موضوعات: "بدون موضوع" یا "بی بهانه ها" یا "داستان کوتاه" یا "در راستای کتابخوانی!"

برای قیدارِ رضا امیرخانی

4ام دی, 1391

بچه شيعه ها قيدار را طور ديگري ميخوانند،خيلي جاها بغض گلويشان را ميگيرد و اشك در كاسه ي چشم تاب نمي آورد  وروي گونه جاري ميشود وچه بسا كه جملات كتاب حال وهواي خواننده را به ابراز ارادت عاشقانه به صدر نشينان مكتب شيعه سوق ميدهد و خون تازه اي دررگها به جريان مي اندازد.

وقتي اولين بار ،فيلم “مسير سبز” را ديدم  ، حسرت خوردم كه يك غربي بدون سابقه ي ذهني از مكتب شيعه ، چقدر وسعت روح شيعي را ملموس به نمايش گذارده وچرا ما نمي توانيم چنين چيزي را به تصوير بكشيم اما در قيدار به عنوان يك اثر ايراني اسلامي  آنچه ميخواستم يافتم.

درباره قيدار آنقدر نقد وتشويق حتي توبيخ نوشته شده كه شايد به نظر بيايد جايي براي بيان نكته اي تازه نيست،اما من بيش از آنكه قصد نقد وشرح بر كتاب راداشته باشم ميخواهم آنچه قيدار درمن بيدار كرده را به روي كاغذ بياورم.

                                                            

شايد از مهمترين نقاط قوت در كارهاي اميرخاني ،مبتي بودن آثار او برتحقيق و تفحص است.زحمتي كه براي شرح يك صنف يا يك قشر از  جامعه ميكشد در “من او “نيز اين هنر در وصف زندگي ساكنان كوره پز خانه ها به چشم ميخورد و حال در قيدار براي توصيف گارا‍ژ دارها وزندگي ومنش ورفتار وگفتار آنها، اين بررسي دقيق را بر ميتاباند،زحمتي كه براي باورپذير بودن وواقعي بودن جاي جاي داستان كشيده شده است.

نقطه ي قوت ديگر كه ذاتي آن است، برخلاف آثار سرد وياس آور روشنفكري ، تراوش اميد وزندگي در لحظه لحظه داستان علي رغم فرازو نشيب ها وتلخي هاو شيريني هاي روند زندگي است كه از توكل و اتصال مدام قيدار به منبع لايزال الهي سرچشمه ميگيرد.

وبعد زنهاي قصه قيدار..گرچه ميدانم تيرهاي انتقاد بسياري به سمت نوع نگاه اميرخاني به زنان داستان هايش پرتاب شده اما من ميخواهم از اين نگاه دفاع كنم، شايد تفاوت اين نگاه در سنتي بودن محض آن است. زني مطيع كه مجال حضور در عرصه هاي اجتماعي نمي يابد مگر به اضطرار ، كه در آن موقعيت حتي همسرش را از قابليتي كه در مديريت امور دارد شگفت زده ميكند و هنر او پيش از اين ها همان تبعيت و ايجاد آرامش در سايه ي  اطاعت است  حتي اگر اين زن زني رها شده چون شهناز باشد كه باز همان تبعيت، همسرش را باز ميگرداند كه همراهيش كند.بد نيست بگوييم: ايراد از اين زنان نيست ايراد از قيدار و علي فتاح هم نيست ، ايراد از نگاه سنتي مرد سالارانه به زن است كه زن را چون گنجي پنهان دركنج خانه به عنوان منبع انرژي محافظت و مراقبت  ميكند تا چرخ زندگي را بچرخاند، بدون نمايش و هياهو..!

حرف آخر عشق است …

به تصوير كشيدن عشق و عشق بازي ، زيبايي دوست داشتن و ابراز ارادت عاشقانه تا آنجا كه او را كه عاشقش هستي در ذكر نامش حتي اسراف نميكند و به لفظ ارباب اكتفا ميكند و براي شيرين كردن دهان به ذكر نامش اسم غلامش را شهره ميكند. كشف اين راز هاست كه خواننده را بزرگ ميكند ، نگاهش را، گريه و خنده اش را، خواستن ها و توانستن هايش را و گويي نويسنده هم مقهور اين بزرگي شده كه آخر داستان را او به خود قيدار واگذار كرده است تا بد و خوب آن به مذاق خواننده خوش بيايد يا نيايد…

اشتراک گذاری این مطلب!

کتاب کوچه نقاش ها

3ام دی, 1391


قرار گذاشته ایم با حضرت همسر که هر ماه کتاب برای هم هدیه بگیریم .
هدیه ی این ماه من ؛ کتاب ” کوچه نقاش ها ” بود که خیلی دوست داشتم بخوانمش . 
حالا هم که چند ساعتی بیشتر از هدیه گرفتن کتاب نگذشته نزدیک نصفش را خواندم !
جالبتر از همه اینکه عکس ” جلیل نقاد” از همرزمان شهید چمران  هم در انتهای کتاب هست . سوار بر موتور تریل . جلیل نقاد همراه با شهید چمران در عملیاتهای چریکی شرکت داشته و لقب شکارچی تانک دارد .

                       

کتاب کوچه نقاش ها روایت روانی دارد از زمان شروع جنگ تا پایانش . اسم ها و توصیفات زیادی از رزمنده های مختلف در این کتاب آمده . این کتاب بر اساس خاطرات و روایت های سید ابوالفضل کاظمی از روزهای جنگ تدوین شده . 
به نظرم برای کسانی که می خواهند اطلاعاتی از فرماندهان و شهدا داشته باشند ؛ کتاب خوبی است .

اشتراک گذاری این مطلب!

روی ماه خداوند را ببوس

3ام دی, 1391


وقتی به حضرت مریم (سلام الله علیها) خطاب شد: درخت را حرکت بده تا خرمای تازه از آن بریزد و بخوری ، در این هنگام حضرت مریم  سوال کرد: خدایا قبلا خودت روزی مرا در محراب حاضر می کردی،حالا می گویی:درخت را تکان بده؟
خطاب آمد:قبلا بچه نداشتی،تمام افکارت متوجه ما بود،لذا ما هم تمام حوائج تو را می دادیم ولی الان گوشه ای از دلت متوجه این کودک است.لذا ما هم به اندازه ای که دلت از یاد ما جدا شده،گفتیم درخت را تکان بده.
                                                                                                                                   ( کتاب آداب الطلاب)




- بعد از مدتها صبح اول وقت هوس کتابخوانی به سرم زد و بطور اتفاقی مطلب بالا به چشمم خورد و  حسابی رفتم توی شوک !

- رو نوشت به محضر حضرت واجب الوجود بالذات ٬ خدای نازنین : خیلی مخلصیم


* تیتر مطلب ٬ عنوان کتابی است از مصطفی مستور




اشتراک گذاری این مطلب!

السلام علینا و علی عباده الله الصالحین

2ام دی, 1391


امام حسن مجتبی (علیه السلام ) فرمودند:
“خدا عبدش را در خلقش مخفی کرده است"، یعنی قشنگ‌ها را مخفی کرده است؛ شما احتیاطاً به همه‌ی خلق احترام بگذار ، سلام کن ، شاید به عبدِ خدا برخورد کردی!!! 

                                                                                          (کتاب مصباح الهدی )




- رو نوشت به مخاطبین خاص : الکنایة ابلغ من التصریح !

- در راستای همان طرح کتابخوانی ام این بار نیمه شب به این مطلب برخوردم که باز هم شوک برانگیز بود!


* فتامل روی تیتر مطلب !





اشتراک گذاری این مطلب!

و من به حوزه آمدم

19ام تیر, 1391

در سن 18سالگی با حال و هوای کاملا متفاوت و 18سال زندگی در یکی از محله های منطقه 2 تهران ( یا به قولی بالاشهر ) تصمیم گرفتم علیرغم مخالفت های خانواده به حوزه بیایم !
و این سر آغاز ورود یک نابغه بود به حوزه !
خلاصه بعد از ثبت نام و آزمون ورودی و مصاحبه ، منی که هیچ چی عربی بلد نبودم و حتی از عربی بدم میومد نمیدونم چطوری با دیپلم ریاضی سوالای عربی آزمون ورودی رو صد درصد درست زدم و خلاصه در نهایت قبول شدم و آمدم به حوزه !
و این سراغاز ورود مهندسان بالقوه بود به حوزه !(چراکه دوست میداشتم مهندسی مکانیک بخونم که قسمت شد و حوزه طلبید )
روز اول در بدو ورود اولین تیر را از مدیر حوزه ی وقت (خانم کاظمی ) خوردم مبنی بر اینکه : طلاب نباید جوراب صورتی بپوشند !و شما تصور کنید خیل مشتاقانی که همه سرشان را بردند پایین تا فرد جوراب صورتی را نظاره کنند و ما که خیلی راحت گفتیم اع چرا زحمت می کشید خب میگفتید من پامو بیارم بالا  !
در جلسه سخنرانی ورودی یکی از استاید که می گفتند خیلی کار درست است قرار شد برای ما سخنرانی کند . من هم در کنار 23 طلبه ی ورودی جدید حوزه نشستم در محل سخنرانی و طبق معمول آن روزها یک آدامس پی کی هم خوردم . خانم سخنران در میان سخنرانی که درباره زی طلبگی صحبت می کردند ناگهان خیلی یک هو فرمودند : طلبه نباید سقز بجوند چرا که کار لغوی است ! ما هم که بچه بودیم و نمی دونستیم این اصطلاحات یعنی چی وسط مجلس بلند گفتیم : اع مگه هنوز سقز می خورن !؟ الان که این همه آدامس اومده خب برا چی سقز میخورن !؟
خلاصه همه چیز تمام شد و مدیر وقت متوجه شد که یک عمر باید وقت بگذارد ما را شبیه طلبه ها کند .
شاید ادامه داشته باشد !

اشتراک گذاری این مطلب!

و ماه به نیمه رسید !

14ام تیر, 1391

چراغانی ها ، ایستگاه های صلواتی ، طاق نصرت ها هم آماده شده اند . انگار خیابان ها بیشتر از ما آدم ها منتظرت هستند . واقعیت هم همینطور است . خیابان ها بیشتر از ما سعادت دارند . حتمن یک روزی روی فرش آسفالتی شان قدم میزنی . نگاه میکنی بهشان . دل ِ مرده را اما میهمانی نیست .
چه احساس خوبی باید باشد که یک دنیا به یاد تولد آدم باشند . اما نه ! احساس بدی است که یک دنیا غافل از آدم باشند همه عمر الا همین چند روز !
حتما حس خوبی باید باشد که آدم شربت تولدش را در خیابان هایی که محل تولدش نیستند بخورد ! اما نه . حس خوبی نیست یک عمر هزار ساله را گمنام زندگی کردن !
راستش را بخواهی آقا برای ما هم حس خوبی نیست که این همه سال است پدرمان را گم کرده ایم . حس خوبی نیست شربت و چراغانی و طاق نصرت بدونه تو !
حس خوبی هست بین این همه شادی اما حس خوبی نیست بی تو ..
حس خوبی هست در اینکه میدانیم کنار همین آدم ها قدم میزنی اما حس خوبی نیست لحظه ای که غافلیم ما را ببینی و حتی حواسمان نباشد که شرمنده ی همان غفلت باشیم .
دلم میخواهد برایت ؛ برای تولدت شربت زعفرانی درست کنم .. شیرین است مخصوصا وقتی لیوان شربت را از بین آن همه مردم جور واجور بدهم دست خودتت . جالب می شود اگر خودت باشی و من بگویم آقا صلواتش یادتان نرود . با وعجل فرجهم !

یاعلی

اشتراک گذاری این مطلب!

بوسه به پای حضرت شه زاده واجب است

11ام تیر, 1391

هنوز همان نوار کاست قدیمی را دارم . بین آن همه سی دی و فلش و مموری کارت داخل کشو خیلی تابلو است ! هر وقت می خواهم یا حتی نمی خواهمش راحت می بینمش . یک چیزی متفاوت از بقیه ی محتویات کشو . یک طرف نوار وصیت نامه اش را با صدای خودش ضبط کرده بود و طرف دیگرش صدای حاج منصور ارضی است که در طول سی دقیقه ی نوار، نوحه اش تکرار می شود . انگار که ارادت خاصی به این نوحه داشته و با همان امکانات کم آن موقع ها نوحه را بریده و چند بار کنار هم قرار داده که در تمام مدت این یک روی نوار چند بار برایش تکرار شود ؛ ” علی اکبر عزیز بابا / غرق خون گشته ارباً اربا / …” گاهی هم فقط صدای خود حاجی است با بک گراند سینه زنی ؛اشبه الناس بر پیغمبر …
تمام طول مسیر را از در ورودی میله کشیده بودند . از همین داربست های فلزی و باید توی صف می ایستادیم که از بین میله ها رد شویم . ازدحام خیلی زیاد بود . صف خیلی آرام جلو می رفت . به وسیله داربست ها ناچار از در میانی وارد شدیم . از سمت حضرت ابراهیم مجاب دور زدیم و از دری که سمت پایین پا است دوباره صف گیر کرد . صدای هم همه ی قشنگی پیچیده بود . از پشت سرم یک نفر مدام صلوات می گفت . صلوا علی محمِد و آل محمِد (تمام صلوات ها به کسر دوم میم کلمه محمد !)؛ جمعیت بلند صلوات می فرستادند . صلوات های فارسی و عربی قاطی می شد . لشهداءِ صلوا علی محمِد و آل محمِد ، اللهم صل علی محمِد و آل محمِد … صلوات ها توی ذهنم می چرخیدند ، به در ورودی رسیدیم . قسمت شش گوشه ی پایین پای حضرت سیدالشهدا بود ؛ سمت ِ علی اکبر . بهشت زهرا خلوت بود . وسط هفته اموات آرامش بیشتری دارند !والاه . نه خبری از مردمی است که شلوغ کنند . نه خبری از بچه های تخس است که روی قبر ها بپر بپر کنند .. یک شیشه گلاب گرفته بودم که بریزم روی مزارش . از آن گلاب های ناب کاشان . واکمن هم برده بودم که همان نوحه ی حاج منصور را برایش بگذارم در بهشت ِ بالا حالش را ببرد . در شیشه ی گلاب را باز کردم . یک نفر از پشت سر زد روی شانه ام . دستش را آورد جلو و بلند گفت : صلوا علی محمِد و آل محمِد ؛ اللهم صل علی محمِد و آل محمِد .. کمی گلاب ریختم روی دستش . صلوا علی محمِد و آل محمِد …
همه چیز در همین قطعه شهدا عارض آدم میشود .. دلتنگی کربلا و حضرت علی اکبر . دلتنگی همان نوحه قدیمی . دلتنگی برای مزار تو .

شادی روح شهید غلامرضا نوری صلوات

اشتراک گذاری این مطلب!

زیارت در زیارت

5ام تیر, 1391

می گفت زیارت ساده است . ساده ی ساده !
چشم هایت را می بندی و تمرکز می کنی . بعد کم کم باذن الله می گویی و قدم بر میدادی . حتی گشت ها و تفتیش ها را هم از قلم نمی انداخت . توی صف می ایستی تا تفتیش شوی . بالاخره حق الناس است . باید رعایت کرد همه جا به نوبت را !
وارد حرم که شدی در همان کنج مورد علاقه که حسابی تصویرش در خیال زنده است می نشینی . 
می شود باب قبله روی پله هایش که به علت تعمیر رفت و آمد کمی دارد . بعد هرچه دلت خواست بخوان . البته شک نداشته باش که حال روحی هیچ نیست الا مداحی . جالبترش می دانی چیست ؟ حال هیچ مداحی ای هم نیست الا همان ترکت معروف که مدام می گوید : کربلا .. کربلا .. اللهم ارزقنا …
یعنی کربلا هم که باشی ، حتی روی پله های باب قبله هم که بنشینی ، باز عاشق را گریزی نیست از طلب معشوق .. هیاتی باشی چیزی جز حسین نمیخواهی … اصلا همه ی کیف دنیا همین است که توی کربلا هم که باشی باز کربلا را بخواهی دیگر چه رسد به سایر نقاط این دنیا …  همین حالا چشم هایت را ببند و زیارت حسین را بخواه …

اشتراک گذاری این مطلب!

تو آمدی و من کجایم ؟

3ام تیر, 1391

دیدی آخر وسط این همه شلوغی های بازار دنیا تو آمدی و من نمیدانم در کدام کوچه گیر کردم که هرچه دویدم نرسیدم به تو..
گوشه ی چند تا از ورق های قرآنم را تا زده بودم که بخوانم .. برای هدیه به تو . دست های خالی ام را که قبلا  نشانت داده بودم ؟ با خودم فکر کرده بودم بنشینم گوشه ای و برایت قرآن بخوانم . با همین صدای نازیبا ولی پر احساس .
دیشب پاسبورتم را گذاشتم توی کیفم و راه افتادم . آن جلوی اتوبوس نشسته بودم که جاده را خوب ببینم . قرآن زیپی کوچکم را با دست چپم گرفته بودم و چسبانده بودم به قلبم . با دست راستم هم چادرم را محکم گرفته بودم . میدانی فرق این سفر با سفرهای هوای کوی تو چه بود ؟ چمدان نداشتم !
وتمام غم عالم توی دلم بود که چمدان ندارم .. که سفرم راستکی نیست .. که می روم به جایی که هوای تو را دارد اما خودت را نه ..
آخر های راه دلم تاب نیاورد .. سوار تاکسی شدم .. این هم دومین فرق این سفر ..
پشت حوض وسط حیاط می ایستم . این هم فرق سوم … آنجا حوض نیست … شیر های آب کنار صحن را هم تازه داشتند می ساختند چه برسد به حوض .. اما اینجا حوض است .. آب است .. ماهی قرمز است .. آخ ! یادم نبود .. ماهی قرمز آنجا هم بود . خودت یاد همه ما انداختی که ماهی قرمز داری . همان موقع که گفتی اما ترون کیف یتلظی عطشا …
می ایستم پشت حوض .. سلامت میکنم .. صدای بال کفتر چاهی قشنگی رشته افکارم را پاره میکند .. بغضم می ترکد .. قرآنم را باز میکنم . والفجر ولیال عشر ..
دیدی آخر برایت قرآن خواندم ؟ همان چند صفحه ای را که بالایش را تا زده بودم ..
حالم بد است .. کاش یک دستی بکشی روی سرم . حضرت عبدالعظیم اگر نبود امروز از دلتنگی هوای تو دق می کردم ..
راستی از خانه تا اینجا چطوری آمدم !؟

اشتراک گذاری این مطلب!

بوی اسپند می آید ...

30ام خرداد, 1391

بوی اسپند می آمد . 
فکر کردم زائری آمده ..
دویدم سمت کوچه 
همسایه ها اسپند دود کرده بودند . کوچه را آب پاشی کرده بودند .
فاطمه خانم همسایه ی دوتا خانه آنطرف تر نشسته بود روی زمین . روبرویش یک جعبه بود که میان پرچم پیچیده شده بود .
جلو رفتم . روی یک کاغذ سبز نوشته شده بود :
شهید گمنام 
فرزند روح الله 
شاید این شهید گمنام همان سید هادی فاطمه خانم باشد که سالهاست همه ی اهل محل منتظر آمدنش بودیم .. 


+ همه ی اهل محل شهید گمنام را تشییع کردیم .. به سمت حرم امام

اشتراک گذاری این مطلب!

زائر آسمان

10ام خرداد, 1391

صبح که از خواب بیدار شدبرعکس همیشه که قرآنش را می خواست و معصومه برایش می آورد این بار یک ورق سفید خواست و یک خودکار سبز !

و مثل همیشه معصومه با مهربانی چیزهایی را که خواست برایش آورد و نشست کنار تختش .

می گفت امروز حالش خوب است و ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشت و برای فرار از نگاه های نگران معصومه رفت پشت میز تحریرش نشست و مشغول نوشتن شد .

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
من مقدمه نویسی بلد نیستم ! اما خوب میدانم چطور باید ابراز دلتنگی کنم . یعنی سالهاست که دلتنگ شما ام . اما هیچ وقت توفیق نامه نوشتن برای شما را نداشتم . امروز به شکرانه ی حال خوشی که بعد از مدتها مرا نشاط بخشیده ؛ میخواهم چند خط برای شما بنویسم و بعد با دست خودم برایتان پست کنم .
خیلی دلم میخواست در این سالهایی که بستری ام یک روز مثل امروز حال خوشی داشته باشم و به حیاط بروم و از گل های زیبایی که معصومه خانم زحمت باغبانی شان را می کشد برایتان بچینم و بیارم .
از همان گل های زنبق بنفشی که دور تا دور باغچه را زنجیر وار گرفته اند . شاید هم گل رز قرمز برایتان بچینم . هرچه باشد رز نماد محبت است اما زنبق ؟ زنبق بنفش است .. بنفش نماد دل کبود است ..
سرفه اش میگیرد … دستمال سفید توی جیب پیراهنش را در بیرون می آورد و می گیرد جلوی دهانش .. مثل همیشه روی دستمال سقایق کاشته می شود از خون بالا آمده از ریه اش .
معصومه می ترسد . نگران می دود این طرف وآنطرف . آب می آورد برایش . کپسول اکسیژن را می کشد تا کنار میز . ماسک را می گذارد روی صورت حسن آقا .
چند خط فاصله می گذارد و زیرش توی پرانتز می نویسد : خیلی وقت است که این سرفه ها مهمان گلو وریه ام هستند .. شما دلتان آرام باشد ما هم خوبیم ..
نفس هایش منظم می شود . صدای خس خس گلویش کم می شود .
معصومه کمی خیالش راحت می شود و می رود می نشیند عقب کنار تخت .
انتهای ورق را خطاطی میکند ؛ با همان خودکار سبزش .. من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم / چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم …
مدتهاست شکسته نستعلیق ننوشته ام اما خدا را شکر آبرویم حفظ شد و توانستم برای شما بنویسم . حالا این اسمش می شود برگ سبزی تحفه درویش !
زیر نامه تاریخ می زند و خود کار را می گذارد روی کاغذ و می رود روی تختش دراز می کشد و پلکهایش را می گذارد روی هم .
معصومه که آرامش حسن آقا را می بیند باخیال راحت می رود آَشپزخانه .
به شکرانه ی حال خوش امروز همسرش عدس پلو نذری می پزد .. از همان عدس پلوهایی که برای اربعین امام حسین هم نذر دارد و هر سال می پزد . همان ها که رویشان خرمای رطب می گذارد و دارچین می پاشد …
ظرف های یکبار مصرف را آماده می کند برای کشیده عدس پلو ..
آفتاب آمده وسط آسمان . عطر دارچین و عدس پلوی نذری خانه را پر کرده .. غذاها را می کشد توی ظرف .. یک ظرف هم می کشد برای حسن آقا .
حسن آقا روی تخت خوابیده…
دلش نمی آید بیدارش کند . ظرف غذا را می برد بگذارد روی میز . چشمش می افتد به ورق و خودکار سبز روی آن . مشغول خواندن می شود ..

میان نامه همانجا که چند خط فاصله گذاشته بود نوشته :” دیشب خواب دیدم دور ضریحی میگردم . با لباس سپید.. خدا را شکر که من را هم طلبیدید “
صدای الله اکبر اذان مسجد می پیچد توی خانه ..
حسن آقا روی تخت خوابیده. خبری از حباب های کپسول اکسیژن نیست !

( مربوط به یادواره نامه ای به روح الله )

اشتراک گذاری این مطلب!

فرزند روح الله

9ام خرداد, 1391

به هر زحمتی بود از دکتر مرخصی گرفت . قول دادکه کار سنگین نکند .
همان پیراهن آبی آسمانی اش را پوشید با شلوار طوسی .
همان جورابهای سفید و دمپایی های ساده ای که همیشه همراه پاهایش بود.
ساعت را هم طبق عادت همیشگی اش به دست ” راست"  انداخت . ساعتش فقط یادگاری است . کار نمیکند. عقربه هایش روی 5:30 مانده اند . شیشه اش هم شکسته اما از قابش بیرون نمی افتد.
یک بطری آب معدنی هم از مغازه ی کنار بیمارستان خرید .
اهرم صندلی را محکم گرفت و بسم الله گفت و حرکت کرد . از کنار پیاده رو ..
دویست متر اول را که طی کرد به نفس نفس افتاد . دستهایش خسته شد .. خیره شده بود روی عقربه های ساعت واهرم چرخ را می چرخاند . گراند ویتارای سفیدرنگی از کنارش با سرعت رد شد و بوق ممتدی زد وصدای بوق مثل یک نوسان آونگی موج انداخت توی مغزش ..
چهاراه جمهوری را که رد کرد دومین ماشین شاسی بلند سبقت گرفت و باز هم صدای بوق مثل پتک ضربه کوباند روی مغزش ..
خیابانها یکی پس از دیگری به سرعت از زیر چشمانش می گذشت ، عرق سردی نشسته بود روی پیشانی اش ..
دوربرگردان اتوبان منتهی به حرم امام را به سختی طی کرد .. جلوی در ورودی در آستانه ی صحن دست هایش بی توان شد .. شیشه ی آب معدنی از روی پایش لغزید روی زمین .. نفس هایش نا منظم شد ..
باد خنکی وزید و تصویر حرم امام ثبت شد در ذهنش . چشم هایش را بست ..
باد شدیدتر شد .. چند تا کبوتر سفید در آسمان بال می زدند …
ساعت 5:30 بعداز ظهر بود .
صدای انفجار می آمد . بوی باروت .تانکها نزدیک شدند . آرپیجی را گذاشت روی دوشش که تانک را نشانه بگیرد . همزمان هواپیماهای عراقی منطقه را بمب باران کردند . ترکش کوچکی شیشه ی ساعتش را خرد کرد .
دستش رفت روی ماشه . شکلیک کرد . تانک آتش گرفت و بوی دودش به آسمان رفت .
نفسش تنگ تر شده بود .
عکس امام را از جیبش در آورد و بوسید . دومین گلوله آرپیجی را آماده شلیک کرد …
چشم هایش را به زحمت باز کرد . حرم امام را دید . همه جا ساکت شد . کبوترها هنوز پرواز می کردند ..
وصدای بال جانبازی  در آسمان حرم “روح الله ” پیچید …

“مربوط به یادواره وبلاگی نامه ای به روح الله “

اشتراک گذاری این مطلب!

روح الله

8ام خرداد, 1391

سالها بود انتظار فرزندی را می کشیدند . اعتقادی به خارج و دارو و درمان هاشون نداشت . میگفت دست مسلمون باید آدم رو مداوا کنه . کسی که خدا و پیغمبر سرش بشه . وگرنه اجانب هر چقدر هم علم داشته باشن منتها دستشون شفا نداره . به قول خان جان دستشون سَبُک نیست .

خلاصه بعد از دوازده سال دوا و درمون وخوردن این دارو و اون دارو و دادن این آزمایش و اون آزمایش خدا بهشون بچه داد . گفته بودن این کاکل زری باید آخرای خرداد یا اوایل تیر بدنیا بیاد . کلی فکر کرده بودن اسمش رو چی بذارن و هنوز به نتیجه نرسیده بودن . آرزوی کلی اسم داشتن برای این کاکل زری ولی خب باید یکیش رو انتخاب میکردن .

صبح زود حالش بد شده بود . احساس میکرد قلبش سنگین شده . رفت تلویزیون روشن کرد که حواسش از حال خرابش پرت شه . بعد هم رفت توی آشپزخونه تا صبحانه مختصری آماده کنه و بخوره بلکه حالش بهتر شه .
صدای لرزان مجری اخبار موج انداخت توی خونه  ؛
” انا لله و انا الیه راجعون ”
دستش را گذاشت روی دلش ..
روح خدابه خدا پیوست ..
سرش گیج رفت ، افتاد روی زمین . دلش درد گرفت .
خان جان از توی اتاق عقبی سریع دوید سمت آشپزخانه …

زودتر از موعد مقرر به دنیا آمد . انگار میخواست خودش را به مراسم رحلت امام برساند . اسمش را گذاشتند ” روح الله ” .

( برای مسابقه وبلاگی نامه ای به روح الله )

اشتراک گذاری این مطلب!

مرا درس بیاموز استاد ( نامه ای به روح الله )

7ام خرداد, 1391

یکشنبه است .
روی میز یک گلدان پر از گل مریم است .بویش مستم میکند . سمت راستش تقویم رومیزی ام . همان لحظه ی سال تحویل دور تمام مناسبت های سال خط می کشم که فراموششان نکنم .
تقویم پر شده از دایره هایی که دور اعدادش کشیده ام .
آنطرف تر کتاب چهل حدیث است . استاد گفته بود هر هفته یکی از احادیث این کتاب را درس میدهد . چهل هفته را شمرده ام و هفته ی چهلم را روی تقویم با دایره سبز مشخص کرده ام .

کلاسم دیر شده . بدو بدو کارهایم را انجام میدهم . برایش می نویسم که ساعت 10 تا 12 کلاس چهل حدیث دارم . نگران نشود.
استاد حدیث سی و نهم را درس میدهد . تصویر تقویم می آید جلوی چشم هایم . دور تاریخ یکشنبه ی 14 خرداد دایره سبز کشیده بودم !؟ با انگشت هایم روزها را می شمارم .
دوشنبه ؛ هشتم . سه شنبه ؛ نهم ….یکشنبه ؛ چهاردهم !
دایره سبز روی چهاردهم است . چشم هایم را باز میکنم و دوباره می بندم . صفحه ی تقویم را بدون تمام چیزهایی که دور و برش بود تصور میکنم . تمرکز میکنم و دوباره روزها را می شمارم . بعله ! یکشنبه ی دیگر چهاردهم است و استاد باید حدیث چهلم را درس بدهد !
دایره ی سبز من ودایره ی قرمز تعطیلی تقویم یکشنبه چهاردهم را احاطه کرده ..
باید حدیث چهلم را در محضر استاد ِ استاد تلمذ کرد ..
یکشنبه ی آینده کتاب چهل حدیثم را می برم حرم .. یکشنبه ی آینده کلاس در حرم امام تشکیل می شود …

اشتراک گذاری این مطلب!

توفیق اجباری ( برای فراخوان نامه ای به روح الله )

6ام خرداد, 1391

از همان روزهای شلوغی که وسطش آدم چرتش میگیرد ونمیداند خودش را بکدام دیفال بکوباند تا خوابش بپرد …

همان راه همیشگی ای که حوصله ام را سر می برد یکنواختی و البته شلوغی اش . اینبار برعکس همیشه مترو خلوت بود . نشستم روی صندلی کنار شیشه که تکیه بدهم به شیشه و تا خانه بخوام . سمت راستم خانمی مشغول گوش دادن موسیقی بود . از همان موسیقی خفن ها که صدای توپس توپسش از هندزفری میزنه بیرون و عینه هو گوشت کوب می خوره هی توی ملاج آدم ! اون هم من که باید همه جا ساکت باشه تا خوابم ببره .
روبروم هم یکی از اون خانم های متشخصی که احتمالا توی آژانس هواپیمایی کار میکنن . این رو از روی چین های طلایی روی مقنعه ش می فهمم . روی مقنعه ش پر از چینه . چشم هام خیره میشه به مقنعه ش و سعی میکنم چین های مقنعه ش رو بشمارم تا خوابم ببره ..

کم کم صدای مسخره ای که هر چند دقیقه یکبار اعلام میکنه : ” ایستگاه بعد …” آرام می شود …

هوا گرم است . ماشین گیر نمی آید . سمت چپ را که مستقیم بروم می رسم به قطعه شهدا . سمت راست هم حرم امام است . چند وقت است به حرم سر نزده ام . پاهایم مرا می برند به سمت راست . حدود 600 متر تا حرم راه است . پرچم ایران نصب کرده اند کنار پیاده رو . صدای نوار ” ممد نبودی ” می آید . بوی اسپند پیچیده در هوا . ایستگاه صلواتی شربت آبلیمو میدهد . خیلی خنک است . جگرم حال می آید .
روبروی حرم می رسم . صحن حاج آقا مصطفی است گمان میکنم . جلوی در ورودی شلوغ است . زیارت عاشورا می خوانند .. صدایش را می شنوم . فراز آخر زیارت عاشوراست . می گوید : به نیابت همه شهدا و امام شهدا ” السلام علی الحسین وعلی علی بن…
همان بیرون ایستاده ام . همراه با صدای بلندگو فراز آخر زیارت عاشورا را می خوانم . باران می گیرد . از همان باران های دانه ریز اما تند که در چشم به هم زدنی زمین را خیس میکنند و عطر دلنشین خاک را بلند می کنند …
لعنت به این صدای مسخره ی مترو که خوابم را چهل تیکه می کند فریاد میزند که ایستگاه پایانی قطار می باشد !
خواب امروز مرا می رساند به ایستگاه حرم مطهر .. رویای صادقه است ..
السلام علیک یا روح الله

اشتراک گذاری این مطلب!

قاب عکس امام

3ام خرداد, 1391

من خراباتی ام از من سخن یار مخواه    گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

مرا قلمی است ضعیف و ناپخته ٬ لیک این چند خط اجابت دعوت دوستان عزیزم در سامانه حوزه های علمیه در طرح “نامه ای به روح الله” است  . باشد که رستگار شویم !

بچه که بودم ٬ مادرم این عکس امام را قاب کرده بود و زده بود روی دیوار خانه !

نماد محبت بود برایم !

بچه های اوایل دهه شصت کودکی هایشان با امام بود ! گاهی مثل این عکس مهربانی اش را می دیدیم و گاهی در تلویزیون سخنرانی های کوبنده شان را .گاهی شوق و ذوق مردم را که امام دستشان را برایشان بلند میکردند ( و من چقدر عاشق آن صحنه هایی هستم که امام دستشان را برای مردم بلند میکردند )٬ گاهی گریه هایشان را وقتی که مرحوم فلسفی در جماران برایشان روضه می خواند !

روزهایی هم بود که با تمام کودکی مان منتظر می نشستیم جلوی تلویزیون ٬ امام را نشان میداد در بیمارستان ! سِرُم به دست که به سختی وضو میگرفتند و نماز و قرآن می خواندند . در همان دوران کودکی هم برایم عجیب بود که امام با آن حالش روی تخت بیمارستان هم ” کتاب ” دستشان بود و مطالعه میکردند .

گاهی هم از تلویزیون “امن یجیب” پخش میشد ! مبهوت نوای قرآنی امن یجب میشدیم و در دنیای کودکانه مان برای سلامتی امام دعا میکردیم !

مدتی بود که همه ؛پیر و جوان و کودک اخبار مربوط به سلامتی امام را دنبال میکردند . یک روز صبح زود مادرم تلویزیون را روشن کرد ٬ صدای گوینده اخبار ( آقای حیاتی ) با بغض گفت : روح خدا به خدا پیوست !!!

ما بچه های اوایل دهه شصت روزی را دیدیم که وسط مصلای تهران ( که آن روزها بیابانی بیش نبود) امام را در یخچالی گذاشته بودند ٬ پارچه ای سبز رویش کشیده بودند و عمامه مشکی اش را روی سینه اش قرار داده بودند !

چند روز را در مصلا همراه  خانواده مان با امام بودیم ! شمع روشن میکردیم و به صوت قرآن پدر و گریه های مادرمان گوش میدادیم .

مادرم در جواب سوال های پی در پی و کودکانه من راجع به امام فقط میگفت : امام خوابیده !

دوران کودکی ما بچه های اوایل دهه شصت با بچه های این روزها فرق داشت .خیلی هم !

دوران جوانی مان هم فرق دارد !

حالا جوانان امروز (بچه های اوایل دهه شصت) لحظات دلتنگی شان در مرقد امام میگذرد و گلزار شهدا …

خدایش بیامرزد …

من خراباتـــــی ام از من سخن یار مخواه / گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

من که با کوری و مهجوری خود سر گرمم / از چنین کور تو بینایی و دیدار مخـــــــواه

چشــــم بیمار تو بیمار نموده ســـــت مرا /غیر هـذیان سخنی از من بیــمار مخواه

با قلنـــــدر منشین گر که نشستی هرگز / حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخـــــــواه

مستم از باده ی عشق ِ تو و از مست چنین /پند مردان جهان دیده و هشیار مخــواه

اشتراک گذاری این مطلب!

همســــــــــــــــــــــــــــــ(ف)ـــــــر

25ام اردیبهشت, 1391

باران تندی گرفته بود . از آن باران های دانه درشت که در چند ثانیه حسابی آدم را خیس می کند . از پیاده رو کوچه رد می شدم . بوی برگ های باران خورده ی درخت های توت کوچه مستم کرده بود . ای کاش تو هم بودی . بوی زمین باران خورده و هوای خنکی که می خزید زیر چادرم بهترین حال صبح را برایم به ارمغان آورد .
آنطرف تر نزدیک همان مسجد سر کوچه ی قادری که چند بار آنجا نماز خوانده بودیم دلم برایت تنگ شد . انقدر تنگ که نمی توانستم قدم از قدم بردارم . میخواستم بنشینم روی زمین کنار دیوار مسجد و گریه کنم و اسم تو را صدا بزنم …
سر کلاس تمام فکرم پیش ” تو ” بود و اس ام اس های قدیمی ات را مرور میکردم . استاد درس میداد و هر چند لحظه یکبار منحنی شیرینی خاطرات می نشست روی لب هایم و استاد فکر میکرد که من از حلاوت کتاب خدا لبریزم حال آنکه من از حلاوت “نشانه ی خدا” شادم که نعم العون این روزهای ساکتم شده .

اشتراک گذاری این مطلب!

به کجا می کشانی ام !؟

19ام اردیبهشت, 1391

 

الله اکبر می گوید و سکوت فضا را پر میکند خوب که دقت میکنم یک بوی عطر ِ بسیار مدهوش کننده هم می آید..

بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب را ورق میزنم . نزد اهل عرفان ب٬ بهار خدا و سین سنای خدا و میم ٬ مُلک خدا . کریم ٬ ملک او عظیم .بهاء او با جلال ٬ سناء او با جمال ٬ و مُلک او بی زوال . بهاء او دلربا ٬سنای اون مهر فزا ٬ مُلک او بی فنا …

غرق می شوم میان صفحات کتاب و شیرینی کلمات مسجّعی که پی در پی ردیف شده اند و هم معنی می بخشند ودل می برند و هم مرا از خود بی خود کرده اند.

هوای بی نظیری است . نازعات می خواند . نسیم حرم پیامبر می خورد بر صورتم . از همان نسیم هایی که هُرم ِ گرمایش بیشتر غلبه دارد بر وجه ِنسیمش !
تحریر می زند و نشاط مرا بیشتر میکند . غرق میشوم میان ناز ِ نازعات .

چون تو مولا که راست ؟ چون تو دوست کجاست ؟ آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست ٬ نشانت بی قراری دل و غارت ِ جان است و خلعت وصال در مشاهده ی جمال ٬ چه گویم که چون است ؟
روزی که سر از پرده برون خواهی کرد                  دانم که زمانه را زبون خواهی کرد
گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد                 یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد

ورق میزنم و قدم ! این دو را شاید شباهتی نباشد در این میان ولی حال عارض ِ بر من است وقتی که نازعات اوج میگیرد و من با اشتیاق قدم میزنم میان صحن پیامبر!

أَبْصَارُهَا خَاشِعَةٌ .. چشم هایم شرمگینند و سبزی گنبد تو دلنشین ! این میان در بند کدام باشم ؟ شرمم یا دلنشینی تو !؟ حیف نیست ٬ چشم فرو بیندازم و تو را نبینم ٬ حالا که میان این همه رجس لحظه ای تو را یافته ام !؟
أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا نَّخِرَةً .. من اهل معامله ام ! نقد را ول نمیکنم !نه اینکه فردا نسیه باشد ! بلکه من میان این سبزی خیره کننده استخوان سست کرده ام و توان حرکتم نیست ! بگذار بمانم ! شاید اعجاز تو مرا درمان کند .. مرا به فردا نیازی نیست حالا که نقدم تویی!
هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَىٰ .. من پای برهنه ام ! دست ِ خالی . اما چشم هایم پر است ٬ حتی از دلم پر تر ! بگذار ببارم . هرچند که لَن ِ نفی ِ اَبَدِ تو هم مرا درمان است !
اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ .. خودم آمده ام ! فرعونی که با پای خویش آمده تا در زنجیرش بکشی . اما ته ِ دلش بیشتر “رجا” دارد تا خوف ! بیشتر نادم است تا طاغی ..

بگذار این چشم های پُر٬ بار زمین بگذارند اینجا که خبری از اغیار نیست ! شنیده ای که بار چشم از شیشه است ! وقتی فرو می افتد می شکند ! اَعنی وقتی که بار زمین میگذارند دل اگر ” دل ” باشد جلویشان تاب نمی آورد ! می شکند . کنایه از اینکه به رحم می آید ! بگذار بار زمین بگذارم و تو مرحمت کنی که بسیار محتاجم و کرامت تو مرا در این حال خوش است نه در سایر احوالات که هم از خود دورم و هم از تو !

هنوز نمیدانم این اکسیر ِ بارش چیست که هرچه کوه هم باشی مثل کاهی پَرَت می دهد .
تقدیر را می بینی !؟ میان این دایره ی وسیع دنیا دنبال مجال ِ “قال” ی بودم که عریضه بنویسم : خواهان زیارت شما ام و حال بدون هیچ مقدمه ی اداری ای شرفیاب ِ بارگاه خضرایت شده ام !

جایی ایستاده ام که روبه رویم هم قبله و هم گنبد خضرا را می شود در امتداد هم  با گُل ِ نگاه بوسه باران کرد .. بااین حال٬ شاید هم با این “قال” ٬خیلی می چسبد سوره ی “مدثر” در رکعت دوم !


پ.ن :علیکم به خواندن حداقل یک نماز جماعت مغرب و عشا در مسجد ” سیدالشهدا ” واقع در خیابان حبیب الهی (نزدیک متروی شریف)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

رقعه ای با واسطه !

9ام اردیبهشت, 1391


یادش بخیر قدیم ها که چیزی به نام ” ایمان ” داشتم هر روز صبح به محض چشم باز کردن با خودم تکرار میکردم : ” اول العلم معرفه الجبار ٬ و آخر العلم تفویض الامر الیه ”
شاید در قسمت اول این عبارت لنگ می زدم ولی در خصوص عبارت دوم هیچ شک و شبه ای نداشتم !
یعنی میخاهم بگویم که هر چه نداشتم یک “توکلی ” بود که بری ام کرده بود از پریشانی .
شاید هم خاصیت روزهای نوجوانی “ایمان تر و تازه ” است و خاصیت روزهای جوانی پس رفت ! نمیدانم .


آنجا ٬ سمت چپ ِ همان کمد شیشه ای که پر است از کتابهایی که این روزها برایم خیلی عجیب و غریب شده اند یک کتاب سبز رنگ است که ” فقط ” برای وقت های دلتنگی است ! برای مواقع خیلی خاص که
” و انتم لا تدرکون ! ”

اصلا میدانی آدم بلخره باید برای روزهای خاصش یک چیزهایی داشته باشد دیگر ! نمیشود که هر روزش تکرار گذشته باشد ! هرچه باشد از لسان معصوم است که خسران دیده است کسی که دو روزش مثل هم باشد ! (یعنی شما خیال کن که ما خیلی اِهِم و اصلا دچار روزمرگی و یک نواختی نمی شویم ٬ خدا پدر و مادر شکلک سوت زدن را هم بیامرزد !) خلاصه فلسفه ی این کتاب سبز رنگ همین است که ما را از یکنواختی به در آورد که شاید حیاتی مستولی شود بر این ممات ظاهری و باطنی ما !

- حالا تصور کن که این کتاب سبز را هم گرفتم دستم !؟ بعدش چه ؟

نشد دیگر ! هر کاری آدابی دارد ! مقدماتی دارد . نمیخاهم برایت منبر بروم ها ! ولی خب باید بدانی که مقدمه ی واجب ٬ واجب است ! نه از آن حیث که این کتاب ِ سبز وجوبی داشته باشد ! لا ! بلکه یک چیزی عارض شده بر این کتاب که وجود یک مقدمه ی واجبی را برایش ضروری ساخته !

شک نکن که فهمیده ام سر در نیاورده ای ! این را کاملن می توان از چشم هایت که اندازه عدس شده اند فهمید واز چهره ات که دقیقن شده شبیه “علامت سوال” دانشجویان و ” لماذا ” ی طلاب!

اصلا بیا بی خیال این همه فلسفه های آنچنانی و اینچنینی بشویم ! بیا با هم رو راست باشیم .
آدم یک جاهایی انقدر تمیز خراب میکند که خودش هم باورش نمی شود این کاری که صورت گرفته با این حد افتضاحاتش مصنوع دست مبارک وی بوده یا که این فعل بی نظیر (!) از شخص دیگری صادر شده است !؟ اگر متوجه منظورم نشده ای در همین پاراگراف : فتامل خفنا” !

خلاصه اش می شود اینکه این بنده ی خدا باید رقعه ای بنویسد با الفاظ دعا و زیرش را امضا بزند :
” العبد المذنب ” و روانه اش کند به سمت خدا ! حالا این میان تو که با این نَفَس آلوده ات اصواتت از سیبیل های مبارکت هم بالاتر نمی رود چه برسه به عالم لاهوت !!! باید متنبه شوی و در پی آن واسطه ای بر دست بگیری …

یا من یسمی بالغفور الرحیم … یا من یسمی بالغفور الرحیم…*

*(قسمتی از دعای مخصوص پس از زیارت امام رضا )


اشتراک گذاری این مطلب!

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقی ست ...

5ام اردیبهشت, 1391

کاش این کاش ها اقلیم داشت                آرزوها ی بشر تقویم داشت

برای کسانی که سالهای جنگ را حتی کم به یاد می آورند این نوع نامه ها آشناست ! کاغذ نامه های آشنایی که برای خانواده ها لذت خواندن دستخط عزیزانشان را به ارمغان می آورد !

نامه ها

جرعه ای سکوت می خواهم  …

سکوت را چهار دليل است که در خود کلمه سکوت مستتر است.

س : سوخته دلي
ک: کسالت
و : واماندگي
ت: تنهايي

و ساکنان عالم بزرگترين غمشان همان علت سکوتشان است.

گاهي که اين سکوت بدليل کم صبري يا بيقراري يا عصبانيت مي شکند مسکوت آرزو مي کند که اي کاش ساکت همان طور ساکت مي ماند که سکوت بسياري از محتويات دل را مخفي مي کند و همين شايد تنها حسن سکوت باشد !

دلنوشت :

این روزها میان روضه های بانوی بی حرم به یاد شهدای گمنام هم باشید . خاصه شهدایی که محل شهادتشان میان رودخانه ی اروند است ..

اشتراک گذاری این مطلب!

ببار ای بارون ببار

27ام فروردین, 1391

هوا دونفره است . ای کاش دست هایت در دستم بود ..
عطر بهار پیچیده در پیاده روی کنار پارک ملت …
بی بهانه نوشت است دیگر !


اشتراک گذاری این مطلب!

پرچم تو بی قراره

21ام فروردین, 1391

سقف صحن را ساخته اند . حالا سایه تکان نمیخورد از روی سر زائران . حیاط ، خلوت و کوچک است . صدای گنجشک ها دم سحر غوغا میکند . بالای دیوارهای ورودی حرم را تا سقف شیشه زده اند . روی پله های ورودی می نشینم . گنبد پیداست . کمی که خم می شوم. پرچم هم مشخص است .
زائرها از کنارم رد می شوند و رد پایشان را که دنبال میکنم همه جلوی در ورودی حرم می ایستند و دوباره به راه می افتند . کم کم تکیه می دهم به دیوار کناری . زانوهایم را ستون میکنم و سرم را میگذارم روی پاهایم . خیره می شوم به پرچم . اباعبدالله الحسین
نسیم می وزد .. پرچم تکان می خورد .. انگار رنگ سرخ می پاشد به چشمهایم .. نسیم می وزد … پرچم تکان می خورد .. روحم می پرد از دستم .. جسمم بی جان می افتد … پر میزنم تا بهشت ِ حسین …

اشتراک گذاری این مطلب!

اوست گرفته شهر دل

24ام اسفند, 1390

روز نوشت های کربلا دلم را شدید هوایی کرده .
شب های بین الحرمین . شب های کربلا …
تقویمی که برای سال 91 گرفتم ، تقویم سرداران است . صفحه اولش عکس شهید مصطفی ابراهیمی مجد است و صفحه روبه رویش عکس شهید سید محمدرضا دستواره . همین حالا که سال جدید شروع نشده کلی با شهید دستواره حرف زده ام . استاد حفظ قرآنم میگفت که شهدا زنده اند بر اساس آیه ی بل احیا عند ربهم یرزقون . یک مسئله ای بود که به شهید دستواره گفتم . سر دو دقیقه مسئله حل شد و رفع مشکل شد ! حالا با خودم عهد کرده ام بروم سر مزارش و برایش گل ببرم . الحق که زنده اند و گوارایشان باد رزقی که در پیشگاه خداوند برایشان محیاست .
حالا هر روز صفحه ی اول تقویم 91 ام را باز میکنم و سلام میکنم به شهید دستواره .
ان شا الله جمعه راه جهادی در سال 90بر من و آقای همسر گشوده می شود و ششم فروردین 91 برمیگردیم . بعدش هم زیارت تاج هستی ! لحظه های ناب این روزهایم را ثبت خواهم کرد . هم در وبلاگ و هم در دفتر.
حیف است بوی اسپند امسال در هوای سالهای عمر گم شود . باید با نوشتن حفظش کرد .. مولا هم همینطور فرموده اند..
سفره هفت سین نچیده ام . قرار است آیه های قرآنی را آقای همسر بنویسد و بگذاریم میان سفره هفت سین . ماهی قرمز نمی خریم . دلم می شکند وقتی که عمرشان تمام می شود و مظلومانه می غلطند روی آب .. دلم می گیرد از دنیایی که ماهی قرمزش فدای لحظه های ما می شود .
سبزه قشنگ است اما فرصت سبز کردنش را نداشتم . به جایش یک بشقاب گندم میگذارم توی سفره . سبزه بالقوه است بالاخره :) کنارش هم سجاده و جا نماز و تسبیح فیروزه ای ام . خیلی دلم هوای “ایاک نعبد و ایاک نستعین” دارد …
خدا را شکر برای همه ی نعمت هایش . وان تعدوا نعمت الله لا تحصوها !
وجاری باد اللهم عجل لولیک الفرج بر لبانمان که طولانی گشته مسیر آمدن مولایمان وطناب انتظار ما دیگر بریده …

اشتراک گذاری این مطلب!

وجه شبه !

13ام اسفند, 1390

هر چه تلاش میکنی و هر چه به خدا و پیغمبر و ائمه آویزان می شوی و نذر می کنی که یک معضل بزرگ زندگی ات حل شود ، آخرش باز می بینی سرت می خورد به یک جایی و وقتی آن گنجشک هایی که بالای سرت جیک جیک می کردند ساکت می شوند و به خودت می آیی متوجه می شوی که دنیا با این همه عظمت و کهکشان راه شیری و غیر شیری و این همه طبقات آسمان و زمین و احیانن بهشت و  جهنم دقیقن مثل یک تُنگ است و تو هم مثل یک گُلد فیش ،و هی ناچاری در همین تُنگ کوچک دور خودت بچرخی و هی سرت محکم بخورد به دیواره های تُنگ و قبل از اینکه بخواهی بگویی آخ ، باید صبر کنی صدای گنجشک های بالای سرت خاموش شود تا تازه فکر کنی این سَر خوردن به این طرف و آن طرف درد هم دارد ! خیلی !
گاهی دقیقن خودم را میگذارم جای گلد فیش . تُنگ آب کوچکی که تویش شنا میکنم هیچ امامزاده ای ندارد که دخیل ببندم …
خدایا هیچ گلد فیشی را از دریا جدا نکن !

اشتراک گذاری این مطلب!

به گیرنده های خود دست نزنید !

11ام اسفند, 1390

دور رو برم خیلی خالی شده .
یک روزهایی بود چند تا دوست همیشگی داشتم . چپ و راست با هم حرف میزدیم و مشورت و گعده و قرار های بیرون و امامزاده و …
این روزها هر وقت دلم میگیرد یا هر وقت هوس بیرون رفتن میکنم ، دفتر چه تلفن گوشی را هرچه میگردم کسی را پیدا نمیکنم که بگویم بیاید یک قدمی بزنیم . که تنهایی ام را با او نصف کنم . که امامزاده برویم . که حتی بستنی قیفی بخریم و لیس بزنیم .
این روزها خیلی ها را می بینم . با خیلی ها سلام و علیک دارم . اما هیچ کدام برایم جای آن دوست های قدیمی ِ بی معرفت نمی شوند که هر کدام حالا سرشان گرم شده به خوشبختی هایشان .
این است که گاهی حس بدبختی به آدم می دهد حتی !
اینکه بین 500 نفر اد لیست گوشی باز هم تنهایی و همان کلمه ی نافرم (!) قسمت من است ..
خیلی وقت است که دلم لک زده یکی از آن دوست های قدیمی را ببینم و تمام این غصه های این سالها را روی شانه اش خالی کنم .
شانه ام زیر غم عالم و آدم اما / یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد …

اشتراک گذاری این مطلب!

یک مشت دل

7ام اسفند, 1390

گاهی وقت ها دلی که به قاعده یک مشت است انقدر میگیرد ؛
سوزشش هیچ قاعده و قانون فیزیکی ای را شامل نمی شود .
دردش انقدر جانکاه است که با کپسول آتش نشانی اشک هم خاموش نمی شود .
انقدر بالا و پایین می پرد در همین یک وجب قفسی که درونش گیر کرده و خودش را می کوبد به دنده ها و شش ها که آخر سر مثل یک قناری له شده آرام میگیرد سر جایش و آرام می سوزد و دودش مثل شعله ی شمعی کم کم آبت میکند …
می سوزی و نمی توانی دم بر آوری ..

اینطور وقت ها نماز امام زمان لازم می شوم !

اشتراک گذاری این مطلب!

درود بر خمینی

11ام بهمن, 1390

بوی دود پیچیده بود در خیابان و چشم ها را می سوزاند
از طول خیابان به سختی رد شد
گلوله خورده بود به زانویش . راه رفتن برایش سخت شده بود . پایش را می کشید روی زمین . خون می رفت از جای گلوله
تعدادی سرباز با تفنگ از پشت سر او را نشانه گرفته بودند
خودش را به نزدیک ترین دیوار رساند
با محلول آب و زغالی که دیشب در خانه شان درست کرده بود روی دیوار نوشت
درود بر خمینی
مرگ بر شاه
سربازان ماشه تفنگ هاشان را فشردند .. گلوله ها رفت به سمت قلبش
خون می رفت از پایش
خون می رفت از قلبش
.
.
.
بهمن خونین جاویدان
تا ابد زنده یاد شهیدان

اشتراک گذاری این مطلب!

حکیمانه !

18ام دی, 1390


دل دادن تعادل و توازن جامعه را بر هم میزند
با همین کار کوچک ممکن است
کسی بی دل شود
و
دیگری دو دل !



پ.ن :کمی تا قسمتی از عوارض بیخوابی است این مشوش نگاشته ها ! سر شب بخوابید .

اشتراک گذاری این مطلب!

کربلا را آرزو دارم من امشب!

10ام آذر, 1390

به کودکان حرم بگو

دست های عمو را نکشند!

به کودکان حرم بگو

چشـــم های عمو کشیدنی ترند!


مهتاب ابیان

اشتراک گذاری این مطلب!

پیشواز

9ام آذر, 1390

بوی اسپند* می آید!
گمانم؛
زائری در راه است…


پی نوشت : کنایه فهم ها کجای مجلس نشسته اند !؟

اشتراک گذاری این مطلب!

گریزی به سفرنامه حج به مناسبت ماه ذی الحجه

10ام آبان, 1390

تا مسجد شجره تقريبا نيم‌ساعت راه بود. وقتي رسيديم، داخل حياط مسجد جمع شديم، همگي نيت كرديم براي محرم شدن (ميم را با ضمه بخوانيد). ترجمه سوره توحيد را يك‌بار مرور كنيد، هيچ كسي و به هيچ طريقي نمي‌تواند خودش را به خدا نسبت دهد، اما نمي‌دانم فضاي مسجد، آن دو تكه پارچه سفيد لباس‌ و شايد كفن‌مانند، لبيك گفتن‌هاي داخل حياط مسجد، روضه خواندن‌هاي كاروانيان داخل مسجد، اين‌كه آن‌قدر لبيك بگويي تا احساس كني خداي توي عاصي هم دارد به تو لبيك مي‌گويد و اشكي كه از دوچشمت بر سنگ‌فرش حياط مسجد مي‌چكد، بعد بنشيني گوشه‌اي از مسجد به مرور گذشته نامباركت، توبه كني، بعدترش هم تصميم بگيري آدم بماني! خلاصه اگر كمي قدرشناس و موقعيت‌شناس باشيد مي‌توانيد از طريق همين محرم شدن (ميم را با ضمه بخوانيد)، محرم خدا بشويد (ميم را اين‌بار با فتحه بخوانيد).
نماز مغرب و عشا را به جماعت نخواندم، چون جايي كه ما نشسته بوديم از امام جماعت سطحش پايين‌تر بود و نماز اشكال داشت، البته خيلي‌ها توجهي نمي‌كردند و جماعت مي‌خواندند!

بعد از نماز بلافاصله به سمت مكه راه افتاديم. 



5ساعت راه بود و ما هم 8شب حركت كرديم، اين يعني نيمه‌ شب مي‌رسيديم به مكه. از در مسجد تا خود اتوبوس و از داخل اتوبوس تا نمي‌دانم كجا لبيك گفتيم، آخر فكر كنم اواسط راه خوابم برد! شام مختصري بود كه آن را هم داخل اتوبوس خورديم، از آن شام مختصر، بخاطر حال ناخوشم كلا 5-6 قاشق بيشتر نخوردم! همه اتوبوس تقريبا در خواب بودند. من هم هر از گاهي بخاطر جلو نشستن در اتوبوس و سرعت زيادش، از خواب مي‌پريدم. دست‌فرمانش خوب بود، تقربا در طول تمامي مسير هم عقربه كيلومترشمار به آخرش چسبيده بود!

يك‌شنبه. ساعت 1.25 نيمه‌شب رسيديم هتل يمامه‌سكني شهر مكه. فكر كنم كمي هم زود رسيديم. در بدو ورودمان، طبق معمول مديرثابت هتل خوش‌آمد و توصيه‌هاي ايمني را به سمع گوش‌هاي خواب‌آلودمان رساند. بعد هم يك چيزي گفت كه خواب را از سرمان پراند: به علت اين‌كه در اين خيابان ساختماني در حال ريزش است، اتوبوس جلوي هتل ما نمي‌آيد، تا اولين ايستگاه اتوبوس 200متر است كه بايد پياده برويد!زوار خانه خدا چه غرهايي كه نزدند …

همه رفتيم داخل اتاق‌هاي‌مان براي بردن چمدان‌هايي كه از ما زودتر رسيده بودند و همچنين براي تجديد وضو. يك ربع بعد برگشتيم به لابي هتل براي رفتن به حرم و اعمال عمره. دليل رفتن آن موقعي‌مان هم اين بود كه در آن ساعت از نيمه‌شب، حرم خلوت و خنك‌تر است.


 

اشتراک گذاری این مطلب!

سفرنامه عتبات / مسجد حنانه در نجف

23ام شهریور, 1390



وقتی که ” تو ” می شوی نمک ِ خلقت ٬ عجیب نیست که میان شهر نجف نزدیک بارگاه حضرت مولا هم ما بر سر و سینه بزنیم و حسین حسین بگوییم .
مسجد حنانه انقدری با حرم مولا فاصله ندارد . همان مسجدی که وقتی پیکر مولا از کنارش عبور کرد سر خم کرد و ناله سر داد .
وارد مسجد که می شوم یک راست می روم به سراغ ضریح میان مسجد . یعنی همه می دوند به سمت ضریح و مداح کاروان هم ذکر حسین را نمک ِ اشک هایمان می کند .
مسجد با صفایی که در میانش یک ضریح دایره ای کوچک است که گوییا سر مولایمان حسین مدتی اینجا بوده .
می نشینم گوشه ی مسجد و روی کاغذ ذهنم معادله ی چند مجهولی ای را می نویسم .
سر ارباب ما یک شب در خانه ی خولی ملعون بوده . در تنور خانه اش . اما بومی های نجف می گویند چیزی به نام خانه ی خولی نمی شناسند !
حالا وسط این شهر یک مسجدی بنا شده که می گویند سر مولایمان حسین اینجا بوده . یعنی چه رابطه ای هست میان خانه ی خولی ِ ملعون و تنور خانه اش و مسجد حنانه و سر مولایمان حسین ؟
ای کاش که این معادله جوابش همانی نباشد که به ذهن من آمد !

اشتراک گذاری این مطلب!

حضرت علامه امینی رضوان الله علیه

13ام شهریور, 1390

عبدالحسین امینی ملقب به علامه امینی در سال ۱۳۲۰ هجری قمری در قریه سرداها از توابع شهرستان سراب به دنیا آمد . تحصیلات مقدماتی را در تبریز گذراند و در جوانی به نجف رفت و پس از گذراندن مرحله‌ای از تحصیل دوباره به تبریز بازگشت. بعد از مدتی تدریس و تحقیق در تبریز دوباره به نجف رفت و برای همیشه در آنجا ماند. وی تالیفات بسیاری از خود به جای گذاشته که مهمترین و جهانی ترین آن ها کتاب با عظمت ” الغدیر ” است در ۲۰ جلد به زبان عربی که موضوع کتاب٬ واقعه ی غدیر خم و اثبات ولایت مولا علی علیه السلام است با استفاده از روایات اهل تستنن .
علامه امینی برای نوشتن این کتاب به کتابخانه‌های کشورهای مختلف از جمله عراق ٬ هندوستان ٬ پاکستان ٬ مغرب ٬ مصر و بسیاری دیگر از کشورهای دنیا سفر کرد . ایشان در باره تالیف این کتابشان چنین گفته اند :
” من برای نوشتن الغدیر، ۱۰٬۰۰۰ کتاب را از بای بسم الله تا تای تمت خوانده‌ام و به ۱۰۰٬۰۰۰ کتاب مراجعه مکرر داشتم”

علامه عبدالحسین امینی تمام افرادی را که  در هر جای کره زمین باشند و  در انتهای صلواتشان ” و عجل فرجهم ” بگویند را در ثواب نگارش این کتاب با عظمت شریک کرده اند .
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

از باب قبله حرم امام علی که خارج شویم وارد شارع الرسول می شویم . بعد از طی مقداری از شارع الرسول با کمی ÷رس و جو می توانیم به مزار علامه بزرگوار آیت الله امینی صاحب کتاب شریف الغدیر برسیم .
از برکات این سفر کربلای من زیارت مزار و کتابخانه ی  این عالم بزرگوار بود .
ورودی کتابخانه علامه امینی (شهر نجف):



درون کتابخانه علامه امینی  :



درون کتابخانه علامه امینی (سالن مطالعه ) :



ورودی مزار علامه امینی :



سنگ مزار حضرت علامه امینی رضوان الله علیه :



خدایش بیامرزد …

اشتراک گذاری این مطلب!

سفرنامه عتبات / شیخ الطائفه محمدبن حسن طوسی

17ام مرداد, 1390

محمد بن حسن طوسی معروف به شیخ طوسی و شیخ‌الطایفه از علمای به نام شیعه در قرن 5 هجری بوده .دوران زندگی این ایشان معاصر با عالمان بزرگی هم چون شیخ مفید ، شیخ صدوق و سید مرتضی بوده است .
شیخ الطائفه ؛ محمد بن حسن طوسی در ماه رمضان  سال 385 هجری قمری در
طوس متولد شد . اما تاریخ دقیق (روز) تولد وی در دست نیست !
وی از کودکی آغاز به آموختن علوم اسلامی کرد. و در سن 23 سالگی اش ؛
خراسان را به قصد عراق  ترک کرد و به بغداد رفت تا از محضر بزرگ‌ترین دانشمند شیعه آن عصر یعنی شیخ مفید کسب فیض کند .
شیخ طوسی در دوران جوانی به درجه  اجتهاد رسید. وی کتاب
تهذیب الاحکام را که یکی از کتب اربعه ی ما شیعیان است ؛ در این دوره و با پیشنهاد استادش شیخ مفید تألیف کرد. 
الاستبصار  فیما اختلف من الأخبار از دیگر کتب اربعه ما شیعیان است که  با موضوعیت احادیث فقهی توسط شیخ الطائفه تالیف شده است . تالیفات این عالم بزرگوار به حدود ۵۱ اثر می رسد با موضوعات حدیث و رجال و تفسیر و فقه و اصول و کلام و ادعیه .
شیخ طوسی پنج سال در محضر شیخ مفید شاگردی کرد . و بعد از مرگ شیخ مفید نزد شاگرد او سید مرتضی حاضر شد و ۲۳ سال در محضر سید مرتضی تلمذ نمود .
سید مرتضی علم الهدی به سال 436 درگذشت و پس از وی شیخ طوسی به مرجعیت شیعه شناخته شد.
از باب الطوسی حرم امام علی علیه السلام (شهر نجف) که خارج شویم در ابتدای شارع الطوسی مزار عالم بزرگوار شیخ الطائفه محمد بن حسن طوسی است:




در چندین سفری که به نجف داشتم هر بار که به مزار شیخ طوسی رفتم به دلیل تعمیرات ٬ در ِ مقبره ایشان بسته بود . تا اینکه در این سفر بطور کاملن اتفاقی  موفق به زیارت مزار ایشان شدم .
طبق معمول سفرهای گذشته به جلوی مقبره شیخ طوسی رفته بودم  . مقبره بسته بود و اطرافش هم مصالح ساختمانی ریخته شده بود . ایستاده بودم بیرون در و داشتم فاتحه ای نثار روح حضرت شیخ می کردم که خادم آنجا آمد و خواست در ِ مقبره را باز کند  و به داخل برود که از فرصت استفاده کردم و از او اجازه خواستم که به مزار شیخ بروم . خادم اول کمی اعلام نارضایتی کرد و گفت که مقبره در حال تعمیر است اما بعد که اصرارم را دید در را باز کرد … 
نوشته ی روی سنگ مزار شیخ طوسی

اشتراک گذاری این مطلب!

ک ر ب ل ا

9ام مرداد, 1390

کربلا ؛
چنان خراب می کند که نتوان ساخت
کربلا ؛
چنان آباد میکند که نتوان خراب کرد

انسان را ..

اشتراک گذاری این مطلب!

طنز

8ام تیر, 1390

دست روی دلم نگذار
دستت دلی میشود.. !

اشتراک گذاری این مطلب!

بی تو

31ام خرداد, 1390

بهار هم رفت ؛
چه فرقی میکند ؟
بی تو همه ی روزهای عمر من
پاییز است ..

اشتراک گذاری این مطلب!

غفلت

22ام خرداد, 1390

پارو می زنم میان خاک
و گمان میکنم
روزی به برکت تلاش هایم
به ساحل خواهم رسید !


پی نوشت : آخدا نگذار رجب از دستم برود ..

اشتراک گذاری این مطلب!

شق القمر

14ام خرداد, 1390

ماه کجا
و
ماه پاره ی
لبخند های
تو !

اشتراک گذاری این مطلب!

حج

11ام خرداد, 1390

الناس ِ مستطیع را فرا خوانده ای به  یکبار ، گردِ  حریمت
و مومنان را
هر چه بی استطاعت باشند هم
هر لحظه راهی است به
گشتن دور تو …

اشتراک گذاری این مطلب!

مَعَنا

8ام خرداد, 1390

خدا را در خلق نديدن يعني سراب ديدن

و آب پنداشتن…

 

فاینما تولوا فثم وجه الله …

اشتراک گذاری این مطلب!

دل ...ریخته

4ام خرداد, 1390

با دستانت جمع کن ؛

دلی را،

که با نگاهت؛

ریخت!

اشتراک گذاری این مطلب!

ذکر

4ام خرداد, 1390

نخ تسبیح دونه اناریم پاره شد
شاید هم بند ِ دل من
از بسکه گفتم
اللهم انی اسئلک نگاهش .. نگاهش .. نگاهش ..

اشتراک گذاری این مطلب!

وقتی تو نیستی !

4ام خرداد, 1390

نفس هایم به شماره افتاده است.

من

در تابوت روزهای نبودنت،

زنده به گور شده ام!

اشتراک گذاری این مطلب!

بی بهانه برای مادر

2ام خرداد, 1390


فوت کن ،
قاصدک دعا را
خدا به دست های تو،
توجه دارد ،
مادر!


یا وجیهة عند الله اشفعی لنا عندالله

اشتراک گذاری این مطلب!

 
ویژه نامه شب یلدا