعه و سرداب امام مهدی(عج) اختصاص داد و برای نخستین بار ضریحی از چوب بر روی هر دو قبر نصب کرد و نگهبان ها و خادمانی را به خدمت حرم و زائران گماشت. پس از او، در سال 368ق به دستور عضد الدوله دیلمی، صحن بزرگی، همراه با چندین رواق، گرداگرد قبرها ساخته شد. افزون بر آن، دور تا دور شهر سامرا نیز باروی مستحکمی کشیدند. پس از سقوط آل بویه، به دستور بساسیری، در سال 444 ق، ساختمان با شکوهی روی قبرها بنا شد که دو قرن دوام یافت.

این بنا در سال 640 ق، در اثر آتش سوزی از بین رفت. به دستور خلیفه عباسی، المستنصر باللّه، تمامی ساختمان ها به بهترین شکل تجدید بنا و ساخته شد. این ساختمان ها چند صد سال در برابر حوادث طبیعی دوام آورد، تا آنکه در سال 1200 ق، احمد خان دُنبلی که از حکمرانان آذربایجان بود، ساختمان های کهن را ویران و ساختمان با شکوه دیگری با ترکیب و معماری نو بنا کرد که در زمان حکمرانی فرزندش، حسین قلی خان دنبلی، در سال 1225ق پایان پذیرفت. سرپرستی کار ساختمان که هزینه فراوانی داشت، به عهده میرزا محمد سلماسی بود.

در سال 1285ق به دستور ناصر الدین شاه قاجار، ضریح قدیمی تعویض و به نقره تبدیل شد. طلا کاری گنبد عظیم حرم مطهر و کاشی کاری سطح بیرونی گلدسته ها و ایوان ها و سردرهای حرم مطهر نیز به دستور ناصرالدین شاه انجام گرفت.

امروزه گنبد حرم عسکریین بزرگ ترین گنبد در میان گنبدهای عتبات مقدسه و دومین گنبد بزرگ پس از گنبد سلطانیه زنجان در مشرق زمین است.[15]

شایسته یاداوری است که با کمال تأسف در تاریخ 3/12/1384 گنبد نورانی دو امام بزرگوار در سامرا توسط مزدوران انگلیس و آمریکا منفجر گردید و بار دیگر در تاریخ23/3/1386 دو گلدسته باقی مانده از آن در سایه حمایت اشغال گران عراق تخریب شد وَ سَیَعْلَمُ الّذینَ ظَلَمُوا أَیّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ…

عکس هایی از حرم سامرا



مرحله ی از ساخت ضریح موقت حرم پس از بمب گذاری توسط آمریکایی ها و منافقین


اشتراک گذاری این مطلب!

زندگی نامه امام هادی علیه السلام

20ام شهریور, 1391


تولد امام دهم شیعیان حضرت امام علی النقی (ع ) را نیمه ذیحجه سال 212 هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربیت مقام ولایت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نیکو وظیفه مادری را به انجام رسانید و بدین مأموریت خدایی قیام کرد . نام آن حضرت - علی - کنیه آن امام همام ” ابوالحسن ” و لقبهای مشهور آن حضرت ” هادی ” و ” نقی ” بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسید و دوران امامتش 33 سال بود .

 

در این مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربیت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعلیم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدینه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانیدن مردم و آشنا کردن آنها به حقایق مذهبی نمی آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خلیفه ستمگر وقت - یعنی متوکل عباسی - آنی آسایش نداشت .

 

به همین جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدینه بنا بر دشمنی دیرینه و بدخواهی درونی ، به متوکل خلیفه زمان خود نامه ای خصومت آمیز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگیزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقیقت آنچه در شأن خودش و خلیفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و این همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولایت و علم و فضیلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدینه می کشانید و این کوته نظران دون همت که طالب ریاست ظاهری و حکومت مادی دنیای فریبنده بودند ، نمی توانستند فروغ معنویت امام را ببینند .

 

و نیز ” مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمین ( = مکه و مدینه ) از سوی دستگاه خلافت ،به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدینه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از این دیار بیرون بر ، که بیشتر این ناحیه را مظیع و منقاد خود گردانیده است ” . این نامه و نامه حاکم مدینه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه علیه دستگاه جبار عباسی است .

 

از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربیت شدند که هر یک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای زمان بودند ، و بدین سان پایه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شیعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر این فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پیش نیامده بود ، معلوم نبود سرنوشت این معارف مذهبی به کجا می رسید ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد دیگر چنین فرصتهای وسیعی برای تعلیم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدودیت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که باید و شاید پیش نیامد .

 

با این همه ، دوستداران این مکتب و یاوران و هواخواهان ائمه طاهرین - در این سالها به هر وسیله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دینی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پیشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری خلافت به حضور امامان والاقدر می رسیدند و از سرچشمه دانش و بینش آنها ، بهره مند می شدند و این دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پیوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدینه و مانند آن ، نشان دهنده این هراس همیشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمین ( مکه و مدینه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآیند و سر از اطاعت خلیفه وقت درآورند .

 

بدین جهت پیک در پیک و نامه در پی نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدینه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی از بزرگان مدت این زندانی و تحت نظر بودن را - بیست سال - نوشته اند .

 

پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه یحیی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدینه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهیم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به یحیی بن هرثمه گفت : ای مرد ، این امام هادی فرزند پیغمبر خدا (ص ) می باشد و می دانی متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پیغمبر (ص ) در روز قیامت از تو بازخواست می کند . یحیی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نیز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصیف ترکی . ا

 

و نیز به یحیی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همین وصیف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنیدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزید و هراسی ناشناخته بر دلش چنگ زد . از این مطالب که از قول یحیی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار می گردد ، و نیز این مطالب دلیل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعیت امام و موضع خاص او در بین هواخواهان و شیعیان آن حضرت داشته است .

 

باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از یحیی پرسید : علی بن محمد چگونه در مدینه می زیست ؟ یحیی گفت : جز حسن سیرت و سلامت نفس و طریقه ورع و پرهیزگاری و بی اعتنایی به دنیا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چیزی ندیدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی کردم ، جز قرآن مجید و کتابهای علمی چیزی نیافتم . متوکل از شنیدن این خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سیدالشهداء (ع ) آب بستند و زیارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زیارت مانع شدند ، و دشمنی یزید و یزیدیان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانیدند ، با این همه در برابر شکوه و هیبت حضرت هادی (ع ) همیشه بیمناک و خاشع بود .

 

مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی به سزا داشت . روزی متوکل مریض شد و جراحتی پیدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خلیفه شفا یابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هدیه فرستد . در این میان به فتح بن خاقان که از نزدیکان متوکل بود گفت : یک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شاید بهبودی یابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذارید به اذن خدا بهبودی حاصل می شود .

 

چنین کردند ، آن جراحت بهبودی یافت . مادر متوکل هزار دینار در یک کیسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که یکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دینار فراوانی در منزل علی بن محمد النقی دیده شده است . متوکل سعید حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بیاورند تا آسیبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گوید : دیدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختیار توست .

 

آن مرد خانه را تفتیش کرد . چیزی جز آن کیسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کیسه دیگری سر به مهر در خانه وی نیافت ، که مهر مادر خلیفه بر آن بود . امام فرمود : زیر حصیر شمشیری است آن را با این دو کیسه بردار و به نزد متوکل بر . این کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنیا و مال دنیا اعتنایی نداشت پیوسته با لباس پشمینه و کلاه پشمی روی حصیری که زیر آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی می کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق می فرمود .

 

با این همه ، متوکل همیشه از اینکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و ریاست ظاهری بر وی به سر آید بیمناک بود . بدخواهان و سخن چینان نیز در این امر نقشی داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : ” حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسیار جمع کرده و کاغذهای زیاد است که شیعیان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند ” . متوکل از این خبر وحشت کرد و به سعید حاجب که از نزدیکان او بود دستور داد تا بی خبر وارد خانه امام شود و به تفتیش بپردازد .

 

این قبیل مراقبتها پیوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نیز نوشته اند : ” متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در میان بیابان وسیعی ، در موضعی روی هم بریزند . ایشان چنین کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل ” مخالی ” نهادند آنگاه خلیفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( علیه السلام ) را نیز به آنجا طلبید و گفت : شما را اینجا خواستم تا مشاهده کنید سپاهیان من را . و از پیش امر کرده بود که لشکریان با آرایشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنمایاند ، تا مبادا آن حضرت یا یکی از اهل بیت او اراده خروج بر او نمایند ” .

 

در این مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی ، مستقیم و غیر مستقیم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی امام و رفت و آمدهایی که در اقامتگاه امام (ع ) می شد ، داشتند از جمله : ” حضور جماعتی از بنی عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سید محمد - که حرم مطهر وی در نزدیکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - یاد شده است . این نکته نیز می رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر می زده اند . “

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

پاسخگویی به شبهات امام هادی (ع) / مناظره امام هادي(ع) با يحيي ابن اكثم

20ام شهریور, 1391

 

                             

یحیی بن اكثم دانشمند‎ترین قاضی عصر مأمون در بصره بود.وی در احتجاج با امام هشتم ـ علیه‎السّلام ـ شكست خورد.

همچنین در حضور مامون ،در مناظره با امام جواد - علیه السلام- نیز مغلوب گردید و هر دو یقین كردند كه علم و سیادت از مختصات خاندان علوی است.

گرچه یحیی بن اكثم متوجه شده بود كه علم امام هرگز با علم بشر عادی قابل مقایسه نیست، لكن چون شكست‎های سابق او موجب خفّت و كسر شأن

او شده بود، همواره سعی می‎كرد تا روزی انتقام شكست‌های سابق خود را از امام بعد از حضرت جواد ـ علیه‎السّلام ـ بگیرد.

پس از شهادت جواد الأئمه ـ علیه‎السّلام ـ در مجلسی حضرت هادی ـ علیه‎السّلام ـ را ملاقات كرد و

سؤالات و غوامض لا ینحل خود را بدین شرح از آن حضرت پرسید.[1]

سؤال اول:

در مورد آیه‌شریفه: «وَ قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ أنا آتیكَ بِهِ قَبْلَ أنْ یَرْتَدَّ الیكَ طَرْفُكَ»[2] پرسید:

«سلیمان تخت بلقیس را خواست و آصف بن برخیا، تخت را پیش از آنكه سلیمان چشم بر هم زند حاضر كرد، چگونه سلیمان كه پیغمبر بود،

بر علوم آصف بن برخیا بی‌اطلاع بود و خود نتوانست تخت را حاضر كند؟»

حضرت پاسخ داد: «سلیمان پیغمبر در انجام این عمل خود قادر بود، لكن خواست عظمت آصف بن برخیا را بر مردم روشن سازد و خلیفه و

جانشین پس از خود را كه از نظر علمی افضلیت بر سایر مردم داشته معرفی كند. آصف بن برخیا خلیفه و جانشین سلیمان بوده وهر چه علم

و دانش داشت از مكتب نبوّت سلیمان گرفته بود و این سنّت پیغمبران بوده كه جانشینان خود را به علم و افضلیت معرفی كنند.


سؤال دوم:

در آیه شریفه «وَ رَفَعَ أبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرَّوا لَهُ سُجَّداً»[3] مربوط به یعقوب نبی و رفتن او به كنعان نزد یوسف و شناختن فرزند و سجده كردن او با

فرزندش برای یوسف است، «چرا یعقوب با اینكه پیغمبر بود به یوسف سجده كرد در حالی كه سجده و خضوع وخشوع مخصوص پروردگار است؟»

حضرت پاسخ داد: «سجده یعقوب برای یوسف نبوده، بلكه به شكرانه ملاقات با فرزند گم كرده خود،‌ خدای آفریننده را سجده كرد چرا كه

پس از سالیان درازی چشم پدری كه خبر مرگ فرزند را شنیده بود به دیدار او روشن شد واین سجده مانند سجده ملائكه برای آدم ـ علیه‎السّلام ـ

است.ملائكه در حقیقت بر آدم سجده نكردند بلكه بمنظور اطاعت و شكرگزاری در برابر بزرگترین خلقت حق سجده نمودند.»


سؤال سوم:

در آیه شریفه «وَ اِنْ كُنْتَ فی شَكَّ ممّا أنْزَلنْا اِلَیكَ فَاسْئَلِ الّذینَ یقْرَؤونَ الكتابَ»[4] اگر در آنچه بر تو نازل كردیم شك داری پس بپرس از

كسانی كه می‎خوانند كتاب را؛ مخاطب این آیه كیست؟ آیا مخاطب پیامبر است و او در مُنزَلتات آسمانی شك كرده بود یا مخاطب كس دیگری است؟

و از چه كسی باید سؤال كند؟»

حضرت پاسخ داد: «این آیه خطاب به شخص پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ است؛ البته آن حضرت در هیچ یك از آیات قرآن شك و تردید

نداشته است ولی چون برخی می‎گفتند: چرا خداوند كسی از فرشتگان را به عنوان پیامبر مبعوث نكرد؛ این آیه خطاب به پیغمبر و برای آنهاست

كه از كسانی كه از کتب آسمانی اطلاع دارند بپرس و خواهی دانست كه تمام پیغمبرانی كه پیش از تو فرستادیم همه از نوع و جنس خود

آن امت بودند و مانند مردم زندگی می‎كردند و در اجتماعیات شركت داشتند و با مردم معاشرت داشتند و با وقوف بر كتب گذشته آسمانی

این شك و تردید از دل سائلین بر طرف می‎‎شد.»


سؤال چهارم:

در آیه شریفه: «وَ لَوْ أنَّ ما فِی الأرضِ مِنْ شَجَرَهٍ أقلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعهُ أبحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللهِ»[5] آن هفت دریا كه اگر آب آنرا برای شرح

كلمات خدا بكار برند خشك می‎شود در حالیكه هنوز كلمات و آثار او بیان نشده كدام است؟

حضرت پاسخ داد: «دریاهای هفتگانه عبارتند از:

1. عین كبریت، «دریای كبریت»

2. عین برهوت، «دریای مدیترانه»

3. دریای طبریّه در فلسطین

4. دریای حمئه و آن دریایی است كه خاكش سیاه و آبش گرم است و مراد دریاچه «آلبرت» یا ویكتوریا است كه زیر خط استوا واقع شده است.

5. دریای «مارسیدان» یا «مارسودان» كه در سودان حبشه است.

6. دریای «افریقیه»

7. دریای «سجرون».

و مراد از «كلمات الله» ما ائمه جانشینان پیغمبر خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ هستیم كه فضایل ما تمام نشدنی است.»


سؤال پنجم:

در آیه شریفه «و فیها ما تَشْتَهیهِ الأنْفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ»[6] اگر در بهشت هر چه خوردنی و هر چه دیدنی است برای لذت است،

چرا در آنجا خداوند آدم را از شجره گندم نهی و به جرم آن معاقب گردانید و او را از بهشت رانده و به دنیا فرستاد؟

حضرت پاسخ داد: «چون خداوند متعال با آدم ـ علیه‎السّلام ـ پیمان بست كه پیرامون حسد نگردد و نزدیك شجره گندم نرود ولی چون آدم

تحت تأثیرحوّا قرار گرفت و از گندم خورد، بجرم عدم اطاعت از فرمان خدا از بهشت رانده شد و امّا منظور از لذت نفس و التذاذ چشم، خوردن

و خفتن و دفع كردن (به مستراح رفتن) مانند دنیا نیست بلكه مراد، لذت معنوی و روحانی است.»


سؤال ششم:

در آیه شریفه «أو یُرَوِّجُهُمْ ذُكراناً وَ إناثاً»[7] ترویج مرد به مرد جایز دانسته شده و اگر چنین است چرا قوم لوط را به سبب همین عمل تشنیع مورد

عقاب و عتاب سخت خدا واقع شده است؟»

حضرت در پاسخ فرمود: تمام این آیه چنین است. «لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ و الأرضِ. یَخْلُقُ ما یَشاءُ، وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ اناثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّكورَ

أوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً و اناثاً وَ یجْعَلُ مَنْ یَشاءُ عَقیماً، انَّه علیمٌ قدیرٌ».

یعنی: آسمان و زمین از آن پروردگار است، اوست كه به هر كه بخواهد می‎بخشد و هر كه را بخواهد خلق می‎كند، به هر كه بخواهد دختر

می‎دهد و به هر كه اراده كند پسر عنایت می‎فرماید تا با یكدیگر ازدواج كنند و در تزویج هر كه او را خواست عقیم و نازا و یا ولود وكثیر الأولاد

می‎سازد.» لكن نا بخردان برخی از آیات را سر و ته می‎خوانند و مردم را به انحراف می‎كشانند.»


سؤال هفتم:

در آیه شریفه: «وَ اَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْكُم»[8] «در چه صورتی شهادت یك زن به تنهایی پذیرفته می‎شود، در حالیكه از شرایط شهادت رجولیت، عدالت است؟»

حضرت در پاسخ فرمود: «یگانه زنی كه شهادت او به تنهایی پذیرفته می‎گردد، همانا شخص قابله است كه در امور زنانگی شهادت او مورد

قبول است، آنهم با شرط تراضی طرفین، ولی در صورت عدم رضایت، باید دو زن شهادت دهند و اگر آنهم كفایت نكند باید طبقه‎ای از زنان

شهادت دهند.»


سؤال هشتم:

در فرمایش امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ـ علیه‎السّلام ـ كه فرمود: «خنثی، اگر از مجرای رجولیت بول كرد، در بردن ارث، ملحق به مردان می‎شود و

اگر از مجرای زنانه بول كرد در بردن ارث به زنان ملحق خواهد شد» از آنجا كه شهادت این مطلب از خودش مسموع نیست، آیا تشخیص اینكار با مرد

خواهد بود یا زن؟ اگر مرد باشد و بر آلت زنانه او نگاه كنید یا زن باشد و بر آلت مردانه او نظر افكند عمل حرام انجام داده، با این حال راه تشخیص چیست؟

حضرت پاسخ داد: «باید تنی چند از عدول امت در آینه‎ای كه مقابل او گذاشته می‎شود نظر افكنده و مجرای بول او را تشخیص دهند تا

مرد و زن بودن خنثی معین شود.»


سؤال نهم:

از گوسفند موطوئه و مشتبه[9] سؤال كرد كه «تكلیف ما با آن چیست؟»

حضرت فرمود: «اگر گوسفند موطوئه شناخته شود او را ذبح كنند و در آتش اندازند و اگر راهی برای تشخیص آن پیدا نكردند می‎توانند با

قید قرعه گوسفند مشتبه را از گله خارج نمایند، آنگاه ذبح كرده و در آتش بسوزانند تا سایر گوسفندان از آسیب سوختن مصون مانند.»


سؤال دهم:

«علت آشكارا خواندن قرائت در فریضه صبح و آهسته خواندن آن در نماز ظهر و عصر چیست با اینكه هر دو جزء صلوه یومیّه هستند؟»

حضرت جواب داد: «از آنجا كه موقع نماز صبح هوا تاریك است و كسی نمازگذار را نمی‎بیند حكم شد كه بلند بخواند و نماز ظهرین را كه

همه می‎بینند آهسته خواندن آن ارجح است.»


سؤال یازدهم:

«چرا امیرالمؤمنین علی ـ علیه‎السّلام ـ قاتل زبیر را به آتش جهنم بشارت داد و چرا در جنگ جمل خود آن حضرت او را به قتل نرسانید با آنكه

خلیفه وقت و امام مقتدر بود؟»

حضرت در پاسخ فرمود: «چون رسول خدا ـ صلی‎الله علیه و آله ـ فرمود: قاتل «صفیّه» (یعنی زبیر) در جنگ نهروان خروج خواهد كرد و

كشته خواهد شد و لذا علی ـ علیه‎السّلام ـ او را در جنگ بصره (جمل) آزاد گذاشت، زیرا یقین داشت كه او جزء خوارج نهروان به قتل خواهد رسید

و قول پیغمبر ـ صلی‎الله علیه و آله ـ دروغ نیست.»


سؤال دوازدهم:

‌«امیرالمؤمنین ـ علیه‎السّلام ـ در جنگ صفین فرمان داد شامیان را در هر حال باشند سالم یا مجروح، پیاده یا سواره، مسلّح یا بدون سلاح،

هر كه را هر كجا یافتند از دم تیغ بگذارنند در صورتیكه در جنگ جمل چنین فرمان نداد بلكه فرمود: فقط جنگجویان را دنبال كنید. این تفاوت حكم برای چیست؟»

حضرت فرمود: «هر فرمانی در جای خود بجاست و هر حكمی در قضیّه مخصوصی پسندیده است كه جای دیگر ناپسند است و

اگر عناد و لجاج و خصومت شامیان را با مردم خوارج در نظر بگیریم و اوضاع و احوال جنگ را از زمان و مكان و مصالح روزگار بنگریم، حكم بر اساس

مصلحت بوده است.»


سؤال سیزدهم:

«مردی كه به لواط اقرار كند آیا حدّی بر او هست یا خیر؟»

حضرت در پاسخ فرمودند: «اگر اقرار او به لواط با بیّنه و شاهد تأیید نشود، امام می‎تواند او را مجازات نكند بدلیل آیه شریفه

«هذا عَطاؤُنا، فَامْنُنْ أوْ أمسِكْ»[10]


در اینجا مسائل یحیی بن أكثم خاتمه یافت و بجواب آنها نائل شد و اعتراف به عظمت علمی حضرت هادی ـ علیه‎السّلام ـ كرد.[11]

 

——————–پی نوشت ها ————————————————–

[1] . برخی از مورخین معتقدند كه یحیی ابتدا این سؤالات را از موسی مبرقع فرزند بلاواسطه امام جواد (ع) پرسید و

چون موسی نتوانست پاسخ گوید به او گفت: برو از برادرت امام علی النقی (ع) سؤال كن و جوابها را برای من بیاور؛

لكن در كتاب كافی و تهذیب باب «میراث الخنثی» آمده است كه یحیی بن اكثم این سؤالات را مستقیماً از حضرت هادی (ع) پرسید و

امام دهم پاسخ را برای او نوشت. زیرا یحیی در بصره بود و حضرت هادی (ع) در سامرا و موسی مبرقع هم د رسال 244هـ. ق وفات كرده و

یحیی نیز در سال 242هـ. ق وفات كرده بود و مسافرت موسی مبرقع به بغداد پس از فوت یحیی بوده است.

[2] . سوره نمل: آیه 40.

[3] . سوره یوسف: آیه100.

[4] . سوره یونس، آیه 94.

[5] . سوره لقمان آیه 27.

[6] . سوره زخرف، آیه 71.

[7] . سوره شوری آیه50.

[8] . سوره طلاق آیه 2.

[9] . اگر مردی به گوسفندی دخول كند آن گوسفند را موطوئه نامند، حال اگر بدانیم كه مثلاً یكی از ده گوسفند ما موطوئه است ولی عین آن

گوسفند موطوئه برای ما مشخص نیست امر بر ما «مشتبه» شده است، مولف

[10] . سوره صاد آیه 39.

[11] . مرآت العقول، شرح اصول كافی ج1، ص424، نقل از جدی فروزان؛ فیض قمی.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 13

30ام فروردین, 1391

نماز صبح رو توو صحن حرم امام حسین (ع) خوندم … گیج بودم از شدت خوابالودگی … گوشه ی صحن نشستم که دعای عالیة المضامین بخونم ولی نفهمیدم که چطوری خوابم برده بود … یک ساعت بعدش از شدت سرما از خواب بیدار شدم … چه خواب شیرینی بود …

پا شدم که برم اطراف حرم رو ببینم .نقشه رو گرفتم دستم و گفتم اول از امام زمان شروع کنم . رفتم مقام صاحب الزمان (عج) که در نزدیکی رود فرات قرار دارد . هم کاروانی ها هم اونجا بودن ! روحانی کاروان گوشه ای ایستاده بود ٬ ازش خواستم راجب مقام امام زمان برام توضیح بده خیلی سرد نگاهم کرد و گفت اینا همش خرافاته !!! سندیت نداره ! با تعجب پرسیدم یعنی چی !!!!!!؟؟؟ گفت اینجا هم مثل مسجد جمکرانه ! هیچ سندیتی نداره و مردم الکی میرن جمع میشن اینجور جاها !!!!!!!! از شدت عصبانیت می خواستم جیغ بکشم !!!

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت شما برای مسجد جمکران سندی دیدی ؟ گفتم : اع ! خب مگه شما توو تاریخچه جمکران نخوندید که خود حضرت به حسن بن مثله جمکرانی دستور ساخت این مسجد رو دادن و … که حرفم رو قط کرد و گفت : یکی یه خوابی دیده و یه مسجدی ساختن و امثال شما هم میرید اینطور جاها ! این کجاش یعنی جمکران سند داره ؟؟؟؟ انقدر عصبانی شدم که خودم حس میکردم از گوشام داره دود میاد بیرون !!! راهمو ازشون جدا کردم و خودم تنها رفتم اطراف رو ببینم .

رفتم داخل مقام صاحب الزمان (عج) دلم می خواست بشینم و زار بزنم ! خیلی شلوغ بود . باسختی دو رکعت نماز خوندم و اومدم بیرون!

راه افتادم به سمت تل زینبیه ! تووی مسیرم چند تا کتاب فروشی خیلی بزرگ بود که کتب مرجع شیعه رو داشتن ! چقدر دلم میخواست می تونستم همه ی اون کتاب ها رو بگیرم !!!

به تل زینبیه رسیدم ! خیلی شلوغ بود ! تعداد زیادی لبنانی برای زیارت داخل تل شده بودن . با کلی سختی بالاخره وارد شدم اما انقدر جمعیت زیاد بود که ترجیح دادم وقتم رو تلف نکنم و بیام بیرون و توو یه فرصت دیگه برم زیارت تل زینبیه ! ام پی تریم روشن بود و این سینه زنی رو گوش میدادم … عجب جایی بود این تل زینبیه ! دلم برای برادرام در حد مرگ تنگ شد ! چی کشید حضرت زینب …

عکسهای بیشتری از تل زینبیه => + + +

راه افتادم به سمت خیمه گاه ! پام به شدت درد گرفته بود و بیشتر مسیر رو لی لی کنان رفتم ! به حدی پام درد گرفته بود که وقتی کف پام مماس میشد به زمین می خواستم داد بزنم از درد !!!

صف تفتیش خیمه گاه خیلی طویل بود … حدود ۲۰ دقیقه از وقتم توو صف تفتیش تلف شد !

خیمه گاه اصلن اونطوری که تصور میکردم نبود ! خیلی فضای غریبی بود برام ! رفتم توو خیمه حضرت قاسم نشستم ! شال سرم رو باز کردم و یه تیکه از گوشش پاره کردم و محکم بستم به پام که بتونم راه برم !

عکس های بیشتری از خیمه گاه => خیمه حضرت زینب ٬ خیمه حضرت قاسم

از خیمه گاه خارج شدم … رفتم به سمت کف العباس … رسیدم به میدانی که مشهور است به میدان مشک … مشکی که تووی میدون تعبیه شده خودش به اندازه یک روضه تمام و کمال است !

مقام دست چپ حضرت عباس … یاد تمام روضه های روزهای تاسوعا … همش تووی ذهنم داشتم معادله حل میکردم ! فاصله ی حرم حضرت عباس و نهر فرات و اینجا که کف العباس است ! و این سخت ترین معادله ای بود که عاجز بودم از حلش ! هر وقت می خواستم پارامتر های این معادله رو تووی ذهنم بچینم اشک نمیذاشت ! اصلا شاید بعضی معادله ها باید حل نشده بمانند …

راه افتادم به سمت مقام دست راست حضرت عباس … کوچه ی تنگی بود … بهتر است بگویم بازاری بود در کوچه ای تنگ ! اصلا اگر کسی دنبال کف العباس نمی گشت متوجه نمیشد آنجا کف العباس است !!!

کاملا متفاوت بود با محل قطع شدن دست چپ ! خیلی ها ساده عبور میکردند از کنارش بدون اینکه دقت کنند اینجا کجاست… این جایگاه قطع شدن دست راست حضرت خیلی غریب بود ! بیشتر از غربت خیلی سوزناک بود ! دلم سوخت ! انقدر که خودم بوی کباب شدنش را حس کردم ! میان بازار ! نه میشد بچسبی به دیوار و گریه کنی ! نه میشد جیغ بزنی ! نه میشد روضه گوش بدی ! نه میشد …. هیچ!

باید صاف گوشه ای می ایستادی و این دیوار راکه روزی جایگاه قطع شدن دست علمدار حسین بوده را خیره نگاه کنی !

از محل کف العباس (دست راست حضرت عباس ) تا هتل ما راه کمی بود … رفتم هتل تا کمی استراحت کنم و بقیه نذورات را بردارم و ببرم تحویل بدهم !

یک سری از نذورات مربوط به حرم امام حسین می شد و یک سری دیگر برای حرم حضرت عباس بود …

نذورات را برداشتم و راهی حرم امام حسین شدم … حرم نسبت به روزهای قبل شلوغ بود !

دفتر نذورات را پیدا کردم … مبلغ زیادی پول بود و مقداری طلا ! به مسئول مربوطه تحویل دادم . مشغول قبض نوشتن شد … گفتم قبض نمی خواهم ! دعوتم کرد که بنشینم و صبر کنم !

نشستم … چند تا بسته بندی کوچک خاک گذاشت جلوم بعدش هم قبض ها را داد ! گفت این خاک های تربت حرم است ! از روی مرقد مطهر جمع آوری اش میکنند … نگاهم خیره شد روی خاک ها … انگار قرمز میدیدمشون ! … منقلب شدم… بعد پرسید همسرت کجاست !!! نمیدانم چرا تووی این سفر همه سراغ همسر نداشته ی من را میگرفتند !!!!

محو تماشای خاک ها بودم که یک قبض گذاشت جلو و گفت : خواهر ! با همسرت دو سه ساعت دیگه برید مهمانسرای امام حسین (ع) ٬ ناهار امروز مهمان حضرتید !!!

برق از چشمام پرید !!! با صدای بلندبه نشانه تعجب و البته سوال گفتم : جوووووووون ؟؟؟؟ (بعضی تکه کلام ها ناخودآگاه گاهی بیان می شوند )

ساعت ۱۰ صبح بود ! روی فیش مُهر حرم خورده بود … خاک ها را برداشتم … فیش غذا را هم گذاشتم لای قرآنم … آمدم بیرون … رفتم حرم حضرت عباس که نذورات آنجا را هم بدهم .

وارد دفتر نذورات شدم … دفتر نذورات شلوغ بود … نشستم و منتظر شدم تا نوبتم بشود … چند تا النگوی طلا و مقدار زیادی پول باید میدادم … با اینکه از طلا بدم می آید اما النگوها رو انداخته بودم تووی دستم تا گم نشوند ! نوبتم شد … پولها را گذاشتم روی میز و النگوها رو از دستم در آوردم ! مسئول دفتر نذورات گریه اش گرفت ! نمیدانم چرا !

طلا ها را وزن کرد و تمام اطلاعاتشان را روی فیش ها نوشت … قبض ها را داد دستم و تشکر کردم که بیایم بیرون که صدایم زد ! خانم بیا لطفن بشین !

رفتم نشستم … خاک های تربت هنوز تووی دستم بود و بویشان میکردم …یک پوشه در آورد و یک کاغذ و رویش نوشت سه نفر ! و گذاشت تووی پوشه ! روی پوشه آرم حرم حضرت عباس چاپ شده بود !

پوشه را داد دستم و گفت فردا ظهر با همسر و فرزندت مهمان حضرت عباسید ! هنگ کرده بودم !

بابا من یک نفرم ! چرا اینها فکر می کردند من همسر و فرزند دارم !!!

خیره شده بودم به بنده خدا ! پوشه رو گرفته بود جلوی من ومن انگار توان نداشتم بگیرمش ! پرسید بیشتر از سه نفرید !؟ چند تا بچه داری ؟

آدم هنگ دیدید !؟ به خدا هنگ کرده بودم ! نمی تونستم جوابش رو بدم !!! دوباره پرسید چند تا بچه داری بگو براشون فیش غذا بدم !!!

همونطور که خاک ها رو بو میکردم پوشه رو از دستش گرفتم … زیر لب خوندم :

تمام عمر یا ایها الناس / تپش های دلم می گوید عباس

ظهر نماز را در صحن حرم امام حسین (ع) خوندم و بعد رفتم مهمانسرای امام حسین (ع) … مهمانسرای امام حسین هم در مقابل مهمانسرای مجلل حرم امام رضا مثل یک آپارتمان کوچک و ساده بود … اما چه صفایی داشت ! نمیدانم اسم غذا چه بود ! برنج بود که لوبیای سفید و چیزهایی شبیه رشته پلو قاطی اش بود به همراه زرد چوبه ! جای همه تان خالی خوشمزه بود !

از مهمانسرا آمدم بیرون …درب خروجی مهمانسرادقیقا در زاویه ای قرار داشت که هنگام خارج شدن از لای بافت های کاشیکاری ِ صحن میشد گنبد را دید … نمیدانستم چطوری باید تشکر کنم از میزبانی که این همه مرا مورد لطف خود قرار داده بود … نه فقط من بلکه همسر و فرزند نداشته ام را …

اگر زنده باشم ادامه خواهد داشت …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار12 / به بهانه ی دوست داشتن امام هادی علیه السلام

29ام فروردین, 1391

سحر میریم حرم امام کاظم ع و امام جوادع . نماز رو تو ایوون حرم می خونم. بعد میرم کنار ضریح. وای خدایا , امام رضا میدونه که چه قدر دلم تنگه این حرم بوده. حرم خلوت خلوت بود و میرم نزدیکه حرم و می چسبم به ضریح امام جواد ع . باور کنید هیچ جای دنیا نمی تونی این ارامش رو به دست بیاری مخصوصا اگه دل شکسته داشته باشی (خدایا این نعمت بزرگت رو از عاشقان این خاندان و دلشکستگان فراق یار دریغ نکن) .
خلاصه کنار ضریح میرم تو فکر! به راهی که پشت سر گذاشتم و به راهی که پیش رو دارم. ای وای بر من که روز ها رو پشت سر میگذارم و هر چی خدا تلنگر میرنه از خواب بیدار نمیشم!(اگه اصحاب کهف هم بوذم تا حالا باید بیدار میشدم!!!)
بگذریم , ایشالله شما برای من دعا کنین شاید به دعای شما خوبان……..
ساعت 6 صبحه باید سریع برم هتل که میخایم بریم سامرا. خیلی خوشحالم آخه یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که یه بار دیگه برم سرداب.

رفتن به سامرا اختیاری بود یعنی چون احتمال پرواز تو راه بود!!!!!!!!!!! قرار شد کاروان 2 قسمت بشه , یه گروه برن نجف یه گروه برن سامرا و رییس کاروان هم عضو پر پا قرص رفتن به کربلا و ترسوندن از راه پر خطر سامرا!. ولی بنده خدا غافل از اینکه ما از قبل غسل شهادتمونم کردیم(ولی ای دل غافل که بادمجونه بم آفت نداره!).
خلاصه با تاکسی های تاریخی عراق , منظورم همون گاری ها میریم طرف اتوبوس ها.اگه بدونین چی شد! در کمال ناباوری دیدیم همه زائرا میخوان برن سامرا!! به جز یه نفر اونم رییس کاروان! خلاصه به زور میبریمش.

تو اتوبوسمون یه ایرانی مسلطه مسلط به زبان عربی و خیلی شوخ بود . که کلی کارمون رو راه مینداخت و به تفتیش که میرسیدیم با 2 تا گپ وگفتگو ما رو بدون تفتیش رد میکرد!!!
برای نماز ظهر رسیدیم حرم .سریع رفتم تو صف نماز جماعت و نماز خوندم. حدود یک ساعت و ربع وقت داشتم.
اول رفتم تو حرم.باور کنین اگه دل سنگ هم داشتی تاب نمیوووردی. آخه ای مردم ای شیعیان جهان این جا میدونین کجا بود؟! این جا , این
ضریح چوبی که با یه پارچه سبز پوشیده شده بود ضریح 2 امام معصوم ,پدر و پدرپدر امام زمانمون بود . این جا خونه ی امام رمانمون بود . این جا ارامگاه مادر و عمه امام زمانمون بود . ای خدا چه میگذرد بر دل اقای ما؟!!!
مردم ادعا میکنیم شیعه ی او هستیم . ادعا می کنیم غمخوار درد های دل آقامون هستیم.پس مارا چه شده که عده ای از خدا بی خبر خانه اماممان را به این روز در آورده ولی من هنوز با بیخیالی تمام زنده ایم!!!
خلاصه بعد زیارت و … از حرم میام بیرون که برم
سرداب. دیگه دلم دست خودم نیست . هجوم فکر ها سیلاب اشک راه میندازه, راه نفس کشیدن رو تنگ میکنه,.
.
.
این جسم و روح آلوده و سیاه میخواد بره خونه امام زمان عج .با ظلمت تمام در حال قدم زدن به سمت خانه نوره. خداییش اگه شما به جای من بودین چه می کردین؟ آیا اصلا اذن دخول دارم ؟؟ آیا آقای من بر این بنده بیچاره و سر تا پا معصیت اذن ورود میدهد؟ اگر او ردم کنه چه کنم؟ آخر او آخرین امید منه . چه کنم چه جوری از پله های سردابش پایین برم در حالی که هنوز این دل شکسته جوابی نشنیده!!؟. . . .

خدایا گفته ای : فلا تدخلوها حتی یوذن لکم و ان قیل لکم ارجعوا فارجعوا …!
.
.
زمان به سرعت میگذردو من هنوز در آرزوی کسب اجازه ولی…

خلاصه با یاد آوری این که مهمانم!! و این که :عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم از پله های سرداب به آرامی پایین میروم. قدم در بهشت گذاشته بودم زیارتی کردم و دیگر فرصتی باقی نمانده بود. ……
.
باید میرفتیم ولی خدا میداند که دلم در همان سرداب باقی ماندو با دلی شکسته تر از قبل و در آرزوی دیدنش از پله های سرداب بالا آمدم.
اللهم ارزقنا زیاره مولانا صاحب الزمان

ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار11

23ام فروردین, 1391

خوابیده ام ! ضعف شدیدی هم دارم !

تقویم ساعتم را نگاه میکنم ! Thursday !!!

امروز پنج شنبه است !

شب های جمعه فاطمه … آید به دشت کربلا …

پنج شنبه ها حضرت زهرا امان نامه میدهد به زائران حرم حسین (ع) …

نماز صبح را در حرم حضرت عباس می خوانم … از شدت خواب آلودگی سرم گیج می رود … گوشه ای می نشینم و به دیوار تکیه می دهم در زاویه ای که نمای قشنگی از حرم در کادر چشمانم جا بگیرد …

از شدت سرما از خواب بیدار می شوم … هوا ابر است … دو ساعت است در همین زاویه نشسته خوابم برده … چه خواب شیرینی بود … شارج می شوم … به بین الحرمین می روم … خیلی شلوغ است … عرب ها پنج شنبه ها را شب برات می نامند و بسیار مقیدند به زیارت بیایند … بین الحرمین خیلی شلوغ شده خصوصن اینکه محرم هم هست و این شلوغی دو چندان است …

از صبح پنج شنبه حال و هوای کربلا عوض می شود . در کنار حرمین مردم خیرات می کند. آب، خرما و چای ! البته خیرات آب خیلی بیشتر است .=> عکس

هرجا می روی یک ظرف آب گذاشته اند و داخل آن آب معمولی ریخته اند این ظرف از همه نوع است حتی وان حمام!!! لیوان های آب هم هیچ کدام یک بار مصرف نیستند و حتی شسته هم نمی شوند!!!

من هم که  حساس به این امور !!! خیلی دلم میخواست بروم و از آن آب های خیراتی بخورم ولی ترس از انواع امراض و درد ها مانعم شد ! ( آدم که ایمانش ضعیف باشد همینطور می شود دیگر)

ساعت ۱۰ صبح است ! خیرات آب را که می بینم یاد اموات می افتم ! جرقه ای به ذهنم میزند … مادرم تعداد زیادی کنسرو برایم گذاشته بود تا در سفر گرسنه نمانم (بسکه من بد غذام و هر غذا و هر دست پختی را نمیخورم )

اما این سفر سفری نبود که من بخوام به غذا فکر کنم ! لذا تمام کنسروها مانده ! میرم به سمت هتل .

سر راه از یک مغازه ای آدرس نانوایی میگیرم. براورد میکنم که اون تعداد کنسروی که دارم چند تا نون می طلبد ! ۴۰ تا نون میگیرم ! نون هایشان عجیب است ! شکلش شبیه سمبوسه است … خودشان هم میگویند نان سمونه ! (البته با تشدید روی میم )

به هتل میرم … از محتویات کنسروها ساندویچ درست میکنم !

برای نماز ظهر به حرم حضرت عباس می روم … بعدش هم که مهمان سفره ی شیرین حضرت عباسم  !

به مهمانسرای حرم میروم .. خیلی کوچک است و ساده ! در مقابل مهمانسرای امام رضا که دیده ام اینجا بیشتر شبیه یک اتاق ساده است ! آخ امام رضا می بینی … غربت را می بینی …

عدس پلو است ! با سالاد ! وباور نمیکنید که مزه طعام بهشتی را چشیدم !!!

دوتا ظرف غذا هم می آورند و میدهند دستم !

از مهمانسرا بیرون می آیم … میروم هتل . هم کاروانی ها مشغول ناهار هستند … یکی از غذاهارا بهشان می دهم … صدای گریه هایشان بلند می شود …

یک ساعتی استراحت میکنم و بعد ساندویچ هایی را که از کنسروها درست کرده ام بر میدارم و میرم بین الحرمین و میدهم به زائران حرم (بومی ها)… خیرات اموات …

بین الحرمین خیلی شلوغ شده … بیشتر هم مردم بومی هستند و زائران ایرانی خیلی کمند …

نماز مغرب را در حرم امام حسین می خوانم … می خواهم تا صبح در حرم امام حسین بمانم … اطراف ضریح خیلی شلوغ شده … به سختی می روم در این زاویه از ضریح که کاملا زیر قبه باشم … ضریح را میگیرم و به زیر قبه نگاه میکنم … اللهم عجل لولیک الفرج … و بعد هم اسم تمام عزیزان را می برم … دعا میکنم به امید اجابت … و میان هر دعایی : یا من الاجابة تحت قبتک …

ساعت چه دشمن بزرگی شده برایم در حرم … سرعتش مثل سرعت نور شده … تا به خودم می آیم ۱۰ شب شده …

در این زاویه می نشینم ! من و مفاتیح و قرآن و یک شیشه کوچک آب و ۳ تا شکلات و ساعتی که به سرعت می گذرد …

یکی از دوستان نور چشم خواسته بود که به نیابتش یک زیارت عاشورا در حرم بخوانم … زیارت عاشورا را با صد لعن و سلامش …

جامعه کبیره… و یک سری دعا و نماز …

حدود ساعت ۲ نیمه شب بود که خواستم جوشن کبیر بخوانم … جایی که برای نشستن داشتم فقط به اندازه نشستن روی دوزانو بود از شلوغی حرم !

هنوز شروع به خواندن جوشن کبیر نکرده بودم که نمی دانم ایرانی های اطرافم از کجا متوجه شدند قصد جوشن خواندن دارم ! یک هو دورم پر شد از مادربزرگ هایی که دلهاشان به زلالی آب بود … میگفتند نمی توانند خودشان جوشن را سریع بخوانند طوری که تا اذان صبح تمام شود … با من همراه شدند … و کلی خوراکی گذاشتند جلویمان که بدمیم برای مریض هایشان ! صحنه عجیبی بود …

سرعت دعا خواندن من بالاست … جوشن کبیر رو در کمتر از ده دقیقه می خونم ولی به خاطر اونها کمی مراعات کردم و خلاصه نیم ساعته جوشن کبیر را خواندیم … چه قدر کیف داد … حس خیلی شیرینی بود … بعد هم برای نماز صبح به صحن حرم امام حسین آمدم … می لرزیدم از سرما …سرمای شیرینی بود که با صدای جیک جیک گنجشک های پرواز کنان در صحن حرم خیلی دلنشنین شده بود …

اگر زنده باشم ادامه خواهد داشت …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 10

22ام اسفند, 1390

پیش نوشت : پست های کربلا را برای ثبت خاطرات سفرم می نویسم ! و دوستانی هم که می آیند و می خوانند بر من منت میگذارند ! این روز نوشت های کربلا برای دل خودم است ! اما خوشحال می شوم اگر به درد دیگران هم بخورد ! لینک عکس ها را هم میگذارم تا فضا بهتر ملموس بشود برای خواننده ها اصلن همه ی جذابیت این روز نوشت به عکس هایی است که لینکشان را می گذارم نه به جملات و عبارات ناقص من ! لذا لینک عکس ها را با دقت ببینید و نکته دیگر اینکه  از این قسمت به بعد روز نوشت های کربلا کمی تغییر میکند ! بیشتر دلی می شود تا سفرنامه ای ! دلیل اش را هم در چند خط قبل توضیح دادم که این روز نوشت های برای دل خودم است !

 

ساعت حدود ۲ نیمه شب بود ! فشار روحی ِ دیدن ِ قتلگاه تمام رمق جسم و روحم را گرفته بود ! سرم به شدت درد میکرد … مثل بهت زده ها نشسته بودم روبه روی قتلگاه و کوچکترین حرکتی نمی توانستم انجام بدهم ! فقط خیره به این طرف و آن طرف نگاه میکردم !

دلم برای دیدن ضریح پر میزد … با تلاش فراوان خودم را که انگار به زمین میخکوب شده بودم از جایم بلند کردم ! راه افتادم به طرف درب ورودی حرم … سرم را پایین انداختم … قدم هایم را آهسته کردم … وارد شدم .. صدای هم همه ی جمعیت و صلوات هایی که بلند بلند می فرستادند مرهمی شد بر دل مبهوتم ! جلو رفتم … هنوز سرم پایین بود … می خواستم وقتی سرم را بالا می آورم ضریح در قاب چشم هایم بیفتد ! نمیدانستم از کدام زاویه وارد حرم شده ام … از نزدیک شدن صدای هم همه ها متوجه شدم که نزدیک ضریحم ! سرم را بالا آوردم … وای که چه بهشتی از دریچه ی چشمانم به کالبد وجودم ریشه دواند … در همان نگاه اول به کمک کتاب هایی که درباره حرم مطالعه کرده بودم متوجه شدم که در پایین پای حضرت قرار دارم … همان جایی که علی اکبر (ع) است … دور تا دور بالای ضریح کتیبه ی مشکی نصب شده بود و این کتبیه هر لحظه که ضریح را میدیدم برایم یادآوری میکرد که در ماه محرم  ارباب مرا طلبیده … دست چپم مزار ۷۲ یار باوفای ارباب بود  … سرم را بالا بردم تا زیر قبه را ببینم !

نزدیک ضریح رفتم ! خلوت بود و راحت میشد نزدیک رفت … دست هایم که به شبکه های ضریح خورد نمی دانم چرا بی هیچ پیش زمینه ذهنی ای آیه ” و نفخت فیه من روحی ” به ذهنم آمد !!!

آیه را زمزمه کردم و خودم را چسباندم به ضریح و سرم را بالا آوردم تا زیر قبه را ببینم ! درست زیر قبه بودم … چسبیده به ضریح … همانجایی که همه می خوانند : یا من الاجابة تحت قبتک ! اما زبانم بسته بود و جز آیه ” و نفخت فیه من روحی ” نمی توانستم چیز دیگری بگویم !

بعد از مدتی به سمت ضریح اصحاب و یاران حضرت رفتم … آدمی که ضعیف باشد نمی تواند بی واسطه به معصوم متصل شود … دلیل بند آمدن زبانم کنار ضریح و زیر قبه را وقتی پیش یاران امام بودم فهمیدم و اصحاب باوفای حضرتش را واسطه قرار دادم …

خواستم اطراف ضریح را ببینم … طبق نقشه ای که از حرم دیده بودم بعد از خروج از درب شمالی که درب پشت ضریح حضرت میشد مرقد ابراهیم مجاب از نوادگان امام موسی کاظم (ع) قرار داشت … از درب شمالی خارج شدم … کمی جلوتر مرقد ابراهیم مجاب را دیدم … یک ضریح با صفای کوچک ِ دوست داشتنی !

کمی آنطرف تر در زاویه ای جنوبی تر از مرقد مجاب طبق مطالعات قبلی ام باید مرقد حبیب بن مظاهر می بود … که به دلیل ساخت و ساز های حرم باید از درب کنار ضریح ابراهیم مجاب خارج می شدم و کمی جلوتر از یک درب دیگر وارد میشدم برای زیارت حبیب بن مظاهر !

کنار مرقد حبیب آرام گرفته بودم … نمیدانم چرا انقدر حبیب آرامش بخش بود برایم ! شاید قصه کربلای مهدی قزلی دلیل این همه عشق من به حبیب شده بود !

کنار ضریح حبیب ایستادم و زیر لب این شعر را زمزمه کردم : بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا … برای خودم میخواندم … آرام هم می خواندم … اما یک هو از صدای گریه های خانم های اطرافم به خودم آمدم ! از شعری که من می خواندم گریه میکردند !!! خجالت کشیدم ! خواستم از آنجا سریع بیرون بیایم که پیر زنی دستم را گرفت و با لهجه شیرازی اش خواهش کرد که باز هم این شعر را برایش بخوانم ! نتوانستم به چشمهایش نگاه کنم و نه بگویم !

گوشه ای نشستیم و این شعر را برایش خواندم … قطره قطره اشک هایشان حال مرا عجیب و عجیب تر میکرد …

دلم یک جوری بود ! نمی دانم چرا احساس میکردم بند بند وجودم درد میکند ! هنوز مبهوت بودم ! گیجه گیج !!!

از حرم بیرون آمدم … پاهایم فرمان رفتن میدادند خبری از فرمان عقل نبود !!!

از صحن هم بیرون آمدم … بین الحرمین را طی کردم و برای بار اول وارد حرم حضرت عباس شدم !

از صحن رفتم توو … یک هو یادم آمد که ندیده ام از کدام درب وارد شدم … دویدم و از همان دربی که داخل شده بودم بیرون رفتم تا اسم درب را ببینم ! روی کاشی آبی رنگی نوشته بود : باب صاحب الزمان (عج) !!! الله اکبر ! حرم حضرت عباس بیای و ناخواسته از باب صاحب الزمان وارد شوی ! ۴ ستون بدنم لرزید !

وارد حرم شدم … دلم آتش گرفته بود و انگار آب روی این آتش حرم حضرت عباس بود … قدم هایم را تند کردم که زود به ضریح برسم … ضریح را که دیدم نمیدانم چه شد ! آرام شدم … خیلی آرام … اما هنوز مبهوت بودم ! بالای ضریح حضرت عباس کتیبه ی مشکی رنگی بود که یک قسمتش نوشته شده بود : السلام علی کفیل زینب الحورا … کتیبه ی مشکی … کفیل … همه ی این ها کد هایی بود که دقت می طلبید ! آن هم از من ِ بی رمق !!!

احساس گناه میکردم ! از اینکه با این گیجی و بهت برای اولین بار این آقا را زیارت میکنم ! عذاب وجدان شدیدی داشتم از اینکه روحم نمی کِشید زیارت نامه بخوانم ! ( من اگر روحم آمادگی خواندن دعا یا قرآن نداشته باشد ٬ نمی خوانم ! معتقدم این ها را باید با رغبت کافی و وافی خواند و با پذیرش روح) !

این احساس عذاب وجدان مرا از حرم بیرون کشید … اطراف صحن قدم می زدم که دیدم بالای درب یکی از حجره های داخل صحن نوشته : نذورات !!! و من حامل مقدار زیادی از نذوراتی بودم که دوستان و آشنایان داده بودند برای حرم حضرت عباس (ع) ! مقداری از این نذورات همراهم بود !

مبلغ بیست هزار تومان را دوستم زهرا

پنجاه هزار تومان را خانم همسایه مان

پنجاه هزار تومان خواهرم

پنجاه هزار تومان مادرم به اضافه یک حلقه انگشتر طلایش که موقع سوار شدن به اتوبوس در تهران از انگشتش در آورد و به من داد برای حرم حضرت عباس !

و بقیه نذورات هم همراهم نبود و در چمدانم در هتل بود !

به دفتر نذورات رفتم … آنجا هم مات بودم … این نذورات را دادم و خواستم بیایم بیرون که مسئول دفتر نذورات صدایم زد و با محبت و لبخند خواست که روی صندلی کنار میزش بنشینم !

روی صندلی نشستم !

برای تک تک این نذورات با دقت قبض رسید نوشت که حدود ۱۰ دقیقه ای این نوشتن طول کشید !

قبض ها را به همراه مقداری تبرکی به من داد و پرسید که چند نفرم !

متوجه سوالش نشدم ! اصلا گیج بودم ! دوباره پرسید چند نفری و با چه کسانی به کربلا آمده ای !؟

انقدر مبهوت بودم که نمی توانستم جوابش را بدهم !

لبخندی زد و گفت حتمن به همراه همسر و فرزندت آمده ای !!!

من تووی دلم خندیدم و با خودم گفتم همسر و فرزندم کجا بود !!! اما زبانم باز نمیشد که چیزی بگویم و به این بنده خدا بگویم که تنها آمده ام ! شاید هم کار خدا بود این سکوت بی اختیار من !

یک قبضی برداشت که با قبض هایی که به من داده بود فرق داشت … روی قبض نوشت سه نفر !!!

و قبض را به من داد و گفت فردا ظهر برای ناهار مهمان مهمانسرای حضرت عباسید به همراه همسر و فرزندت !!!

مثل این آدم هایی که جُک شنیده باشند زدم زیر خنده !!! بنده ی خدا با تعجب نگاهم کرد و گفت فردا را فراموش نکنید !

از دفتر نذورات بیرون آمدم ! رفتم روبه روی پنجره ی چوبی ای که از لای شبکه هایش حرم و ضریح مشخص بود …بالای پنجره ی چوبی پارچه مشکی ای  نصب شده بود که رویش نوشته شده بود : یا نفس من بعد الحسین هونی … قبض مهمانسرا را نگاه کردم و زدم زیر گریه ! یا نفس من بعد الحسین هونی …یا نفس من بعد الحسین هونی ….

باورم نمیشد !

من یک نفر بودم و آقا برای همسر و فرزند نداشته ی من هم دعوت نامه داده بود !

باورم نمیشد !!!

اگر زنده باشم ادامه خواهد داشت …

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 9

21ام اسفند, 1390

ساعت حدود 11 شب است …اتوبوس نزدیکی های هتل نگه میدارد … رئیس کاروان میگوید که قبل از تحویل اتاق ها کسی نمی تواند به حرم برود ! ده دقیقه ای منتظر مشخص شدن اتاق هایمان می مانیم … اسم مرا صدا میزنند با خوشحالی میروم که کلید را بگیرم و بعد بدوم به سمت حرم … رئیس کاروان نگاهم میکند و می گوید راجبه موضوعی باید با من حرف بزند ! خیلی تند می گویم : خب بفرمایید سریع بگید چی شده !؟شروع میکند به گفتن کلی توضیحات مفصل راجبه اینکه امکانات این هتل چندان مناسب نیست و اوضاع خوبی ندارد و این حرفها که حرفش را قطع میکنم و می خواهم بدون مقدمه به سراغ اصل مطلب برود ! بنده خدا از این همه جدیت و عجله ی من انگار می ترسید حرفش را بزند اما در نهایت گفت که : یکی از اتاق هایی که به کاروان ما تعلق گرفته طبقه چهارم است که با احتساب طبقه همکف می شود طبقه پنجم و آسانسور هم ندارد و چون همه ی هم کاروانیان هم از نظر سن وضعیتی ندارند که بتوانند این همه پله را طی کنند خواهش می کند که من آن اتاق را قبول کنم ! خنده روی لبهایم نقش می بندد و می گویم : آخه پدر من این مسئله ی به این کوچکی که این همه مقدمه چینی نمی خواست ، کلید را از دستانش میگیرم و می دوم به سمت پله و صدایش را می شنوم که بلند می گوید خیر از جوونیت ببینی دختر !

چمدانم سنگین بود و بالا بردنش از آن همه پله کار سختی به نظر می رسید  …  اما عادت کرده ام همه ی کارها را با  یک  ” یا علی ”  انجام بدهم !

وسایلم را میگذارم تووی اتاق و پله ها را چند تا در میان می پرم پایین که به حرم بروم ! روحانی کاروان مرا می بیند و صدایم میزند و می گوید 10 دقیقه صبر کنم تا همه با هم برای بار اول به حرم برویم ! 10 دقیقه می شود نیم ساعت ! قلبم هم آنچنان تالاپ تولوپ میکرد که فکر میکردم مرگم نزدیک است و می خواستم هر چه زودتر به سمت حرمین بروم !

همه جمع شدند و به سمت حرم راه افتادیم … برق ها رفته بود و هیچ چراغی روشن نبود …تاریکه تاریک … همه ساکت بودند … انقدر ساکت که صدای تپش های قلبم را می شنیدم دست هایم یخ کرده بود و بدنم به شدت عرق ٬ در حالیکه هوا خیلی سرد بود !!!

به بازرسی جلوی حرم رسیدیم … و بعد وارد بین الحرمین …نزدیک حرم حضرت عباس (ع).  انگار که تیر خلاص را به من زده باشند مثل یک مرده ی متحرک شدم ! مبهوت !!!

شنیده بودم که هر کسی به کربلا مشرف می شود اول به زیارت قمر بنی هاشم حضرت عباس می رود ! اما روحانی کاروان گفت که  اول به زیارت امام حسین (ع) میرویم … دویدم جلو و گفتم : حاج آقا ولی من از خیلی بزرگان شنیده ام که اول باید به زیارت حضرت عباس (ع) رفت !!! ایشان مخالفت کردند و گفتند این حرفها خرافات است و ما نباید غیر معصوم را قبل از معصوم زیارت کنیم و این دور از ادب است ! بحثمان بالا گرفت و من گفتم اما این مقدم داشتن زیارت غیر معصوم برمعصوم دلیل بر بی ادبی نیست بلکه دلیل بر یافتن حال زیارت است … به نوعی آمادگی درک حضور معصوم است …اکثر هم کاروانی ها هم با حرف های من موافق بودند ولی روحانی کاروان موافقت نکرد! و بعد از یک ربع بحث کردن درنهایت قبول نکردند که اول به زیارت حضرت عباس (ع) برویم ! از کاروان جدا شدم که خودم تنها به زیارت بروم که خانم رضایی پیر زن مهربانی که در طول سفر همراه من بود دستم را گرفت و با اضطراب گفت : دخترم کوتاه بیا … چه فرقی داره اول به زیارت کدام بزرگوار بروی ! شب است و اگر تنها بروی من نگرانت می شوم … دلم نیامد این بنده ی خدا موقع زیارت ، دل نگران من باشد و علیرغم میل باطنی ام با کاروان همراه شدم …

یک دقیقه ای ایستادم رو به حرم حضرت عباس(ع) و از ایشان تاب و توان زیارت حضرت امام حسین (ع) را خواستم ! و بعد راهی حرم سید الشهدا (ع) شدم ! کفش هایمان را تحویل دادیم … از بازرسی جلوی صحن عبور کردیم و وارد صحن شدیم … و من هم چنان یک مرده ی متحرک و مبهوت بودم ! دریغ از یک قطره اشک !!! هم کاروانیان در صحن نشستند و قرار شد با هم زیارت امام حسین را بخوانند ! خیلی سرو صدا زیاد بود و صدای روحانی کاروان هم ضعیف ! یکی می گفت صدا نمی رسد … یکی می گفت دوباره از اول بخوانید … یکی می گفت وضو ندارد ! اعصابم خرد شد ! و  بلندشدم که تنها به سمت حرم بروم … با خودم فکر کردم که قبل از ورود به حرم کمی اطراف صحن قدم بزنم شاید حال بهتری پیدا کنم برای زیارت و شروع به قدم زدن کردم …همه جا پرچم های مشکی بود … دور تا دور صحن سیاه پوش بود …همین طور که قدم می زدم یک پنجره ی کوچکی را دیدم که خانمی کنارش ایستاده بود …یک پنجره کوچک  شبیه پنجره فولاد امام رضا اما خیلی خیلی کوچکتر در دیوار تعبیه شده بود … به کنار پنجره رفتم … یک هو انگار دلم از جا کنده شد … قلبم تیر میکشید… در آن هوای سرد به شدت گرمم شد … انقدر که حس می کردم سرم می سوزد !!! کم کم نفس کشیدن برایم سخت شد … زبانم بند آمده بود انگار … وسایلم را انداختم روی زمین و  قلبم را گرفتم … نمی توانستم چیزی بگویم … خانمی که آنجا ایستاده بود متوجه حال خراب من شد ! به سختی ازش پرسیدم اینجا کجاست ؟

گفت : قتلگاه !!!

نفسم بند آمد … اصلن مُردم … بی جان شدم … دنیا دور سرم چرخید … همه چیز را میدیدم اما بدون صدا و بدون حس ! مثل محتضری که در حال احتضار است …آیات قرآن آمد جلوی چشمم ٬ ان هذا لهو البلاء المبین و فدیناه بذبح عظیم …و فدیناه بذبح عظیم … و فدیناه بذبح عظیم …

متن تمام کتاب هایی که درباره کربلا خوانده بودم  به ذهنم آمد … تمام روضه های قتلگاه در گوشم یک هو طنین انداز شد … رفته بودم … به خدا از این دنیا رفته بودم … اما همه چیز را میدیدم ولی حس نمی کردم … خانمی که آنجا بود محکم به پشتم کوبید … با ضربه ای که زد انگار راه نفسم باز شد …بی اختیار آه بلندی همراه باز دم نفسم کشیدم … و دیگر سیل اشک بود که مرا به جای غسل میت می شست …

ای کاش به پشتم نزده بود … ای کاش راه نفسم باز نشده بود … ای کاش همان جا کنار حرمش مُرده بودم …

چند وقت است دلم می گیرد
دلم از شوق حرم می گیرد

مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم می گیرد

مثل این است که دارد کم کم
هستیم رنگ عدم می گیرد

دسته سینه زنی در دل من
نوحه می خواند و دم می گیرد

گریه ام، یعنی باران بهار
هم نمی گیرد و هم می گیرد

بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می گیرد

لشکر عشق، حرم را به خدا
به خود عشق قسم می گیرد

اگر زنده باشم ادامه خواهد داشت …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 8

10ام اسفند, 1390

سوار اتوبوس می شویم … از کاظمین حرکت میکنیم به سمت کربلا ! از پنجره به دو گنبد زیبای حرم کاظمین خیره می شوم و کم کم گنبد پشت ساختمان ها پنهان می شود …

همه از شدت خستگی خوابشان می برد ولی من یک دلشوره ی عجیبی دارم ! کتاب قصه کربلا ( فصل یاران ) را شروع به خواندن میکنم ! …

” عبد الرحمن پسر عبد رب از پیرمردهای محشر عاشورا بود .

او از پیامبر حدیث نقل کرده و شاهد ماجرای غدیر بود . خود حضرت علی به او قرآن یاد دادو تربیتش کرد . وقتی علی برای ماجرای روز عید غدیر و چیزی که پیامبر درباره خلافت و ولایت گفته بود شاهد خواست ، یکی از کسانی که از جایش بلند شد و شهادت داد عبدالرحمن بود .

عبد الرحمان در حمله اولیه جنگید تا شهید شد .

بعید نیست از یک ولی شناس که جانش را سر پیری کف دست بگیرد و در بیابانی بی آب و علف تقدیم خدا و ولی اش کند ..".

.

.

.

” ابوالشعثا تیر انداز ماهری بود بین لشکر عمر سعد . از آن هایی بود که وقتی دید امام حق است و عمرسعد باطل ، باطل را ول کرده و رفت سمت حق . توی جنگ روی دو زانو نشسته بود و تیر می انداخت . امام دعایش میکرد و می گفت : ” خدایا در تیر انداختن نیرو به او بده و ثوابش را بهشت .”

تیرهای ابوالشعثا که تمام شد ، بلند شد و با شمشیر حمله کرد . چند نفری را کشت و بعد شهید شد . لابد بعد از شهادت رفته بود سراغ  ثواب تیرهایی که انداخته بود … دعای امام که رد نمی شد ! “

.

.

.

” یک نفر به اسب حر تیری زد و اسب افتاد . حر پیاده به جنگ ادامه داد . چهل نفری را به درک فرستاده بود که لشکر پیاده عمر سعد با هم به او حمله کردند و از پا انداختندش . یاران امام تن نیمه جان حر را آوردند کنار خیمه شهدا . امام آمد بالای سرش . خون ها را از سر و صورت حر پاک کرد و گفت : ” تو واقعا آزاد مردی همانگونه که مادرت اسمت را حر گذاشت . تو آزادمردی توی دنیا و آخرت .”

شاید امام می خواست عوض جمله ی آن روزی را در بیاورد که حر با سپاهش جلوی امام را گرفت و امام گفت ” مادرت به عزایت بنشیند !”

به هر حال آزاد مرد لشکر امام هم از دنیا آزاد شد …”

قصه کربلا (جلد۶ فصل یارا )

” فصل یاران”  را می خواندم و چشم هایم می بارید و دلم می جوشید … می جوشید برای کربلا … برای خاکی که سالها آرزوی بوسیدنش را داشتم … خوابم نمی برد … دلم بی تاب بود … خیلی بی تاب …راننده چراغ های اتوبوس را خاموش کرد ! و مجال خواندن کتاب شیرین قصه ی کربلا را از من گرفت ! ساعت نزدیک 9 شب بود و همه ی هم کاروانیان خواب بودند …

یاد تمام لحظه هایی می افتم  که توی هیئت آرزوی کربلا را میکردم ! یاد تمام شعر ها و سینه زنی ها … یاد تمام روضه ها … نگاهم خیره بود به لباس مشکی ام !

هنوز محرم است ! هنوز اربعین سالار شهیدان فرا نرسیده … هیچ وقت باورم نمیشد محرمی از عمرم را در حرمش باشم … یاد یکی از شعر های قدیمی هیئت می افتم که گاهی به یاد کربلا می خواندیم …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا …

سرم را می گذارم روی شیشه اتوبوس و  این شعر را زمزمه میکنم … انگار روی زمین نیستم … انگار قلبم را به زور تووی سینه ام نگه داشته ام …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا…

کم کم از دور چراغ های حرم را میبینم … و نخل ها را …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا…

دیگر هیچ چیزی دست خودم نیست … رئیس کاروان با صدای بلند می گوید که به کربلا رسیده ایم …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا …

دیگر حال خودم را نمی فهمم …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا…

صدای گریه هم کاروانی ها بلند می شود … آنها هم با من می خوانند …

سلامٌ علی ساکن کربلا … پر می زنه دلم برای کربلا …

اگر زنده باشم ادامه دارد …

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 7

9ام اسفند, 1390

به دستور هارون الرشید، امام کاظم(ع) به دست سندی بن شاهک با خرمای زهرآلود در زندان مسموم و شهید شد و آنگاه پیکرش را روی «جسر بغداد» نهادند،سپس شکوهمندانه تشییع شد و در غرب بغداد، در مقابل قریش به خاک سپرده شد…

به خیابانی  که در انتهایش حرم است وارد می شوم از دور حرم مطهر امام موسی بن جعفر (ع) و امام جواد (ع) را می بینم . حرم دارای چهار گلدسته و دو گنبد است ٬ گنبد امام موسی کاظم(ع)  به همت مردم خراسان رضوی بازسازی شده و گنبد امام جواد(ع) هنوز در حال بازسازی می باشد.قرار است که یک ساعت در حرم کاظمین باشیم ، به سراغ رئیس کاروان می روم و خواهش میکنم که وقت زیادتری بدهد برای زیارت این دو بزرگوار ! با خنده نگاهم میکند و می گوید : چقدر وقت به نظرت خوب است  !؟ منم بدون تعارف می گویم 5 ساعت ! لبخندی می زند و میگوید باشد ! 5 ساعت وقت میدهم برای زیارت کاظمین !!! از خوشحالی بال در می آورم و می دوم به سمت بازرسی جلوی حرم .

به بازرسی جلوی حرم میرسم . در این بازرسی به سختی و با دقت بسیار تک تک وسایلمان را می بینند و خوشبختانه من وسایل زیادی ندارم که معطل بشوم به جز کوله پشتی ام که پر است از کتاب !!!

و بالاخره وارد حرم می شوم …خیلی احساس خوبی دارم ! انگار به حرم امام رضا (ع) وارد شدم ! هرچند که  فضای معماری حرم کاملا متفاوت است با حرم امام رضا (ع) ! یک صحن بزرگ است که دور تا دور حرم را در بر گرفته و یک ایوان بلند! و دل من که به یاد حرم امام رضا افتاده !

حرم مطهر امامین کاظمین تقریبا 20000 متر مربع و محیط آن تقریبا 650 متر می باشد.
ویژگی اصلی حرم که آن را از تمامی حرمین ائمه متمایز می کند داشتن دو گنبد طلایی رنگ می باشد، در حالی که بقیه حرمین - حتی حرم امام هادی و امام حسن عسگری(ع) که در آنها نیز دو امام به خاک سپرده شده اند – دارای یک گنبد می باشند.
حرم دارای درب های متعددی می باشد اما اصلی ترین درب آن جهت تردد زوار دو درب باب المراد و باب القبله می باشند.

صدای قرآن در صحن حرم پخش می شود … روی فرش هایی که در صحن انداخته اند می نشینم و منتظر صدای اذان می شوم … نماز ظهر و عصر را می خوانم و بلند می شوم که به زیارت برم …اذن دخول می خوانم و وارد می شوم … عطر حرم روحم را پرواز می دهد … سرم را پایین می اندازم و به نزدیک ضریح می روم و آرام سرم را بلند میکنم … ووووووووووووووای که چقدر این حرم برایم آشناست با اینکه تا به حال ندیده بودمش … داخل حرم مقبره  دو امام بزرگوار در یک ضریح  قرار دارند از سمت قبله قبر مطهر امام موسی کاظم (ع) و پشت آن قبر امام جواد(ع) قرار دارد…

از آنجایی که همیشه بالهای فکرم در حال پرواز است در حرم یاد کلاس صرف و نحو زمان تحصیل می افتم و یکی از درسهای کتاب صرف که : مثنای تغلیبیه است ! { مثنی تغلیبیه : غلبه پیدا کند یکی از دو اسم بر دیگری . بطوری که آن اسم دیگر هم نام اسم غالب شود .( مثلا به حضرت جواد هم کاظم بگوییم ) بعد آن اسم واحد( کاظم ) مثنی شود( یعنی میگوییم کاظمین ) و این اسم مثنی( کاظمین ) اشاره به هر دو اسم ( جواد و کاظم ) خواهد داشت }. و حالا من در کاظمین هستم ! همان جایی که اسمش به مثنای تغلیبیه خوانده می شود !!! گاهی خودم  هم خنده ام میگیرد از این پروازهای عجیب و غریب ذهنم به هزار لایه ی زمان و مکان !!!

خدا را شکر حرم بسیار خلوت است و انگار فقط کاروان ما در کاظمین است …یک دله سیر زیارت میکنم … می نشینم پای ضریح  … انگار نشسته ام کنار ضریح امام رضا ! چقدر دلم از کنار حرم کاظمین برای امام رضا تنگ شده !

خیلی خسته و خوابالو ام ! اما حیف است این لحظات ناب را از دست بدهم … مفایتح را بر میدارم و تند تند شروع میکنم به خواندن دعاهای وارده در حرم معصومین (ع) … از5 ساعت وقتی که رئیس کاروان داده فقط یک ساعتش باقیمانده ! از کنار ضریح  بلند می شوم که اطراف حرم را هم نگاهی بیندازم که متوجه  ضریحی می شودم در زاویه ای دیگر از حرم ! به آنجا می روم مزار دانشمند بزرگ خواجه نصیر الدین طوسی است ! مدتی هم آنجا می مانم  و بعد به حیاط می روم … دور تا دور صحن راه می روم …

از مدفونین در حرم مقدس کاظمین :

۱-«ابن قولویه قمی » (متوفای 368 ه) که پیش پای امام کاظم(ع) مدفون است.

۲- «شیخ مفید» (متوفای 413 ه) که استاد سید رضی و سید مرتضی و ازبرجسته ترین شخصیتهای شیعه بود.

۳- «خواجه نصیر طوسی » (متوفای 672 ه) که در سردابی در حرم موسی بن جعفر(ع) به خاک سپرده شد. و این بنا به وصیت خودش بود که درحرم کاظمین دفن شود.

۴- «فرهاد میرزا» (متوفای 1305 ه) مولف قمقام زخار در تاریخ شهادت امام حسین(ع).

۵ - مزار مطهر سید رضی گردآورنده نهج البلاغه و برادر گرامی و صاحب کرامتشان سید مرتضی علم الهدی.

و … بسیاری دیگر از چهره های با ایمان و نیکان و صالحان.نقشه حرم کاظمین 

 نسیم خنکی می وزد و کمی هم سردم شده اما کاپشنم در ماشین است !!!

رویه روی ایوان  در گوشه ای از صحن می نشینم و نگاهم را میدوزم به حرم . دقیق نگاه میکنم که این تصاویر برای همیشه در ذهنم ثبت بشوند و شروع میکنم به بردن اسم دوستان و آشنایان مخصوصن دوستان وبلاگی !

 خلاصه که این 5 ساعت مثل برق گذشت و از کاظمین تصویر آن ضریح  زیبا و دوست داشتنی برای من ماند !

خارج شدن از حرم برایم بسیار سخت است … دلم نمی آید از این فضا بروم … اینطور وقت ها حس میکنم که تمام زندگی جبر است ! ای کاش اختیاری هم بود که من اینجا بمانم !

با قدم هایی آرام از حرم بیرون می آیم … اما دلم تووی حرم جا می ماند … بیچاره دلم !

بیرون حرم کاروانیان منتظرند  … رئیس کاروان وقتی مرا می بیند می خندد و می پرسد یعنی 5 ساعت هم کم بود !؟ خنده ام میگیرد و تشکر میکنم بابت این 5 ساعت وقتی که دادند .

از حرم تا جایی که اتوبوس ها پارکند باید پیاده برویم ! مسیر طولانی است و هیچ ماشینی هم نیست که مارا ببرد ! پای چپم به شدت درد گرفته … در طول خیابان شروع به حرکت میکنیم ! کتاب فروشی هایی که در خیابان وجود دارند توجهم را جلب میکنند … وارد یکی از کتاب فروشی ها می شوم … تمام کتب مرجع را دارد و هر 110 جلد بحار الانوار را ! خیلی دلم می خواست که همه ی مجلدات بحار الانوار را از کاظمین برای خودم بگیرم اما برای حمل این 110 جلد حداقل به 7-8 تا چمدون  و ۳-۴ تا مرد جنگی احتیاج داشتم تا کتاب ها را برایم حمل کنند  !!!

خلاصه پیاده راهی پارکینگی می شویم که اتوبوسمان در آنجا پارک است … هوا هم روبه تاریکی است …پایم به شدت درد گرفته انقدر که قدم برداشتن برایم غیر ممکن شده … مسیر هم طولانی است …چند قدمی را لِی لِی میکنم … اما فایده ندارد ! دردش تمام توانم را گرفته … کنار خیابان می نشینم و گوشه ای از شال سرم را پاره میکنم و محکم می بندم به پایم تا بتوانم این راه را تا پارکینگ طی کنم !!!

با هزار زحمت به پارکینگ می رسم و سوار اتوبوس می شوم … و حرکت میکنیم به سمت جایی که قلب همه ی شیعیان برای آنجا می تپد … حرکت میکنیم به سمت کربلا

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 6

7ام اسفند, 1390

تمام دیشب را بیدار نشسته بودم جلوی حرم حضرت علی (ع)!

غم عجیبی تووی دلم افتاده ! غم جدایی از نجف و حرم حضرت امیر که تمام عشق و آرزوی این روزهای زندگی ام بود !

هیچ بهانه ای سکوت لبهایم را نمی شکست حتی زیارتنامه خواندن !!! یک حال عجیبی که توصیفش بسیار سخت است ! حال کسی که انگار از عزیزترین ِ زندگی اش میخواهد جدا بشود ! تمام غم دنیا ریخته بود تووی این دله کوچک ِ من ! نزدیک اذان صبح است !و من باید ساعت 6 هتل باشم که حرکت کنیم به سمت کاظمین . آرزو میکنم ثانیه ها به اندازه ساعت ها طولانی بشوند . می نشینم جلوی ضریح و خیره می شوم ! انقدر با دقت نگاه میکنم تا هیچ وقت این صحنه ها از یادم نروند … عطر حرم  بیقرارم میکند … بغضم می ترکد و صدای گریه ام … خادمه ی  کنار ضریح که این روزها زیاد مرا دیده ٬ در آغوشم میکشد … صدای اذان صبح بلند می شود … قلبم مثل یک گنجشک می تپد … ضریح را محکم بغل میکنم …

به حیاط می آیم نماز صبح را می خوانم ساعت دقیقا 6 است ! و من باید ساعت 6 جلوی هتل می بودم ! بیخیال همه چیز می شوم … آرام به نزدیک درب خروجی می آیم … ایوان طلا … وای نه ! دلم نمی آید به همین راحتی بروم ! چادرم را محکم میگرم و میدوم ! یک بار دیگر به سرعت سر مزار شیخ عباس قمی میروم … یک بار دیگر جلوی ضریح …نگاهی به ساعتم می اندازم 6:20 شده است ! از حرم بیرون می آیم اما نه مثل بقیه ! با هق هق گریه … هق هق گریه ای که انقدر حلاوت داشت که حالا دلتنگ همان گریه هایم !

کفش هایم را از کفش داری میگیرم و میدوم به سمت هتل ، خیلی دیر شده تمام مسیر را می دوم … همه نگاهم میکنند اما برایم مهم نیست ! حتی برام مهم نیست که چقدر پایم درد میکند ! به هتل می رسم تقریبن همه آماده هستند … رئیس کاروان می خندد ! تعجب میکنم از اینکه دعوایم نمیکند که چرا دیر کرده ام ! پیر مرد مهربانی است که در این سفر حق پدری را بر من تمام کرد ! با خنده میگوید : نگران نباش دخترم چمدانت را گذاشتم تووی ماشین . وداع کردی ! یک هو جا میخورم ! وداع !!! نه ! چرا باید وداع کنم با امامی که لحظه ای عشقش از قلبم بیرون نمیرود … وداع نکردم … امید آن دارم که دوباره بیایم …

سوار اتوبوس ها می شویم … حرکت میکنیم به سمت کاظمین … اتوبوس از نزدیک حرم عبور میکند گنبد را می بینم … اشک هایم مثل سیل می ریزند  …

زیر لب این شعر را زمزمه میکنم :

دلم را از عدم خاک تو کردند               حریم سینه ام چاک تو کردند

تو را در حمد مالک نام دادند               مرا هم جز املاک تو کردند

تو را با ناز لولاک آفریدند                     مرا اعراب لولاک تو کردند

تو فهمیدی گدایت مستحق است        مرا ممنون ادراک تو کردند

کم کم گنبد پشت ساختمان ها گم می شود … و از همین شهر نجف از کمی آنطرف تر از حرم دوباره دلتنگ حضرتش می شوم …

نمی فهمم کی خوابم میبرد ! ناگهان خانم رضایی (پیر زن مهربانی که کنارم نشسته ) بیدارم میکند ! نمیدانم کجاست اما ظاهرا ده دقیقه توقف است برای نماز ظهر و عصر .

به سرعت نماز را می خوانم …فضا را نا آرام حس میکنم !!! حسم همیشه قوی عمل میکند ! سوار اتوبوس می شویم . یک تویوتا با تعدادی سرباز عراقی جلوی اتوبوس حرکت میکنند ! از رئیس کاروان جویای اوضاع می شوم ، میگوید در بغداد چند بمب منفجر شده که به کشته شدن بعضی سران دولت منجر شده و نگران است از اینکه ما نتوانیم به کاظمین برویم ! و از من می خواهد که به سایرین درباره بمب گذاری چیزی نگویم .

نزدیک ورودی بغداد میرسیم  ترافیک سنگینی ایجاد شده  اتوبوس یک ساعت پشت ترافیک می ایستد و همین امر باعث می شود که همه ازعلت  این ترافیک سوال کنن و رئیس کاروان ناچار می شود جریان بمب گذاری و اینکه شاید نتوانیم به زیارت کاظمین برویم را توضیح دهد .

کاروان ما که به جز من همه رده سنی 60سال به بالا بودند شروع میکنند به داد و هوار !!! یکی از پیر زن ها با صدای بلند میگه : وا ! خب در چنین شرایطی برای چی باید به کاظمین بریم !اینطوری خودمان  را در دام مرگ انداختیم !!!

دیگری می گوید من از این مدل مردن توو کشور غربت خوشم نمیاد !!!

و از همه بدتر یکی میگه اصلا این زیارت که ما با ترس بیایم و رضایت نداشته باشیم قبول نیست !

جمله این نفر آخر به شدت عصبانی ام میکند ! نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و این حرصم را قورت بدهم ! بلند می شوم و یک منبر اساسی میگذارم برای هم کاروانیان ! از اینکه مرگ هر جا که تقدیر باشه به سراغمان خواهد آمد

وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ (اعراف/۳۴)

پس چه بهتر که در رختخواب نباشد و در راه زیارت عزیزی باشد که خود  غریب زندانهای هارون الرشید بوده !

خلاصه میگویم که با این سنو سالشان باید برای من که جوانم الگو باشند نه اینکه از ترس دم بزنند !

صدای یکی از پیر مردها بلند می شه و میگه برای سلامتی دخترمون صلوات !

هنوز هم نمیدانم چطور شد که برایشان منبر رفتم !!!

خندم میگیره ! توی دلم میگم ای کاش همه انقدر زود توجیه می شدن !

که یک هو اتوبوس به شدت دور میزند و در باند برگشت قرار میگیرد و راننده با لحنی خیلی عصبانی میگوید : کاظمین خلاص!

انگار کسی متوجه حرفش نمی شود جز من و رئیس کاروانمان که سریع می پرسیم چرا !!!؟؟؟

و او شروع میکند تند تند به عربی حرف زدن ! بعضی کلماتش را متوجه نمیشدم اما  از حرفهایش فهمیدم که از نا امنی بغداد ترسیده و برای همین حاضر نیست ما را به کاظمین ببرد !!!

راننده پیاده می شود و به دنبالش رئیس کاروان و من ! و ما اصرار که باید ما را ببری و او هم همش فریاد میزند و میگوید که می ترسم !!!

دیدن سربازان و ماشین های امریکایی که در ورودی بغداد مستقر بودند راننده را دچار وحشت کرده بود …

خلاصه بعد از یک ساعت جرو بحث و خواهش و التماس ، ما راننده را راضی میکنیم که حرکت کنیم  !

از کنار گذر بغداد به سمت کاظمین می رویم . کاظمین قبلا شهری نزدیک بغداد محسوب می شده است ولی الان با گسترش شهر بغداد یکی از محلات بغداد محسوب می گردد. چیزی که به نظرم جالب می آید دیوار  امنیتی شهر بغداد است بطوری که دور تادور شهر را این دیوار بلند بتنی احاطه کرده است و ورود و خروج از شهر فقط از گذرگاه هایی است که شدیدا هم کنترل می شود. به نظر می آید با توجه به قدیمی بودن دیوارها، در زمان صدام ساخته شده باشد. هرچند قدم ایست و بازرسی وجود دارد ماشینها با دستگاه های مخصوص کنترل می شوند و تقریبا شهر حالت یک شهر جنگی که احتمالا صبح در آن کودتا شده است را دارد.

ورودی شهر کاظمین یک ایست وبازرسی بسیار مسخره ای وجود دارد . در این ایست و بازرسی همه افراد باید پیاده شوند و تفتیش بدنی گردند اما وسایل همراه کنترل نمی شود . این نوع ایست و بازرسی  در هیچ شهر دیگری وجود نداشت.

وارد شهر می شویم در چهار راهی دقت می کنم زندگی کاملا در جریان است مردم مشغول کسب وکار هستند و در رفت و آمد. به نزدیکی های حرم کاظمین که می رسیم اتوبوس ها نگه می دارند پیاده که می شوم بوی تفن زباله زیاد است دقت می کنم تمام خیابان پر از زباله است انقدر که فکر می کنی اینجا محل تخلیه زباله است . اما نه ! بیشتر خیابانهای عراق همین گونه است از محل توقف اتوبوس ها تا حرم فاصله زیادی است . یک ماشین می آید که نسبتا کوچک است و گنجایش ندارد همه هم کاروانی ها سوار شوند . ماشین 14 تا صندلی دارد و پیرزن های کاروان ما بالای 20 نفرند! و این مسئله مشکل ساز می شود ! خلاصه باز هم من در این امر مشارکت میکنم و سوار ماشین می شوم و هر دو سه نفر را روی یک صندلی می نشانم و بعد خودم پیاده می شوم ! من و رئیس کاروان و روحانی کاروان و دوتا از آقایون در ماشین جا نمیشویم !

پای چپم به شدت درد میکند و اصلن توان این پیاده روی را در خودم نمی بینم هم از شدت پا درد و هم از شدت خستگی ! ولی راننده ماشین هم نمیگذارد کسی در ماشین بایستد … یک لحظه از سواره رفتن ناامید می شوم که یک هو راننده میگوید اگر یک نفری بیا و جلوی در بایست ! انگار دنیا را بهم داده باشند می پرم بالا و در را می بندم ماشین حرکت میکند به سمت حرم …

وقتی به خیابان روبری حرم می رسیم اولین بازرسی وجود دارد همه تفتیش بدنی می شوند و وسایلمان با دستگاه کوچکی که شبیه کنترل اسباب بازی ها است چک می شود. این دستگاه تقریبا در همه ورودی ها وجود دارد و مواد منفجره و شیمیایی را کشف می کند و حتی اگر حساسیت آنرا زیاد کنند به خمیر دندان هم حساس می شود. واقعا اگر این دستگاه ها نبود نمی دانم چگونه می شد وسایل را چک کرد.از سربازی که دستگاه را در دست دارد  سوال می کنم می گوید قیمت این دستگاه ها هرکدام 45 میلیون تومان است!!!

یک بازرسی دیگر باقی مانده تا وارد حرم امام کاظم و امام جواد علیهما السلام بشوم …

ادامه دارد …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 5

6ام اسفند, 1390

خیلی خسته ام و به شدت خوابالو اما دلم نمی آید بخوابم … ساعت دو نیمه شب است … راهی حرم می شوم … هوا خیلی سرد است و من هم لباس گرم نیاورده ام و نتیجه این می شود که در طول مسیر از هتل تا حرم حسابی می لرزم !

به حرم می رسم درب ها بسته است مثل هر شب … گوشه ای می نشینم و سعی میکنم خوب به اطراف نگاه کنم تا همه جزئیات در ذهنم بماند !

امشب شب آخری است که در حرم امام علی هستم ! این فکر دیوانه ام میکند … بغض مثل دستی نیرومند گلویم را می فشارد … تاب نمی آورم … این بغض ٬ سکوت ِ مرا می شکند … اشک هایم سرازیر می شوند … هوا سرد ِ سرد است و من از هوا سردتر …

دستم را میزنم زیر چانه ام و خیره می شوم به اطراف ! انگار تمام غم دنیا را در این دل کوچک من ریخته باشند …

دور تا دور حرم راه می روم … ام پی تری ام را روشن میکنم … سینه زنی شب عاشورای نریمان پناهی که برای خیلی سال پیش است  …  ۲۰ دقیقه تمام همه سینه می زنند و میگویند : ” مکن ای صبح طلوع ” !

هیچ چیزی بهتر از این نوحه به حال الان من نمی خورد … گریه امانم نمیدهد … توی دلم فریاد میزنم : مکن ای صبح طلوع …

مکن ای صبح طلوع …

مکن ای صبح طلوع …

.

.

صدای اذان صبح دلم را از جا می کَنَد … ضریح را بغل میکنم … ای کاش این ساعت ها دیر بگذرند …

نماز صبح را می خوانم … به شدت خسته ام و خوابم می آید ! اما نمی توانم از حرم دل بکَنم !

ساعت ۷:۴۵ بیرون می آیم چون قرار است ساعت ۸ به مسجد کوفه برویم .

به موقع می رسم . همه جلوی درب هتل ایستاده اند و خیلی سریع سوار اتوبوس می شویم …

۲۰ دقیقه بعد می رسیم … اول به زیارت حرم میثم تمار می رویم … بعد هم به خانه ی حضرت علی (ع) …در کنار خانه حضرت اميرالمومنين عمارتي بزرگ قرار دارد که چيزي جز ديوارهاي خرابه از آن باقي نمانده و تنها مناره بلند آن نشان مي دهد که روزگاري در اين مکان جاه و جلالي برقرار بوده، آري اينجا منتسب به دارالعماره شهر کوفه است، همان مکاني که مسلم ابن عقيل بعد از خيانت کوفيان و دستگير شدن توسط خليفه وقت از بالاي آن به پايين انداخته شد و به شهادت رسيد.در و ديوارهاي شهر کوفه شده اند مصداق روزهاي تاريخ، امروز از کوفه و مردم خيانتکارش انگار خبري نيست از آن شکوه و جلال کوفيان هيچ چيز نمانده و اين نام و خاطره مسلم است که هنوز بر دارالعماره نفس مي کشد. 

و بعد راهی مسجد کوفه می شویم …

در مورد فضيلت هاي مسجد کوفه آورده اند که اين مسجد اعظم خانه آدم، نوح، ادريس، مصلاي ابراهيم، خضر، امام على و هزار پيامبر و هزار وصى بوده و يك ركعت نماز در آن معادل هزار ركعت نماز است. 

کفش هایم را به امانت به کفشداري مي سپارم و با سلام و صلوات از درب شمالي وارد مسجد اعظم کوفه مي شوم. اين درب، درب اصلي مسجد است و به باب الفيل شهرت دارد، البته پيش از اين به نام باب الثعبان شهرت داشته که يکي از کرامات حضرت امير را حکايت مي کند، ولي چون باب الثعبان يادآور کرامات حضرت علي بوده بني اميه نام آن را به باب الفيل تغيير داده اند.
مسجد اعظم کوفه همان جايي است که علي در محرابش به خون نشست در تاريخ و روايات آورده اند که مکان اين مسجد محل وقوف پيامبران زيادي بوده، اين مقام ها هر يک توسط نشاني در اين مسجد مشخص شده که زائران خود را موظف مي کنند آداب آن را به جاي آورند، مقام جبرئيل، مقام نوح، مقام ابراهيم، مقام اميرالمؤمنين، مقام امام سجاد و مقام امام صادق(عليهم السلام) از جمله مقاماتي هستند که هر يك نماز و دعاى مخصوص دارند.

از کاروان جدا می شوم … حال خرابی دارم … وقتی فکر میکنم در مسجد کوفه ایستاده ام گُر میگیرم … وجودم پر از نفرت می شود از کوفیان از ابن ملجم … اصلا از تاریخ حالم به هم می خورد …

یک گروه لبنانی را می بینم که بسیار مرتب در حال ورود هستند از نظمشان خوشم می آید از مسئولشان سوالی می پرسم و او مرا دعوت میکند که همراه گروه آنان اعمال مسجد کوفه را انجام دهم . خیلی خوشحال می شوم ! به هر حال از هر کدام از برکات رشته ی تحصیلی ام که بگذرم همین مرا بس که باعث شده این زبان عربیمان رشد چشمگیری داشته باشد و در اینجا مشکلی نداشته باشم از فهم عربی صحبت کردن مرشد لبنانی ها و رئیس کاروانشان !

ساعت ۹:۱۱ صبح اعمال را شروع میکنیم … و مرشد خیلی زیبا و خیلی کامل توضیح هر مقامی را می دهد … مرد میانسالی است حدود ۴۵ ساله که اطلاعات بسیار دقیقی دارد هم از تاریخ و هم از آیات قرآن و ادعیه ی هر مقامی را از بهر است !!!

يکي  از مقام هاي مسجد اعظم کوفه مقام بيت الطشت است، که داستاني درباب يکي از قضاوت هاي جالب حضرت علي(ع) دارد و دکة القضا، مکاني است که حضرت علي (ع) در آن مي نشستند و به امر قضاوت مي پرداختند. ! مرشد شروع میکند و داستان آن دختر عرب و قضاوت حضرت علی را بیان میکند … این داستان را وقتی بچه بودم از مادر بزرگ مرحومم شنیده بودم اما انگار لبنانی ها بار اولی بود که می شنیدند و با تعجب خاصی بعد از تمام شدن داستان الله اکبر می گفتند !

در صحن بزرگ مسجد که با کفپوش مرمر سفيد فرش شده مكانى حوض مانند وجود دارد که به گفته تاريخ دانان محل تنوري است که در زمان نزول عذاب براي قوم نوح از آن نقطه آب جوشيده و تمام زمين را فرا گرفته است و در پايان عذاب در همين مکان يعني مسجد کوفه کشتي نوح به زمين نشسته است.

مرشد توضیح می دهد و بعد می پرسد که کسی آیاتی که در باره کشتی نوح و حوادث رخ داده در آن لحظه است را میداند !؟ لبنانی ها که حدود ۱۵ نفر هستند سکوت میکنند !!! من دستم را بالا می برم ! مرشد می خواهد که آیات را با صدای بلند برای بقیه بخوانم !

من هم می خوانم :

بسم الله الرحمن الرحیم

حَتَّى إِذَا جَاء أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ (۴۰) وَقَالَ ارْكَبُواْ فِيهَا بِسْمِ اللّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ (۴۱) وَهِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبَالِ وَنَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِي مَعْزِلٍ يَا بُنَيَّ ارْكَب مَّعَنَا وَلاَ تَكُن مَّعَ الْكَافِرِينَ (۴۲) قَالَ سَآوِي إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاء قَالَ لاَ عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاَّ مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ (۴۳) وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (۴۴) وَنَادَى نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابُنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ (۴۵)

سوره هود

نمیدانم یه هو از کجا انقدر اعتماد به نفس پیدا کردم که در بین کسانی که نه می شناختمشان و نه هم زبانم بودند دستم را بالا بردم و این آیات را خواندم !!!

می رسیم به قسمت اصلی مسجد ! همانجا که محراب شهادت امام علی علیه السلام است … مرشد شروع می کند به خواندن مناجات امیر المومنین در مسجد کوفه … و من مثل مرغی پر کَنده …

داخل آن قسمت از مسجد می شوم … خیلی خلوت است … صدای گریه ام سکوت مسجد را می شکند … نزدیک محراب می روم … نمی دانم چه بگویم از احساس آن موقع ام ! گریه با صدای بلند … خیلی بلند …

.

.

بعد از اتمام اعمال مسجد کوفه به زیارت حرم مسلم بن عقیل می روم  جایگاه زیارتی  ديگري که در اين مسجد واقع شده مقبره مختار ثقفی است، کسي که به خونخواهي حضرت امام حسين (ع)بعد از واقعه عاشورا بلند شد و به شهادت رسيد.مکان حرم اين بزرگواران در طرف شرق مسجد قرار دارد،  چقدر زیارتنامه ی مختار شیرین است ! چند بار می خوانمش و هر بار مزه ی شیرین کلمات زیارت نامه اش را بیشتر حس میکنم …

روبه روی حرم مسلم با فاصله ای حدود ۵۰ متر حرم هانی بن عروه قرار گرفته … در این فضا که قدم می زنم تمام قسمت های کتاب قصه کربلا تووی ذهنم مرور می شود …

ساعت حدود ۱۱:۴۰ است . از حرم هانی که بیرون می آیم دوباره می روم مسجد نزدیک محراب ضربت خوردن حضرت علی … چقدر با صفاست این مسجد … یاد اعتکاف می افتم … چشم هایم را می بندم و یک نفس عمیق می کشم و آرزو میکنم که ای کاش می شد یک بار با دوستانم اینجا معتکف می شدیم … یاد دل آرام می افتم که چند سال پیش در اعتکاف ماه رجب دانشگاه با هم دوست شدیم و حالا یکی از بهترین دوستانم هست ! می نشینم گوشه ای و سعی میکنم خوب نگاه کنم تا تصویر اینجا برای همیشه در ذهنم بماند … روی دیوار های مسجد کوفه نزدیک سقف اشعار عربی ای نوشته شده که بسیار زیباست یک قسمت از اشعارش هنوز یادم مانده :

یا سید الشهدا            خامس اهل الکسا

علی عظیم البلا          نالک فی کربلا

طول الزمان بکایی        والهفتنا یا حسینا

یا سید الشهدا

فضی ایا نفس فضی     فضی ایا عین فضی

مولاک مقتول بیض       من ظلم ضد بعض

شر العدی اللعناء         والهفتنا یا حسینا

یا سید الشهدا

ابکو فهذ الرسول          یبقی و هدی البتول

وذا ابوه الجلیل             وذا اخوه النبیل

فی زمره الانبیا            والهفتنا یا حسینا

یا سید الشهدا

و صدای اذان ظهر مرا از حال خودم در می آورد … وای !!! اینجا مسجد کوفه است ! یکی از همان ۴ مسجد با فضیلت ! اینجا جای قدم های علی مرتضی است … اینجا یکی از همان جاهایی است که می شود نماز را کامل خواند ! و خدا مقدر کرده برای من امروز را که در این گوشه ی مقدس زمین نماز ظهر و عصرم را بخوانم … و پیش نماز تکبیره الاحرام میگوید …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 4

4ام اسفند, 1390

ساعت ۲ نیمه شب است . نشسته ام روبه روی حرم و انتظار میکشم تا درب حرم را باز کنند … محمد طاهری گوش میدهم … همان نوحه معروف و دلنشینش را که سالها پیش برای حضرت علی خوانده است … من هم زیر لب می خوانم : اول مظلوم یا علی … اول مظلوم یا علی …

هیچ نوحه ای به اندازه ی این اول مظلوم  ِ محمد طاهری  جگر سوز نیست برای مولا !

نزدیک اذان درب های حرم را باز میکنند و باز همان صف طولانی و زجر آور تفتیش …با زحمت بسیار و کلی معطلی وارد حرم می شوم … این مدت تمام ترددم از درب مسلم بن عقیل بوده تا وقتی وارد می شوم در مقابلم ایوان طلای بی مانندش را ببینم … و هر بار که وارد شدم و ایوان طلا را دیدم پاهایم سست شده از حرکت و دست هایم یخ کرده و قلبم بالا و پایین پریده !

در قسمت غربی حیاط می نشینم … صدای اذان می پیچد تووی صحن … به حرم نگاه میکنم … به کبوتر ها … به کاشی کاری ها … از زاویه ای که نشسته ام گنبد مشخص نیست اما پنجره کوچکی رو به رویم هست که حرم از آنجا دیده می شود !

نماز صبح را می خوانم و می روم داخل برای زیارت … حرم خلوت است … کنار ضریح می ایستم و نماز امیرالمومنین را می خوانم … با هیچ توصیفی نمی شود شیرینی نماز امیر المومنین را در حرم خودش بیان کرد … انقدر شیرین است که حاضری هر چه از عمر خدا برایت رقم زده همان جا بستاند و این روزها برایت تبدیل به خاطره نشود !

ساعت ۸ قرار است که به مسجد سهله برویم . به هتل می آیم تقریبا همه جمع شده اند . حرکت میکنیم به سمت مسجد سهله … راه زیادی نیست و ده دقیقه بعد به مسجد سهله میرسیم … اینجا هم مثل سایر جاها صف طولانی تفتیش و به امانت سپردن موبایل و دوربین اعصابم را خرد می کند .

جلوی درب مسجد سهله می ایستم … همه اعضای کاروان داخل می شوند اما جریان ها و حکایت هایی که من از مسجد سهله شنیده ام پاهایم را سست میکند از قدم بر داشتن … تمام حکایاتی که از مسجد سهله شنیده ام یک هو به ذهنم می ریزد : امام زمان (عج) پس از ظهورشان اینجا را خانه ی خود قرار می دهند … اینجا همان جایی است که آسد علی آقای قاضی و بسیاری دیگر از علما هر گاه می خواستند به محضر امام عصر برسند چله می گرفتند و حضرت را میدیدند … اینجا یکی از همان ۴ مسجدی است که فضیلت و شرافت بسیار دارد و اعتکاف در آن ها تاکید شده !

همه ی این فکر ها تووی ذهنم دلیلی می شود بر اینکه نگاهی به خود ِ سرتاپا گناهم بیندازم و شرم داشته باشم از حضور در چنین مکانی …

خیره به درب ورودی مسجد بودم و غرق در همین افکار که ناگهان صدای رئیس کاروان رشته افکارم را پاره میکند : دخترم پس چرا معطلی !؟

نمیدانم در جواب سوالش چه باید بگویم !!! اصلا نمی توانم حرفی بزنم … سرم را پایین می اندازم … بسم الله می گویم و وارد می شوم …

وارد بهشتی که خیلی وصفش را شنیده  و شرحش را در کتابهای مختلف خوانده بودم !

وارد بهشتی که آرزو داشتم ای کاش من هم می توانستم در آن چهله نشینی کنم !

میان مسجد مقام امام صادق است و اطراف آن هم پرا از مقام پیامبران و گوشه ای از آن هم مقام امام زمان (عج ) قرار دارد …

از کاروان جدا می شوم و به تنهای می روم و نماز هر مقام را می خوانم … به مقام امام زمان (عج ) می رسم … ضریح کوچکی هم آنجا هست و نور سبزی که آن قسمت را از سایر جاهای مسجد متمایز ساخته … نمیدانم چرا در این گوشه ی مسجد یاد مسجد شجره می افتم ! اصلا شباهتی بین اینجا و مسجد شجره نیست اما حال اینجای من خیلی شبیه حالی است که در مسجد شجره و هنگام اولین احرامم در سن ۱۸ سالگی داشتم !

احساس میکنم از کنار این ضریح کوچک به خدا خیلی نزدیک ترم … دست میگذارم روی رگ گردنم … باز هم خدا را نزدیک تر حس میکنم حتی از رگ گردن !!! کنار این ضریح کوچک و در این مقام بزرگ انگار خود ِ خدا را حس میکنی … یک حس ِ متفاوتی که شیرینی خاصی را به اشک های شورم می دهد …

دلم برای آن تیکه مداحی ترکی که جمعه ها تلویزیون برای امام زمان پخش میکند تنگ شده … آن طرف تر ِ ضریح یک آقایی با صدای سوزناکی شعر اباصالح التماس دعا را زمزمه می کند …این شعر را بلدم ٬ من هم با او تووی دلم می خوانمش…

مسجد ساکت است و تنها صدایی که می آید صدای جیک جیک گنجشک هاست !

اعمال کاروانیان که تمام می شود پرچم رئیس کاروان بالا می رود و من هم ناچارم که به دنبال پرچم از مسجد خارج شوم … اما دلم نمی آید … این جور مواقع همیشه فکر می کنم زندگی جبر است ! جبر !!!

سوار اتوبوس می شویم … پایم به شدت درد گرفته … از برکت همان پیچ مبارکی که روز اول ورود به نجف خورده و راه رفتن روی سنگ های سرد مسجد سهله و نماز های پی در پی دردش را بیشتر کرده … و توی اتوبوس مجال خوبی است که باز با تکه پارچه ای ببندمش تا شاید دردش را کمتر حس کنم !

اتوبوس حرکت میکند و چند دقیقه بعد روبه روی مقام کمیل می ایستد .

باز هم از کاروان جدا می شوم و به تنهایی وارد حرم کمیل می شوم . راجب کمیل و وفاداری هایش چیز های بسیاری شنیده ام اما از همه ی آنها همین یکی برای من بس که از عاشقان حضرت علی (ع) بوده و از یاران نزدیک ایشان و این خود مهم ترین دلیلی است که عاشق کمیل باشم ٬ مثل علاقه ای که به مالک اشتر دارم !

یک حرم بسیار زیبا  که تقریبا روی بلندی قرار دارد و یک ضریح کوچک اما با صفا . به شدت پای چپم درد میکرد اما یکی از دوستان(!) سفارش کرده بود که در حرم کمیل برایش نماز بخوانم … نماز را که می خوانم به حیات می آیم . کاروانیان که اکثرا خانوم های سن بالا هستند ولو شده اند روی پله های حرم و همه از درد پا و کمر و اعمال زیاد مسجد سهله می نالند و از رئیش کاروان می خواهند که نیم ساعتی وقت بدهد تا در حرم کمیل استراحت کنند … خنده ام میگیرد از این وضع اما خوشحال می شوم و به کنار ضریح با صفای کمیل بر میگردم … در داخل صحن کمیل  هم قبرهای زیادی وجود دارد که بعضی از آنها مربوط به علما و بزرگان نجف است… این توقف نیم ساعته فرصت خوبی بود برای بودن در کنار حرم کمیل و قدم زدن در صحن او و فاتحه خواندن برای علمای مدفون در آنجا …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 3

3ام اسفند, 1390

 

ساعت 2 نیمه شب است … راهی حرم می شوم درب های حرم را تا وقت اذان صبح باز نمیکنند … پشت درب می نشینم و دستم را میگذارم روی قلبم … دیشب فقط تونستم برم جلوی ایوون طلا ! اما الان می خوام برم نزدیک ضریح …

درب ها رو باز میکنند و جمعیت زیادی هم پشت درب ها ایستادن که به قول عربا باید تفتیش بشن !

صف تفتیش هم طولانی !!!!! خلاصه از اون مرحله رد میشم و وارد حرم میشم … باز سردم میشه … دستام یخه یخه … آروم آروم می رم جلو … وووووووووای که این قلبم کارمو سخت میکنه بسکه بالا پایین می پره !

از درب ورودی می رم توو … یه عطر خیلی آشنا … یه فضای خیلی آشنا تر … از کنار نرده ای که برای ورود گذاشتن می رم توو به آستانه ی در که می رسم سرمو میارم بالا … وای …!!!

هیچ وقت باورم نمیشد به این لحظه برسم … میرم نزدیک ضریح … دستامو تا جایی که می تونم باز میکنم و ضریح رو بغل میکنم …می چسبم به ضریح … نمیشه وصفش کرد که چقدر شیرینه این بغل کردن … نمیشه وصف کرد  …

سرمو میذارم روی ضریح و چشمام رو می بندم و نمیدونم این چشمه ی اشک از کجای بین دوتا پلکام می جوشه و میاد بیرون … اولین باره که انقدر بی صدا گریه میکنم ! انقدر بی صدا که خودمم صدای گریه خودمو نمی شنوم … یاد همه ی 13 رجب ها … یاد تمام عید غدیر ها … یاد تمام ماه رمضون ها …

زبونم بند اومده … من که این همه حرف آماده کرده بودم وقتی میرم دمه ضریح بگم … حالا هیچی یادم نمیاد … فقط یه عبارت توو ذهنم  می چرخه … ولایمکن الفرار من حکومتک !

شک ندارم که بهترین و شیرین ترین لحظه زندگیم همون موقه بود که ضریحش رو بغل کرده بودم و سرم رو گذاشته بودم روی شبکه هاش … از همه ی شیرینی های زندگیم شیرین تر بود حتی از وقتی که خونه ی خدا رو بغل کرده بودم …

.

.

.

بعد از نماز صبح یه دوری می زنم اطراف حرم و بعدم سریع یه کروکی از حرم میکشم ! از چند نفر سوال میکنم راجبه مزار علمایی که تووی حرم دفنن اما هیچ کسی با حوصله جوابمو نمیده ! از درب خروجی میام بیرون و همینطور گیج به اطراف نگاه میکنم … سعی میکنم حرفای دل آرام یادم بیاد که خیلی وقت پیش داشت برام توضیح میداد شیخ عباس قمی کدوم زاویه حرم دفنه ! اما کار سختیه ! خادمی که جلوی درب خروجی ایستاده ازم می خواد که سریع حرکت کنم ! منم تا می بینم که فارسی بلده میرم سراغش … نقشه ای رو که از حرم کشیدم نشونش میدمو ازش می خوام کروکی تمام علمایی رو که تووصحن حرم امیرالمومنین دفنن رو برام بکشه ! اولش تعجب میکنه ولی وقتی می بینه من خیلی جدی وایسادم جلوش بنده خدا شروع میکنه به کشیدن و توضیح دادن ! دستش درد نکنه انصافن مشتی برام کروکی کشید .

1-      مقبره علامه حلی و آیت الله سید مصطفی خمینی و شیخ محمد اصفهانی تووی ایوون طلا

2-      مقبره مقدس اردبیلی

3-      مقبره شیخ جعفر شوشتری

4-      مقبره شیخ انصاری –بحرالعلوم

5-      مقبره شیخ اسد الله شفتی و آیت الله خلخالی

6-      مقبره شیخ عباس قمی و محدث نوری

7-      مقبره آیت الله نائینی

8-      مقبره سید ابوالحسن اصفهانی

9-      مقبره آخوند خراسانی

10-   مقبره آیت الله خویی

11-   مقبره شیخ طوسی

12-   مقبره سید کاظم طباطبایی صاحب کتاب عروه الوثقی

13-   مقبره آیت الله حکیم ( خارج از صحن )

طبق کروکی راحت همه این مقبره ها رو پیدا میکنم و بیشتر از همه شون سر مزار شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان کیف میکنم ! عجب آدم پر برکتی بوده این شیخ عباس ! خوش به حالش .

به ساعتم نگاه میکنم ، 11 ظهر شده … به شدت خوابم گرفته اما چیزی تا نماز ظهر نمونده … توی صحن راه میرم تا اذان ظهر رو بگن و نماز ظهر رو توو حرم بخونم …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار 2

2ام اسفند, 1390

یک صبح متفاوت ! زیر آسمانی که قشنگ تر از همه جاست ! کوله ام را بر میدارم و سوار اتوبوس می شوم … جاده آشناست … شبیه جاده ی فکه … شبیه جاده ی طلاییه … قلبم شدید بالا و پایین می پرد … بغضم میگیرد … یاد شعرهای دسته جمعی اردوهای جنوب می افتم : کجایید ای شهیدان خدایی … اتوبوس در نوبت گذر از مرز ایستاده … خدایا بالی بده مرا که پر گشایم … بالی بده که آرامش سینه ام شود … بگذار نماز جعفر بخوانم … الله اکبر …

اصلا متوجه عبور از مرز نمیشوم … به خودم که می آیم می بینم که  روبه رویم پایانه مرزی مهران است ! دلم تنگ می شود برای مادرم اما مجالی نیست تا بتوانم زنگ بزنم … پاسبورتم را برای چک شدن به مامور میدهم … صدای کوبیدن مهر روی پاسبورت رشته افکارم را پاره میکند … مامور لبخند می زند و التماس دعا میگوید … سه چهار متر آنطرف تر یک سالن دراز که کنارش کلی ساک و چمدان است حسه غربتی عجیب به من میدهد … باز هم دلم برای مادرم تنگ می شود … بعد از کمی انتظار همه ی اعضای کاروان می آیند و می رویم تا سوار اتوبوس های عراقی شویم …

نمیدانم چرا اما یک بغض عجیبی گلویم را چنگ میگیرد … اولین بارم نیست که تنها سفر میکنم اما اولین بار است که اینقدر دلم برای مادرم بی تاب شده … آیت الکرسی می خوانم .. به خودم میگویم شاید برگشتی نباشد … خودت را از تعلقات رها کن … برای او باش … تنهای تنها برای او …

اتوبوس حرکت میکند … قصه ی کربلا همراه جدا نشدنی ام است . گاهی که از خواندن خسته می شوم ام پی تری را روشن میکنم و دلم را می سپارم به هیئت … همه خوابیده اند ساعت حدود 2 ظهر است  که اتوبوس برای نماز و ناهار نگه میدارد … مثل جت پیاده می شوم و زودتر از همه نمازم را می خوانم و 20 دقیقه ای قدم می زنم تا همه کاروان آماده شوند … رئیس کاروان که پیر مرد مهربانی است می آید کنارم و می پرسد : بار اولت است ؟ سرم را به اشاره تکان می دهم . می خندد و می گوید هر کاری داشتی بیا به خودم بگو بابا ! حرفش آرامم میکند ، نمیدانم چرا ! اما از نگرانی هایم کم میکند .

دوباره سوار اتوبوس می شویم و مناظر همراه ما می دوند … خسته می شوم از سکوت اتوبوس از کتاب خواندن هم … سرم را می گذارم روی شیشه و سوره انسان را آرام زمزمه می کنم … پیر زن کناری متوجه می شود سرش را میگذار روی شانه ام و می گوید بلندتر بخوان دخترم بذار من هم بشنوم … خجالت می کشم اما چشم هایم را می بندم و بلندتر می خوانم .هوا کم کم تاریک می شود …ساعت 9 شب است … از شدت تپش قلب از خواب می پرم … دو ساعتی است که خوابیده ام گویا !

چه اضطرابی وجودم را گرفته … بلند می شوم … از ریس کاروان می پرسم کجاییم !؟ می گوید یک ساعت دیگر می رسیم به نجف !!! تمام وجودم مثل قطره اشکی می شود و بی تاب برای فرو افتادن … چشم می دوزم به تاریکی جاده … یاد تمام ماه رمضان هایی می افتم که از عشقش بی تاب بک یا علی می گفتم … یاد تمام عید غدیر ها … یاد تمام اعتکاف های 13 رجب …

همه خوابند …ساعت 10 شب است … وارد نجف شده ایم …از دور گنبد زیبایش را می بینم … نفسم حبس می شود … بغضم می ترکد و بلند می زنم زیر گریه … از آن گریه هایی که دوست ندارم هیچ وقت تمام شود …

باید از خیابان تاریک و خاکی ای رد شویم تا به هتل برسیم  … جای کثیفی است … هم تاریک ، هم بد بو ، هم پر از پستی و بلندی …به زیبایی هر چه تمامتر پایم پیچ می خورد … یک لحظه تمام وجودم پر از درد می شود … چقدر صبوری کردن سخت است در برابر درد !!!

به زحمت خودم را به هتل می رسانم و وسایلم را میگذارم و آماده می شوم برای رفتن به حرم … رئیس کاروان با نگرانی میگوید که تنها نروم ! اما این دل بی تاب نمی گذارد که بمانم … تنها راه می افتم … ساعت 11 شب است و خیابان منتهی به حرم خالی از آدم ! آیت الکرسی می خوانم و می روم … از سه تا ایستگاه تفتیش بانوان میگذرم و به آستانه حرم می رسم … زاویه ایست که خوب گنبد مشخص نیست . جلوتر می روم … از درب مسلم بن عقیل وارد می شوم … چشم هایم را می بندم و قدم بر میدارم …

سوز عجیبی به صورتم می خورد … یخ کرده ام … انقدر سردم شده که به سختی چادرم را کنترل می کنم … می ترسم چشم هایم را باز کنم … می ترسم از دیدن آن همه ابهت سنگ کوب کنم و نتوانم شیرینی دیدارش را بچشم … نمیدانم به کجا رسیده ام … اطرافم صدای دعا و مناجات می آید … همه در حال خواندن دعا هستند … می ایستم سرم را بالا می آورم … توکل می کنم به خدا و چشم هایم را باز میکنم …

اینجا فقط اشک است که حرف میزند …

اینجا فقط گریه است که خود نمایی میکند …

اینجا حرم عشقی است که سالهای سال بی صبرانه آرزویش را داشتم

اینجا تمام دارایی من ٬ محبت توست

اینجا تمام هستی و زندگی من دیدن توست

اینجا محرم و نامحرم را نمیشناسم که آرام گریه کنم …

اینجا خویشتن داری ندانم که فریاد نکشم …

اینجا هیچ نمیدانم جز عشق …  جز تو  …

اشتراک گذاری این مطلب!

شوق دیدار1

1ام اسفند, 1390

به منظره ها نگاه میکنم و گه گاه تابلوهای کنار جاده را می بینم … حس آشنایی دارم مثل سفرهایم به جنوب ! انگار جاده را می شناسم … علامت ها را و اسم شهر ها را … یادش بخیر سفرهای جهادی و اردوهای جنوب …

کتاب قصه ی کربلا را از کوله ام بیرون می آورم …جلد هفتم … فصل دشمنان …

عمر سعد تیری به سمت سپاه امام حسین پرتاب کرد و به سربازانش گفت : ” برای من پیش امیر شهادت بدهید که اولین کسی بودم که تیر پرتاب کردم .”

بعد تیر اندازان سپاه عمر سعد تیر باران را شروع کردند . آن قدر تیر پرتاب کردند که هیچ یاری از امام حسین بی نصیب نماند . امام به یارانش گفت : ” خدا رحمتتان کند . بلند شوید به سمت مرگی برویم که چاره ای از آن نداریم . این تیر ها پیک های این قوم هستند برای شما .”

و جنگی که امام دوست نداشت شروع شد …

اتوبوس هم چنان حرکت می کرد و من هم چنان می خواندم … کم کم خورشید پشت کوه ها قایم شد و خواندن در نور کم اتوبوس برای چشم های من سخت !

پیر زن با صفایی کنارم نشسته بود که با تمام پیرزنهایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت !!!

خیلی بشاش و بذله گو ٬ شیرین زبان و اهل دل ! هم صحبتی با او برایم یادآور خاطرات شیرین زبانی های مادر بزرگه مرحومم بود …

همدان برای نماز و شام توقف داشتیم …و بعد دوباره حرکت اما این بار همه ی چراغ های اتوبوس خاموش بود … جاده پر پیچ و خم و تاریکی داخل اتوبوس باعث میشد که راحت تر مناظر بیرون را ببینم … همه خواب بودند اما من یک حس شیرین همراه با دلهره داشتم که اجازه نمیداد پلک هایم را روی هم بگذارم ! اینجا بود که درود فرستادم بر روان پاک مخترع ام پی تری پلیر که من را از سکوت و تنهایی نجات داد !

تمام روضه هاو سینه زنی های محرم امسال هیئت را ریخته بودم روی ام پی تری …

سکوت سرنشینان اتوبوس ٬ تاریکی هوا ٬ و حال بارانی من زیباترین بستر بود برای گوش دادن نوحه و سینه زنی …

سرم را گذاشتم روی شیشه اتوبوس ٬ سوز عجیبی به صورتم می خورد …

ساعت ۳:۲۰ نیمه شب رسیدیم به مرز مهران . پیاده شدیم و به محل اسکانی که از قبل تدارک دیده شده بود رفتیم … باز همه راحت خوابیدند اما من هم چنان بیدار !

آسمان مهران چقدر با آسمان تهران فرق داشت ! ستاره های بیشتری داشت و هوای خنک تری ! و انگار لحظه های شیرین تری …

حیف بود که آن لحظه های ناب به خواب سپری شوند … به حیاط آمدم و مشغول قدم زدن … انقدر هوا دلچسب  بود که متوجه گذر زمان نشدم و صدای اذان مرا به خودم آورد که صبح شده !!!

اشتراک گذاری این مطلب!

 
ویژه نامه شب یلدا